
ماهیت تصدیق و نسبت آن با تصور در فلسفه
تحلیل جایگاه حکم نفس در برابر تصورات ذهنی
این جلسه از سلسلهمباحث آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی دقیق ماهیت «تصدیق» و تفاوت بنیادین آن با «تصور» در فلسفه اختصاص دارد. بحث با نقد دیدگاه بوعلیسینا توسط محقق دوانی آغاز میشود که مدعی است تصورات، خود ملازم با نوعی تصدیق هستند. استاد با رد این ادعا، تصدیق را صرفاً «إعمال نفس» و حکم به وجود یا عدم میداند که از نظر رتبی مسبوق به تصور است، نه اینکه در ذات آن نهفته باشد. در ادامه، با تکیه بر آیات قرآن و مثالهای تاریخی همچون ماجرای شریح قاضی، به تبیین این نکته پرداخته میشود که چگونه انسانها گاهی برای فرار از پذیرش حقایقِ روشن و قهری، با وجدان خود میستیزند و به انکارِ خود دست میزنند. این جلسه با تأکید بر ضرورتِ گشودگیِ ذهن نسبت به واقعیت، نشان میدهد که چگونه مباحث دقیق عقلی، راهگشای مسیر اخلاقی و عملی انسان در مواجهه با امتحانات الهی است.
ماهیت تصدیق و نسبت آن با تصور در فلسفه
13یک بنده خدایی آمده بود یک مطلبی نوشته بود بعد آن مطلب را آورده بود که ما ببینیم، من برداشتم دیدم این که از اول تا آخرش چرت نوشته است! من زیر مطالبش خط کشیدم. مسافرت بودم گفتم: وقتی قم آمدم بیاید راجع به این مطالب که من خط کشیدم صحبت کنیم. حالا بهجای اینکه شخص بیاید صحبت کند شروع کرده بر علیه ما اعلامیه دادن! خودت آوردی! من که از تو نخواستم! تازه با مداد کشیدم که پاکش کنی! با خودکار که نکشیدم! گفتم که وقتی به قم آمدیم شما بیایید راجع به این مطالب صحبت بکنیم! بعد شروع شد و تا همین الآن هم شروع شده است! خب این قضیه برای چیست؟ این برای این است که شخص نمیخواهد به حق برسد و این نفس نفسی است که نمیخواهد به حق برسد، اگر [طالب] بود میآمد شروع به صحبت کردن میکرد یا مطلب خودش را اثبات میکرد یا این مطلبی که زیرش خط کشیده را قبول میکرد و از حرف خودش میگذشت. [او میگوید که] راجع به نوشتۀ من ایشان این کار را کرده است! این اصلاً درس نخوانده و سواد ندارد و سواد فلسفی ندارد! این اصلاً چیزی ندارد! این حرفها یعنی چه؟! بلند شو بیا باباجان! میآیی ثابت میکنی و میفهمی که ما سواد نداریم! خیلی خوب خدا عمرت بدهد! تو که دفترت را آوردی و به من دادی و گفتی که آقا به این نگاه بکنید که این مطلبی که من نوشتم [چطور است]، من که از تو نخواستم، من که اصلاً نمیدانستم که تو یک همچنین چیزی نوشتی! تو که آوردی بنده چهکار کنم؟! همینطور تحویلت بدهم؟!
میگویند که شخصی شعر گفته بود و پیش سعدی رفت که جناب شیخ این مطالب ما را [نگاه کند]، خطاهایش را گوشزد کنند! فردا که رفت بگیرد گفت: خطایش چیست؟! کتاب را بست انگشتش را رویش گذاشت! من این کار را نکردم ولی در واقع همان بود! از اول تا آخر را خط کشیدم! این قضیه همان ﴿وَجَحَدُواْ بِهَا وَٱسۡتَيۡقَنَتۡهَآ أَنفُسُهُمۡ﴾1 است و معنایش این است. یعنی میبیند که دارد گیر میافتد، قبل از اینکه بخواهد گیر بیفتد خودش را اصلاً کنار نگه میدارد. این همان است و تفاوتی در این قضیه ندارد.
- . سوره نمل (27) آیه 14. الله شناسى، ج 2، ص 6:
«و آيات خدا را انکار کردند، درصورتىکه نفوسشان بدان آيات يقين داشت.»
- . سوره نمل (27) آیه 14. الله شناسى، ج 2، ص 6:
