
ماهیت و حقیقت جنس در فلسفه
تفاوت جنس و وجود در تبیین حقایق هستی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق ماهیت جنس و جایگاه آن در تعریف اشیاء میپردازند. بحث با تحلیل کلام مرحوم شیخ انصاری درباره نحوه اخذ جنس و استقلال آن در ارائه هویت آغاز میشود و به این نتیجه میرسد که جنس در حد ذات خود تام است و برای ادراک، نیازی به ضمیمه شدن فصل ندارد. در ادامه، ضمن نقد دیدگاههای دکارت و راسل درباره وجود، تفاوت بنیادین میان جنس و وجود تبیین میشود؛ به این معنا که جنس از منظر مفهومی و وجود از منظر تشخص و عینیت خارجی مورد بررسی قرار میگیرند. در نهایت، استاد با پیوند زدن این مباحث نظری به سیره عملی و اخلاقی، بر لزوم عبور از «أنانیت» و «خودمحوری» در برابر اوامر الهی تأکید کرده و راه رسیدن به حقیقت ولایت را در گرو صداقت و تسلیم محض در برابر امام معصوم میدانند.
ماهیت و حقیقت جنس در فلسفه
11عبور از نفس بهواسطۀ اطاعت از اوامر جلالیه
اینجاست كه این اوامر، اوامر جلالیّۀ عبور دهنده است! یك اطاعت از این اوامر از صدتا فتح مكه و صد نفر را كشتن آدم را جلوتر مىبرد، چون آنها با یك شیرینى نفس توأم است؛ بزنیم ابوسفیان را بكشیم كه مكه را بگیریم! بتها را بزنیم بیندازیم! حتى شكستن بت هم التذاذ نفس است! بتها را بیندازیم كه خودمان دور كعبه بگردیم و نگذاریم آنها بیایند! اینجا را درست كنیم بهخاطر اینكه جاى ما باشد! حالا اگر یكى از آنها بیاید میگویند که یا رسول الله این آمده است! اینها كه نزد بزرگان مىآمدند اینطور بودند. آقا برو در خانۀ خودت بنشین، به تو چه ربطى دارد که یكى دیگر مىآید؟! نهخیر، یا جاى من است یا جاى او! او همان است؛ همان عمر است! عمر آنجا در حدیبیه آن حرف را زد كه من تابهحال شك نكرده بودم،1 و این شخص اینجا این كار را مىكند. اگر من اینجا هستم چرا فلانى به خانۀ شما میآید؟! تو باید تكلیف تعیین كن یا او باید تكلیف تعیین كند؟! تو باید استفاده كنی یا او باید استفاده كند؟! کدام؟! تو باید مسئول امور باشی یا او باید مسئول امور تو باشد؟!
تکرار جریانات تاریخ
آقا این مسئله هر روز هست! هر روز این جریان هست و هر روز این قضیه دارد انجام مىشود! ما براى خدا تكلیف تعیین میکنیم؛ خدایا ما جهاد مىكنیم براى اینكه اینطور بشود و باید بشود و غلط مىكنى که نشود! غلط مىكنى كه بر خلاف میل ما بخواهى انجام بدهی! دلیلش چیست؟! دلیلش این است كه وقتى به خواستۀمان نرسیدیم آسمان بر سرمان خراب مىشود و یکییکی این كراتى كه مىبینید مثل این زهره، مىآید به سرمان مىخورد، خورشید مىآید محكم به مغزمان مىخورد، عطارد مىآید به سرمان مىخورد، اینها همه براى چیست؟! اینها بهخاطر این است كه ما از اول براى خدا تكلیف تعیین كردیم! اگر مىخواستیم طبق تكلیف خدا برویم میگفتیم: نشد كه نشد خداحافظ شما! بلند مىشویم مىرویم در مسجد نماز مىخوانیم، بهتر! بلند مىشویم مىرویم در خانۀمان مینشینیم و تألیف مىكنیم! تألیف که كارى ندارد، آدم قلم را برمیدارد مینویسد! بلند مىشویم مىرویم به كار دیگر مىپردازیم؛ هزارتا كار هست، انسان از هزارتا راه مىتواند خدمت كند و از هزارتا راه مىتواند وظیفهاش را انجام بدهد درصورتیکه [خود را] خالص كند خدا هم در مغز و فکرش مىاندازد و القاء مىكند كه كدام راه را برود. درست شد؟!
- . دلائل النبوة، ج 4، ص 106؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 2، ص 371.
