
جلسه ۷۱۸
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية خارج از درس 18/11/1431
جلسه ۷۱۸
1اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم آقا میفرمودند كه ما وقتی این رساله رؤیت هلال را نوشتیم، گفتیم كه خب لابد انشاءالله مطلب تمام است و دیگر مسئله حل شده بعد از یك مدت شنیدیم كه نه ظاهراً هنوز مرحوم آقای خویی در همان مطالبشان هستند منتهی خب از نظر علمی پاسخی نتوانستند بدهند، گاهی اتفاق میافتد خب انسان نسبت به یك مسئله پایبند است و نسبت به ادلّه مخالف قدرت و توان كافی برای ارائه دلیل ندارد ولیكن از حرف خودش هم دست برنمیدارد و این هم دیگر بستگی دارد به دواعی مختلف.
فرمودند در آن سفری كه رفتیم عراق گفتیم كه برویم نجف و با خود ایشان این مسأله را طرح كنیم، یك فرصتی پیدا كنیم و برویم مسئله را مطرح كنیم كه دیگر مسئله به این و آن احاله نشود، رفتیم و گفتند كه ایشان نجف نیستند و چون اواخر تابستان بود و خب هوای نجف هم گرم بود، گفتند كوفه هستند و توسط یكی از دوستانشان كه در آنجا بودند، آقا سید محمدرضا خلخالی، یك وقتی گرفتند كه بعدازظهری بروند آن جا ایشان را ببینند، در كوفه منزلی بود ایشان اوقات گرما میرفتند آن جا خلاصه ما رفتیم و در زدیم و رفتیم داخل از دالونی رد شدیم و گفتند فلان اتاق وارد شدیم كسی را ندیدیم فقط دیدیم كه همین طور كتاب و كاغذ و نامه و پاكت و اینها همین طور روی هم تلمبار شده به یك شكلی كه اصلا یك مقداری هم بالا آمده یعنی این قدر كاغذها آمده روی هم كه حالت یك مثلا تپه مانندی پیدا شده و بود، بعد دیدیم ا آقایی آن وسط نشسته كه دور تا دورش این نامهها آمده بالا به طوری كه خیلی خوب مشخص نبود، آقای خویی همین طور بدون عمامه با یك پیراهن و شلوار، خب هوا هم گرم بود دیگر و او هم همین طور بنده خدا سرش پایین و در این نامه ها و دارد رسیدگی میكند و وقتی من وارد شدم ایشان متوجه نشد با این كه در صدا كرد ولی ایشان متوجه نشد، حالا شاید گوششان سنگین بوده، میگفتند رفتم و سلام كردم گفتم سلام علیكم آقای خویی سلام علیكم، ما را میشناسید یكدفعه این پیرمرد سرش را از این دیوار قلعه، كه واقعا هم دیوار قلعه تعبیر به جایی بود، سرش را بالا آورد و یك نگاه، هان هان آقا سیدمحمدحسین چطوری حال شما ...، بعد میگفتند كه ایشان خب ثمین بود و ما ایشان را كمك كردیم در برخواستن و بیرون آمدن از قلعه، آمدند بیرون و كناری نشستند و گفتند كجایی آقا سیدمحمدحسین بیایی ببینی چه بر سر ما آمده! گفتند ما نه گذاشتیم و نه برداشتیم گفتیم كی بر سرشما آورده؟! غیر از خودتان كی بر سرتان آورده؟! یك سری تكان دادند گفتند علی كل حال ما را دعا كنید، گفتند دیدم ایشان اصلا حال صحبت كردن ندارد كه بخواهم با ایشان بحث كنم راجع به این قضیه، حال صحبت كردن هم حتی ایشان نداشت، رمق صحبت كردن نداشت، حالا چه برسد به این كه بخواهد مسئله علمی مطرح بشود، میگفتند بعد من رفتم با آقای ـ خدا حفظشان كند ـ سیستانی صحبت كردم و به ایشان گفتم كه شما خلاصه این بحث را با ایشان پی بگیرید و به یك نتیجه برسید دیگر نمیدانم انجام شد و آقای سیستانی با آقای خویی صحبت كردند یا نكردند، میگفتند از آن جا كه درآمدم ـ این نكته نكته جالبی است و برای ما خیلی باید اعتبار باشد ـ یك راست رفتم مسجد كوفه و در مقام شهادت امیرالمؤمنین در محراب رفتم و دو ركعت نماز خواندم، و گفتم خدایا اگر قرار بر این است كه مرا در آخر عمر به این مسئله مبتلا كنی جان من را همین الان، همین الان بگیر و تا به یك همچنین مسئلهای و جریانی مبتلا نشویم، مبتلا نشویم! خب این خیلی عبارت عمیقی است كه چگونه انسان مبتلا میشود به یك مصیبت و دردی كه خودش نمیفهمد! نمیفهمد، اگر بفهمد دست برمیدارد اگر بفهمم دلم درد میكند میروم دكتر داروخانه ببینم علتش چیست، سرم درد میكند بلند میشوم میروم پیگیری میكنم، ولی درد سرطان قبل از این كه به عصب برسد انسان نمیفهمد وقتی هم به عصب رسید كار از كار گذشته است، وقتی كه آن سلولها آمدند و پراكنده شدند، سلولهای خاطی، و به عصب دست انداختند و چنگ انداختند دیگر آن موقع كار از كار گذشته و همه جا پخش شده، اینجا را شما دربیاوری بالاترش را چكار میكنی؟ پایینتر آن را چكار میكنی؟! مصیبت انسان آن جایی است كه انسان درد را نفهمد آن وقت هر كاری كه میكند بیشتر در باتلاق فرو میرود و هی میخواهد به یك جا دست بیاندازد و خود را از یك قضیه دیگر و مخمصه دیگر راحت كند در حالی كه دست انداختن به آن موضع باز فرورفتن بیشتر در مخمصه و در مضیقه و در مشكل است، هی برای رفع نگرانی خود اقدام میكند به یك جهتی، به یك مسئلهای، و باز آن مسئله بیشتر او را در آن درد بی درمانی كه هست قرار میدهد و برای این مسئله هی متوسل میشود به انحاء بهانهها و به انحاء دلیل.
