
جلسه ۶۹۵
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 10/2/1431
جلسه ۶۹۵
8مرحوم آخوند میگوید ما اصلا صورت نوعیه مجرد جوهر نداریم صورت نوعیه خودش زاییده میشود خودش به وجود میآید خودش به واسطه ماده خود را بروز میدهد وقتی شما اسم آن بروز را میگذارید صورت نوعیه البته خود آن بروز باید به واسطه افاعیلی باشد كه آن افاعیل در تحقیق این صورت نوعیه نقش دارد ولی خود صورت نوعیه دیگر مجرد نیست این كلام كلام مرحوم آخوند است.
البته این مطلب را نسبت به حقایق بسیطه ما میتوانیم قبول كنیم و همین طور نسبت به ماده و نسبت به اجسام خارجی این مسئله را میتوانیم بپذیریم اما آن چه كه مورد نظر است این است كه اشكالی كه در این جا شده اشكال بر نفس است نه بر آن صورت جسمیت نه بر صورت خشبیت نه بر صورت صناعات خارجیه، اشكال بر نفس است و نفس عبارت است از یك حقیقت مجرده جوهریه بنابر آن چه كه نسبت به این قضیه گفته میشود كه یك جنس عالی است كه آن حقیقت جوهری باشد و به واسطه آن حقیقت جوهریه كه همان ماهیت الشیء است الان در این جا قوام جسم و ماده به واسطه او است آیا شما نفس را در این جا مقوّم میدانید یا نمیدانید؟ بله، اگر نفس را در این جا مقوم بدانید ما نقل كلام در خود این نفس میكنیم نفس را صورت نوعیه جسم میدانید بله نفس را مقوم میدانید بله ما همه را میپذیریم در پذیرش اینها مجبوریم اینها را بپذیریم این نفسی كه در این جا مقوم است و این نفسی كه در این جا فرض كنید كه منوّع است و این نفسی كه این در این جا مصوّر این جسم است این در این جا دارای یك حقیقت جوهریه است مرحوم آخوند این حقیقت جوهریه را شما در اینجا چگونه تفسیر میكنید زیرا بدون این هم خودش وجود دارد زیرا حقیقت جوهریه است و به این خاطر ممكن است بدن بیافتد ولی نفس خودش وجود دارد چه شما نفس را روحانیت الحدوث بدانید همان طوری كه فلاسفه مشاء و بنابر فلسفه افلاطونی قائل به روحانیة الحدوثیت نفس هستند یا این كه جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بدانید همان طوری كه مرحوم آخوند در این جا به این مسئله معتقد هستند این جا مطلب باز به همان حقیقت جوهریهای برمیگردد كه وقتی كه نفس خودش دارای استقلال شخصی شد دیگر در آنجا فارق از بدن است. شما میبینید كه نفس در این جا حتی نه نسبت به موتی حتی در این دنیا هم همین طور هستند این فردی كه الان با بدن فاصله میگیرد و بدن میافتد آثار حیات در بدن محو میشود نبض دیگر نمیزند نفس نمیكشد هیچ حركت نمیكند یكی از اشخاص میگفت كه با یك فرد دیگری راجع به قضیه انتزاع روح از بدن صحبت میكردم و نمیپذیرفتند میگفتند كه این مسئله در عالم تصور است در عالم خارج این نمیشود تحقق پیدا بكند بالاخره باید نفس با بدن التزام داشته باشند و فقط در صورت موت و در صورت انتقال است كه جدا میشود و فاصله میگیرد ولی در حیات نمیشود تا وقتی كه حیات باقی است نفس هم به بدن تعلق دارد خلاصه با هم بحث میكردیم آن شخص دیگر كه نسبتی هم با او داشت آن هم از علما بود و مرد بزرگی بود آن هم اهل فلسفه بود و خلاصه نمیتوانست بپذیرد بعد یك مرتبه ایشان رو كرد به من گفت خوب فلانی الان من كجا نشستم در آن گوشه نشسته بود گفت كه من الان از آن طرف با تو صحبت میكنم البته این شخصی كه این مطالب را به من میگوید ایشان فوت كرده و به رحمت خدا رفته میگفت نشسته بودیم مثلا آن در آن جا بود و فاصله ما حدود دو یا سه متری بود و اتاق بزرگی بود و گوشه آن طرف به اصطلاح فاصله تقریبا حدود ده متر دوازده متری فاصله تا آن جا بود یك مرتبه من دیدم كه از آن طرف دارد صدا میآید و صحبت میكند میگوید خوب حالا چه میگویی نظرت چیست راجع به این؟! میگفت من یكدفعه گیج شدم هاج و واج شدم ا چیه گوشم را این جوری كردم دیدم نه دارد از آن جا صدا میآید رفتم به این نگاه كردم و گفت حالا برو امتحان كن ببین كه این چطور است آمدم رفتم دیدم این فرد كه این جا نشسته نبض ندارد رفتم دستش را گرفتم همان به اصطلاح فرد آن هم دیدم نبض ندارد نفس نمیكشد میگوید میخواهی تا چقدر طولش بدهم باور كردی یا نكردی هی میگفت گفتم فلانی صبر كن ببینیم این قضیه چه میشود به كجا میرسد چكار كردی من گیج شدم دارد كارمان خراب میشود و اینها شروع كرد برای من روایت خواندن و یك مسئله میگفت ما نیم ساعت با هم صحبت میكردیم صدا از آن جا میآمد و من از این جا با او در مسائل مختلف و اینها بحث كردم و این نه نفس میكشید و نه نبضش میزد و نه هیچ و رنگش سفید سفید جریان خون قطع نبضش هم نمیزد آثار حیات همه محو به طوری كه به كلی دیدم كم كم سرد شد بدنش سرد سرد سرد كالمیت بین یدی الغسال این طور شد گفت حالا دیدی پس بدنم هم سرد شد بعد از نیم ساعت گفت حالا برو متوجه شدی دیگر بدنم سرد شده دیگر تمام! بعد یكدفعه گفت هان چطوری حالت خوب است، یكدفعه صدا از این طرف در آمد.
