
تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی
نقش اتصال به مبدأ در تمیز حقایق از تصورات ذهنی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین تفاوت بنیادین میان دانشهای ظاهری و حقیقتِ ایمان میپردازند. بحث با محوریت «مُثُل افلاطونی» و ضرورتِ اتصالِ نفس به مبدأ برای درک حقایق آغاز میشود. ایشان تأکید میکنند که صرفِ انباشتِ اطلاعات و فراگیری علوم حوزوی، بدونِ استناره و تمکّنِ حقایق در قلب، انسان را به حقیقتِ توحید نمیرساند و چهبسا فرد در عینِ داشتنِ دانشِ دینی، در باطن از مسیرِ هدایت دور باشد. در ادامه، با ذکر شواهدی از سیره بزرگان و وقایع تاریخی، به نقدِ رفتارهای متناقضِ برخی مدعیانِ علم پرداخته شده و این نکته گوشزد میشود که مردم، حقیقت و اخلاص را از کلک و تظاهر تشخیص میدهند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزومِ خودشناسی و مراقبه برای تشخیصِ منبعِ تصورات ذهنی و پرهیز از بازی با دین و ارزشها، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که علمِ بدونِ ولایت و ایمان، نتیجهای جز خسران نخواهد داشت.
تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی
توضیحات:
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین تفاوت بنیادین میان دانشهای ظاهری و حقیقتِ ایمان میپردازند. بحث با محوریت «مُثُل افلاطونی» و ضرورتِ اتصالِ نفس به مبدأ برای درک حقایق آغاز میشود. ایشان تأکید میکنند که صرفِ انباشتِ اطلاعات و فراگیری علوم حوزوی، بدونِ استناره و تمکّنِ حقایق در قلب، انسان را به حقیقتِ توحید نمیرساند و چهبسا فرد در عینِ داشتنِ دانشِ دینی، در باطن از مسیرِ هدایت دور باشد. در ادامه، با ذکر شواهدی از سیره بزرگان و وقایع تاریخی، به نقدِ رفتارهای متناقضِ برخی مدعیانِ علم پرداخته شده و این نکته گوشزد میشود که مردم، حقیقت و اخلاص را از کلک و تظاهر تشخیص میدهند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزومِ خودشناسی و مراقبه برای تشخیصِ منبعِ تصورات ذهنی و پرهیز از بازی با دین و ارزشها، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که علمِ بدونِ ولایت و ایمان، نتیجهای جز خسران نخواهد داشت.
تفاوت علم ظاهری با حقیقت ایمان و استناره قلبی
17[آن دکتر در لندن] آمد این را گفت که شما در اینجا آمدهاى و داری دست نیاز را به ما دراز میکنی، آنوقت چرا دارى به ما مىگویى که انگلیس فلان است؟! این حرف مربوط به کیست؟ [تازه فرق پیدا میشود] اینها را ما مىشنیدیم. آنوقت آقا [ساق پایش] یک ترک برداشته است عین عبارتش این است: بابا گچ هم نمىگرفتند خوب مىشد، همین قدر پایت را در خانه دراز کن. هیچ چیزی نشده و مو برداشته است، با اشعۀ گاما و رادیولوژى هم به زور ترک آن دیده مىشود حالا بلند شده که به خارج برود!
لذا جملۀ «من دیگر نمىتوانم بدون ایشان اینجا باشم» بهخاطر این است! ببینید مردم صداقت را مىفهمند، مردم حقیقت را مىفهمند، آقا مردم جو نخوردهاند، اخلاص را مىفهمند، صفا را مىفهمند، کلک را مىفهمند و هرچه بخواهیم مسائل را هم مخفی کنیم اینطور نمىماند و رو مىشود و مىدانند که چیست. علیٰکلّحال مسئله بسیار است و ما نباید به اینگونه افرادى که اینچنین هستند نگاه کنیم بلکه باید به دیگران نگاه کنیم.
علت سفر مرحوم علامه طباطبایی به انگلیس
یکى از دوستان بود جلسۀ قبل به من [یک شبههای] گفت، گفتم که من این شبهه را مطرح کنم که چرا مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله علیه ـ با آقاى مطهرى در یک سفرى به انگلیس براى قلبشان رفته بودند. ایشان سؤال کرد که این قضیه چیست؟ گفتم که من در جریان این مسئله هستم. مرحوم علامه خودشان نمىخواستند بروند. البته این قضیه مربوط به قبل از انقلاب است و آقاى مطهرى مىخواستند در آنجا بروند و با افرادى که در آنجا هستند ملاقاتهایى داشته باشند با همان کسانى که در آنجا هستند. خلاصه آنجا هم براى خودش افرادى داشت و انجمنی بود و اشخاصى بودند. در یکى از این ملاقاتهایى که مرحوم مطهرى با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در همان موقع داشتند، این مسئله را مطرح مىکند که من در این سفرى که دارم مىروم مىخواهم علامه را هم ببرم براى اینکه آنها هم ایشان را ببینند و اگر صحبتى دارند بکنند درعینحال از ایشان یک چکابى هم بشود که وضعیتشان این بوده است ولى مرحوم علامه خودشان نسبت به این قضیه متمایل نبودند. من این را در اینجا تصریح مىکنم که ایشان متمایل نبودند منتها مرحوم آقاى مطهرى قصد قربت داشت، اینکه چیزى نبود، شاید همچنین مسئلهاى در نزد ایشان به این کیفیت و به این وضعیت نبوده است که خب حالا شاید اشکالى ندارد و مثلاً به جایى برنمىخورد.
