جلسه ۶۱۳
1اعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در بحث دیروز عرض شد كه مسالة تشخّص به واسطه وجود است چطور اینكه مرحوم آخوند بر این مساله تاكید كردند ولی بعضی آن را بواسطه علم احساسی یا علم حصولی كه همان مشاهدة حضوری و حضور الشیء عند المُدرِك است به این میدانند. البته از كلمات ایشان این استفاده میشود كه مساله برگشتش به اثبات است یعنی تشخّص. گرچه تشخّص در دایرة هویت خود شیء قرار دارد ولكن از نظر اثبات منوط است به علم و آن علم یا علم احساسی است و یا علم حضوری این تأویلی است كه مرحوم آخوند كردند در اینجا و مرحوم علامه همانطوری كه عرض شد بر این بیان حاشیه مفصلهای دارند كه این واسطیت علم احساسی را نسبت به تشخّص نفی میكنند میگویند ارتباطی بین علم احساسی و بین تشخص نیست مسالهای تشخص مسالة هویت خارجی و تعین خارجی است. علم یك ارتباطی است كه بین معلوم بالعرض كه خارج است و معلوم بالذات كه مُدرَكِ ذهنی است حاصل می شود خوب این به تشخص و وجود و تعین چه ارتباطی دارد؟ بله تا تعینی نباشد این ارتباط حاصل نمیشود این مربوط به ذهن است ولی اینكه خود نفس تشخّص، قوامش و تحقّقش به چیست، این به علم ما مربوط میشود بله در مشاهدة حضوریه مرحوم علامه این مطلب را قبول میكنند كه چون در مشاهدة حضوریه نفس وجود شیء نزد مُدرِك حاضر است و یك نوع اتحاد وجودی بین او و بین مُدرَك كه معلوم بالعرض است و در اینجا معلوم بالذات میشود یعنی نفس وجود خودش با نفس وجود مُدرِك اتّحاد پیدا میكند و همانطوری كه مُدرِك نسبت به ذات خودش و صفات و غرائز خودش سیطره و هیمنه دارد و به همین كیفیت نسبت به وجود مُدرَك سیطره و احاطه و ولایت علمی دارد در این صورت میتوانیم بگوئیم كه با مشاهده حضوریه، تشخّص تحقق پیدا میكند ولكن با علم احساسی این مساله سازگاری ندارد چون علم در مقام اثبات است و بحث ما بحث ثبوت است خوب این كلام مرحوم علامه بود در كلام این افراد و توجیه مرحوم آخوند و هم بیان مرحوم علامه در هرسه تا نظر است و جهتش این است كه اولا نسبت به كلام آن افراد كه تشخص را به علم برمیگردانند اشتباه در این است كه آیا تشخّص علّت برای علم است یا علم علّت برای تشخص است یا هردو معلول علت ثالثه هستند؟ شكی نیست كه تا تشخصی در خارج نباشد در آنجا علم حاصل نمیشود. علم عبارت است از ربط بین مُدرِك و مُدرَك بواسطه تحقق دو امر، امر اول خود نفس مدرِك و امر دوم آن مدرَك حالا امر سوم هم بگیریم یا نگیریم مواجهه بین مدرِك و مدرَك كه خیلی هم مهم نیست بالاخره این دو قضیه باید در ادراك باید وجود داشته باشد ما در هر ادراكی حتی در ادراك حضوری هم نمیتوانیم یك چیز را از همان نقطهنظر حیثیت و هویت آن شیء ملاحظه كنیم برای ادراك بالاخره در خود علم حضوری هم یك شیء شیءدیگری را ادارك میكند منتهی آن ادراك از خارج نیامده است خود ذات، ذات را ادراك میكند پس در عین حال دو چیز است. چطور كه فرض كنید در اختلاف بین علم حضوری و محمول در عین اینكه موضوع نفس المحمول باشد ما بالاعتبارین موضوع و محمول را به دو اعتبار دو تصور میكنیم تا حمل محمول بر موضوع صحیح باشد در مساله علم حضوری هم گرچه در آنجا خود ذات، ذات را ادراك میكند و این ادراك از خارج نیامده و حصولی نیست ولی بالاخره ذات خودش را ادراك میكند یا نمیكند؟ این ادراك ذات خودش را معلول وجود ذات است یا علت ذات است یا هردو معلول امر دیگری هستند؟ طبیعی است كه نفس وجودِ ذات هست كه علیت برای ادراك خود را دارد یعنی خود ذ ات ادراك میكند خود را، شعور دارد خود را، عاقل است خود را، عالم است خود را، یقین دارد خود را، قاطع است خود را، این خصوصیاتی كه الان به ذات نسبت میدهیم از نقطهنظر طبعی حالا نگوئیم از نقطه نظر خارجی و زمانی حداقل از نقطه نظر رتبه متأخر از خود ذات است تا ذات نباشد، ذات میخواهد چه چیزی را ادراك بكند؟ پس نفس تحقق ذات، علّت است برای علم او لذا میگوئیم در ذات باری ذات علت برای علم است و علم گرچه لازمه ذات است ولی از نقطهنظر رتبه مساوق با ذات نیست آنچه كه مساوق با ذات است از نقطهنظر رتبه، همانطوری كه خدمت رفقا عرض كردیم دو چیز است اول همان جنبة حیات است كه نفس حیات عبارت است از خود نفسالوجود بدون انتزاع امر دیگری به خلاف قوم كه علم و قدرت و حیات را متاخر از ذات میدانند و به اصطلاح ذات را از نظر علیت مقدم بر آن سه میشمارند كه همانطوری كه عرض شد در كلام بزرگان هم نسبت به این مساله تاكید شده است مثلا در كلمات مرحوم سیداحمد كربلائی كه مرحوم كمپانی بر ایشان ایراد دارند، اسماء را در مرتبه ذات میدانند و ایشان آنها را متاخر میدانند. آنجا این مساله هست كه در این سه باید قائل به افتراق شد علم و قدرت، اینها متاخرند رتبتا از مرتبه ذات و لكن حیات متاخر نیست و ما این سه را نباید در یك میزان و در یك طرف قرار بدهیم، حیات نفس الوجود و استمرار الوجود است اسم این را حیات میگذارند در آنجائی كه وجود نیست در آنجا حیات نیست در آنجا مرگ است و فناء و بوار است. آنجائی كه حیات است در آنجا وجود است و در آنجائی كه وجود است خود وجود بنفسه و بدون اعتبار امر آخر، و بدون انتزاع منتزَعی، نفس الوجود مساوق للحیات، این هیچ اعتباری در آنجا نیست دوم از مواردی كه عرض شد كه در آن مورد باز بعضی از بزرگان قائل به فراق بین هویت و بین آن عنوان و اكتساب هستند عنوان وحدت هو هویت كه از آن تعبیر به احدیت میشود و آن وحدت كه لازمة وجود بصرافه هست و بسیطالحقیقه كل اشیاء به این وحدت برمیگردد. این وحدت همانطوری كه عرض شد از نظر رتبه متاخر از رتبه ذات و هویت ذاتیه نیست بلكه مساوق با اوست. آن وحدتی كه متاخر است رتبتاً، آن وحدت واحدیت است نه وحدت احدیت. وحدت احدیت با آن حقیقت هو هویت همه یك معنا دارد منتهی به دو لحاظ. این كه ذات نفساً اقتضای وحدت را نمیكند بلكه وحدت را ما همانند ماهیات به او نسبت میدهیم این غلط است زیرا شأن ماهیت عبارت است از حدود وجودیه كه آن حدّ وجودی بالنسبی به عناوین وجودی و اتصافات وجودی علیالسوی است چه اینكه شما ماهیت را بگوئید كه موجودٌ. ماهیت ابای از اتصاف وجود را میكند در مرتبه و در همان مساله نفس الامر و چه اینكه بگوئید الماهیه معدومی باز این ماهیت ابای از عدم را میكند در مرتبه. پس در این جهت دیگر تفاوتی نیست بین اتصاف به وجود و بین اتصاف به عدم در ماهیتِ در مرتبه. ولكن صحبت در این است كه ما این وحدت را به خود وجود فی حدّ نفسه برمیگردانیم نه به ماهیت، ماهیت كه انسانیت است آن اقتضای وحدت را نمیكند قبول داریم ولكن ماهیت زید فی حد نفسه این اقتضای وحدت را میكند شما وقتی كه ماهیت زید را در نظر بیاورید این طبیعتا یك وحدتی در ذهن خواهد آمد بدون اینكه در تصورتان آن وحدت باشد خود ماهیت فی حد نفسه اقتضاء نمیكند او را میدانیم در اینجا وجود حق، نفس وجود حق چه اینكه ما قائل به وحدت بشویم یا قائل به ثنویت و تثلیث بشویم نفس وجود حق در مرحله هو هویتش این اقتضای وحدت را میكند یا نمیكند؟ بله میكند هیچ ارتباطی هم به ما ندارد یعنی هرجا كه وجود و تشخّص باشد در آنجا وحدت است ولذا هر وجود خاصِ خارجی، برای خودش مرتبه احدیت را دارد یعنی از باب لا تكرار فیالوجود آنچه را كه در خارج تحقق پیدا میكند مانند ندارد مانند یعنی مثل و مثل معنا ندارد پس بنابراین آن هر شخصی برای خودش یك احدیت خاص به خودش را دارد كه آن احدیت از آن مقام تنزل ذات كه آن احدیت الذات است انتزاع شده است البته از باب اقتران این با فرد دیگر و با اشیاء دیگر ما اسم واحد را بر او میگذاریم فقط از باب اقتران بر حقیقت و اشتراط در حقیقت نوعیه است كه همه تحت آن حقیقت هستند پس بنابراین در این مساله كه مساله وحدت به عنوان احدیت باشد و همینطور اتصاف به حیات باشد رتبتاً مساوِق با نفس ذات هستند اما از نظر علم و قدرت و همینطور سایر صفاتی كه زائیده و متولد از این سه صفت هستند در آنجا نه، آن رتبه ذات از نظر مرتبه و از نظر خود نفسِ هویتش علت است برای علم و علم از نظر رتبه متاخر است و از این نظر حق با كلام عرفا است در اینجا اشكالی كه به همه این بزرگان است این میباشد كه قبل از علم و ادراك حصولی كه مورد نفی این افراد هست و چه ادراك حضوری، تا تشخّص خارجی نباشد مدرِك چه چیزی را میخواهد تشخص كند؟ یعنی در این ادراك بر فرض صحت كلام مرحوم علامه كه قائل به علیت شهود حضوری و واسطیت شهود حضوری برای تشخّص هستند باید سوال بشود كه در مرتبه علم حضوری باید مدرِك و مدرَكی وجود داشته باشد خصوصا اینكه این مدرِك و مدرَك دو امر جدای از هم هستند و بعد اتحاد پیدا میكنند این مدرِك در اینجا نشسته و آن مدرَك هم چند متر فاصله دارد از نظر جسمی، خوب یك اتحاد وجودی بین او و بین آن شیء در مثال حالا بگوئیم در ماده كه نمیشود در مثال باشد در صور برزخی باشد حتی در ماده هم بواسطه اشراف در یك بحث دقیقی آنجا هم ممكن است كه در آنجا مسائلی هست از همین آقایان، كه در آنجا هم چون ماده در تحت علیت آن جنبه مثالی خودش هست اگر این شیء با آن صورت مثالی اتحاد پیدا كند با صورت مادی هم اتحاد پیدا خواهد كرد و این یك چیزی است كه دركش خیلی مشكل است و حالا بحثش انشاءاللَه در بحث مسائل نفس میكنیم.

