
جلسه ۷۰۲
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 19/4/1431
جلسه ۷۰۲
11تمام جنگ صفین را گفتم به شما مسئله دیگری را هم توضیح خواهم داد تمام جنگ صفین و هجده ماه جنگ و لشگر كشی و كشتن و به یك رد كردن عمروعاص همه را بر باد داد فكر كردید راجع به این قضیه؟! قضایایش را گفتم، تمام این لشكر كشی و خطبهها و بیا و فلان كن و چه كنیم و معاویه این طور است بساط این طور است هجده ماه جنگ از طرفین همه را با رد كردن عمروعاص یعنی چه؟! یعنی تمام شد این قضیه تمام شد دیگر! حضرت وقتی كه سرش را برگرداند خودش میدانست دیگر تمام شد! عمروعاص قرآنها را به نیزه میكند دیگر الفاتحه و تمام اینها را عملا نشان داد فقط حرف نزد ما نه ما میگوییم همه چیز دست خدا است ولی وقتی بر وفق ما نشود ای پدر نامرد فلان این طوری كردی چه شده بابا تو كه دیروز میگفتی همه چیز دست خدا است! چرا پس این طوری قضیه این طوری میشود چرا مسئله به این كیفیت درمیآید؟ چه جوری میشود قضیه؟ آن امیرالمومنین بود هان كه به ابن عباس میگوید به اندازه بینی این حكومت بر شما برای من ارزش ندارد وای اصلا نگاهش میكنی سرت را برمیگردانی میگوید این حكومت شما برای من این است و ثابت هم كرد ثابت كرد آن قضیه را ثابت كرد وقتی كه آمد نهر آب را گرفت یكی از موارد آن بود ثابت كرد! وقتی كه آمد نمیدانم عمروعاص را رد كرد ثابت كرد! وقتی كه میتوانست خود امیرالمومنین سوار شود وبرود آن كسی كه عمروبن عبدود را دو نصف كرد، میتوانست سوار بشود و برود و به خیمه معاویه برسد و كار را تمام بكند چرا نكرد؟! ثابت كرد اینها را ثابت كرد! خود حضرت تمام اینها را خود حضرت ثابت كرد وقتی كه به مالك اشتر میفرماید برگرد! مالك پیغام میدهد كه یك ساعت به من مهلت بده من به معاویه برسم حضرت ثابت كرد میتوانست بگوید كه نه برو آنهایی كه گفتند یا علی میكشیمت حضرت نمیتوانست جلوی آنها بایستد! پدر سوخته تو من را میكشی بیا جلو ببینم آن كه عمربن عبدود و مرهب خیبر را دو نصف میكند جلوی چند تا بزغاله این بزغاله یك اسمیشده كه خیلیها میگویند. جنگ صفین نمیتواند بایستد بگوید غلط كردید شمشیر میكشید خب من هم میكشم بیا دو تا كله را میاندازد آن وقت میایستادند همین خوارجی كه ایستادند ده هزار نفر جلوی امیرالمومنین مگر نهروان را چه كسی فتنهاش را خواباند؟ امیرالمومنین مگر نخواباند؟ خب همان را در صفین میخواباند چیست قضیه مسئله؟! این است كه یك روالی باید طی شود یك بساطی باید بیاید یك تكلیفی یك حساب و كتابی از آن حساب و كتاب نباید تخطی بشود به حسب ظاهر هم بله آقا بیا برگرد ببین من را گرفتند بردند من را میخواهند بكشند و نمیدانم دیگر قضیه را چیز بكنم دست از معاویه بردارید بیایید منتهی مالك اشتر حواستش نیست! مالك میگوید بروم بزنم كلك معاویه را بكنم راست هم میگوید تمام اینها، ولی آن حضرت میخواهد به مالك بگوید خیلی خب تا آن جا رفتی تكلیفت را انجام دادی حالا دیگر موقع برگشتن است آخر یك خورده تو هم باید بروی بالا! دیگر هان فقط نباید كه شمشیر زد این هم باید برود بالا! موقع بالا رفتن تو این جا است كه داری خیمه معاویه را میبینی یك ساعت دیگر كار تمام است پدرسوخته آن جا نشسته ... ولی حضرت میگوید برگرد بیا تو باید حالا رشد كنی! یكی از آنها در هزارها قضیه این جا هست، یكی از آنها این است كه تو باید حالا رشد كنی رشدت وقتی كه معاویه را بكشی نیست! آن موقع فقط زدی و ما این را میبینیم به امیرالمومنین زد و نمیدانم و یارو چه كسی بود آن نرخره آن شتر بود عمربن عبدود آن را برداشت زد و انداخت و كشت و بعد حضرت فرمودند كه تمام اسلام در قبال تمام كفر قرار گرفت و فلان این حرفها ما عمربن عبدود اینها را میبینیم ولی امیرالمومنین وقتی كه عمربن عبدود را زد به كمال نرسید! وقتی رسید به كمال كه پیغمبر به همه گفتند كی میخواهد برود؟! او بلند شد آن موقع آن موقع امیرالمومنین رسید آن موقع كه همه كأن علی روسهم الطیر وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بالله الظُّنُونَا1 به به به به این شد اسلام ما توقع داشتیم آن پیغمبری كه میآید با یك اشاره شق القمر میكند این جا بیاید كاری برای ما میكند، آخر ای بابا! مردیكه آمده دارد هل من مبارز میخواند تو شق القمر نمیخواهد برای ما بكنی اگر راست میگویی این مرتیكه را از آن بالا نابودش كن!
- سوره الاحزاب (٣٣) ذيل آيه ١٠
