
جلسه ۷۰۳
فصل(8) في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة 20/4/1431
جلسه ۷۰۳
1اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه مطلبی كه مرحوم آخوند راجع به انیات صرفه در مورد نفس داشتند و در واقع میتوانیم بگوییم كه ایشان تتمه مطالب شیخ اشراق را میفرمایند به این نكته اشاره میكنند كه ما اصل و حقیقی الشیء را كه شیئیة الشی به لا بعوارضه و جوانبه و آثاره، این را ما باید در خود همه اشیاء ملاحظه كنیم و ببینیم این شیئیة الشیء بصورته لا بمادته مقصود از این صورت همان جهت فصلیتی است كه آن جهت فصلیت موجب تحقق این حقیقت مبهمه شیء در خارج است یعنی به طور كلی وقتی كه جنس و فصل را در نظر میگیریم جنس میشود یك حقیقت مبهمه و حقیقت مبهمه كه وجود خارجی و وجود استقلالی ندارد اصلا ابهام با تشخص منافات دارد ابهام با تعین در تناقض است ابهام یعنی عدم مشخص بودن خب چیست كه مشخص نیست باید یك چیزی باشد، باید یك تشخصی باشد در خارج، حالا شما اطلاع ندارید ندارید! یك مسئله دیگر است اما نه اینكه آن در هویتش! هم مبهم باشد.
این دلیل معنا ندارد كه یك شیء هم وجود داشته باشد و هم ما نتوانیم به آن اشاره كنیم هم وجود داشته باشد و هم نتوانیم به آن دست بگذاریم هم وجود داشته باشد و هم نتوانیم از آن صحبت كنیم خب این چیست؟ یك شیر بی یال و دم و شكم است كه هیچ تصوری نیست برای او كه فقط یك مفهومیكه انسان آن مفهوم را میپروراند و اسمش را میگذارد جنس، اسمش را میگذارد حیوان مبهم.
لذا فرمودند ماهیت طبیعی اشیاء به همان فرد خارجی است یعنی چیزی غیر از آن فرد خارجی وجود ندارد و آن چیزی كه در ذهن است بالاخره به واسطه همان حقیقت ذهنیه كه آن خودش نوع من الوجود است، شكل میگیرد و باز هم او یك وجود خارجی است وجود خارجی كه او ظرف تحققش ذهن است و این در خارج این تحقق و تحصل پیدا میكند بنابراین همین تصور این مسئله، خودش نحو من الوجود است و اگر آن وجود را، یعنی وجود ذهنی را كه یك واقعیت خارجی است و وجود خارجی است و امری است كه تحقق پیدا كرده، شما بگیرید آن مبهم اصلا مساوی با عدم است چون چیزی نیست تا این كه بخواهد موضوع قرار بگیرد محمول قرار بگیرد وجود بر او حمل بشود، یك امر عدمیاست و آن وجود ذهنی از این نقطه نظر وجود است كه شما نسبت به او احكام آن موجود را بار میكنید میگویید من دیروز این تصوررا كردم این كه دیروز این تصور را كردم یعنی این تصور هنوز در ذهن شما باقی است اگر یك مسئله عدمی بود چطور شما میگویید كه من این تصور را كردم بعد میگویید كه نه این تصور من اشتباه بوده اگر امر عدمیباشد دیگر اشتباه بوده دیگر معنا ندارد درست بوده معنا ندارد یك امر عدمی خب عدم است دیگ، ر عدم دیگر اشتباه و مثبت و صحیح در آن راه ندارد پس این خود نفس وجود ذهنی یا این كه برای شما تصوری پیش میآید اگر یك نفر مطلع باشد میگوییم كه چرا یك همچنین تصوری كردی اگر این امر امر مبهم باشد دیگر آن شخصی كه اشراف دارد بر نفس انسان در آن صورت اعتراضش جایی ندارد و به قول مولانا:
