جلسه ۷۱۵
14خلاصه سعید بن مصیب تشییع جنازه را كه جبرائیل میآید در سرش میزند این تشییع را نگاه نمیكند، به این نماز نگاه میكند كه حالا مسجد مدینه خلوت شده و خوب میتوانم حضور قلب داشته باشم و خوب میتوانم سكوت خودم را در اینجا رعایت كنم! چقدر آدم میتواند ... خب بالاخره به ته دیگش رسید آن دو قدم آخر، ائمه دست را میگیرند ولی خب علی كل حال دیگر بین او و بین آن كسی كه متوجه هست چقدر فرق است؟ و چقدر فاصله است؟ خدا دستمان را بگیرد واقعا فهم این فهم و همیشه مرحوم آقا میگفتند فهم فهم، فهم ایشان چقدر اضافه شده؟ من وقتی كه میرفتم گاهی از قم به مشهد آقا وقتی كه احوال رفقای قم را میپرسیدند فقط این سوال را میكردند فهم چقدر اضافه شده؟! خیلی عجیب بود من هم میگفتم از ما كه بیشتر هستند! راستش را میگفتم فهم را سید بحرالعلوم داشت او، آدم بعضی چیزها را میبیند، سید بحرالعلوم دنبال تبلیغات نبود، دنبال جنجال نبود، به به به به دنبال بیا و برو ها و ... از كجا به كجا رسیدهایم، نشستند همه افراد در مسجد كوفه واقعا كجا به كجا رسیدیم خب حقش هم این است آن سیدبحرالعلوم است بالاخره گاریچی كه نیست باید هم یك همچنین اوضاعی داشته باشد، همه نشسته بودند در مسجد كوفه نشسته بودند، منتظر نماز مغرب، دیر میآید، كیها نشسته بودند قاطبه علمای نجف نه طلبههای سیوطی خوان و امثله خوان! قاطبه علمای نجف امثال میرزای قمیكه در قم بود و بعد رفت در نجف ماند اینها نشسته بودند و میآمدند و لابد یك چیزی گیرشان میآمده بیخود كه نمیآمدند گیرشان میآمده حسابی دارد بالاخره یك همچنین امام جماعتی بیحساب و كتاب نیست بعد دیر میكند تا بخواهد از نجف بیاید نیم ساعت از وقت نماز میرود نیم ساعت همه مؤمنین علما سفید ریش عمامه همه نشستند نیامد نیامد ای وای چه شده ملائكه به هم ریختند ... سید دارد بعد از نیم ساعت میآید میخندد با عصایش دارد میآید سلام كرد و نشست و حالا آن خادم اینها را مرحوم آقا میگفتند حساب میكردند آن خادم آمده برای این قلیان درست كرده ... گفتهام قضیه آن را برای رفقا، دلش شكسته كه امشب دیر شده تا سید بحرالعلوم میآید آن هم از خجالت نمیآید، میگوید كو رفیقمان بابا قلیانت را بیاور خسته هستیم، حالا خلق منتظر هستند نیم ساعت دیر كرده، نیم ساعت هم شروع كرد به قر قر كردن این شد یك ساعت مینشینیم هر كسی میخواهد پشت سر من نماز بخواند این است نمیخواهید بلند شوید بروید! خودتان بخوانید، من این هستم، این مهم است آزاد بود، حرّ بود سید بحرالعلوم نیازی به این دار و دستك و تئاتر بازی نداشت حرّ بود آزاد بود من این هستم. حالا آمده قلیان را چرا نیاوردی؟ گفتم كه دیر شده، بیا بابا قلیان بكشیم، اصلا به روی خودش بیاورد كه من به خاطر تو میكشم؟ میگوید من خسته هستم بابا قلیانم را بردار بیاور! عجب آدمی هستی، او میگوید ا تازه طلبكار هم شدی؟ اصلا حال و هوا را عوض میكند، شنگولش میكند با او حرف میزند ... مردم همه نشسته بودند و در دل میگفتند قلیان كشیدنت دیگر چیست؟ نیم ساعت دیر كرده و تازه آقا به نطق هم افتاده ... وقتی كه شنگولش كرد، این یك دل شاد كردن به همه آن می ارزد به همه آن! بحرالعلوم مطلب را گرفته بود، فهم را او پیدا كرده بود این كه مرحوم آقا میگویند فهم چقدر است؟ این است، چقدر فهم پیدا كرده بود؟ چقدر بحرالعلوم فهم پیدا كرده بود، مسئله دستش آمده بود سرّ و رمز كار را به دست آورده بود لذا بحرالعلوم بود دیگر، بحرالعلوم، خدا به داد ماها برسد.

