
جلسه ۷۳۶
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية خارج از درس 6/11/1432
جلسه ۷۳۶
18در آن قضیه كه نفس خود را به موش مردگی میزند به این مطلب اشاره كردیم و این نكته بسیار بسیار كاربرد دارد. چون ما خیال میكنیم اخلاص داریم و با خود میگوییم: برویم در یك مسجد نماز بخوانیم، یا یك منبر برویم، در آنجا است كه اخلاصمان معلوم میشود. كه آیا این حرفهایی كه داریم میزنیم برای خداست؟ حتی اگر هفت نفر جمعیت آمد، با ناراحتی میگوئیم: بله؟! هفت نفر بیاید؟!
در حالی كه چه فرق میكند جمعیت كم یا زیاد باشد؟ منبر انسان و صحبتش باید برای خدا باشد!. قضیه موشیه را فراموش نكنید ها! قضیه موشیه یا موسیه! هركدام كه میلتان هست ... یا فاریه! هرچه كه ... این خیلی مفید است!
مرحوم آقا در كتاب روح مجرد1 داستان مرحوم حاج محمد رضا بروجردی را ذكر كردهاند كه به خاطر توجه و اقبال مردم به او در دلش خطوری پیدا شد و آسید علی رضا دكنی شخصی را از دكن برای تنبّه ایشان به تبریز فرستاده بود. انسان وقتی صحبت میكند ابتداء جمعیت كم است، مثلًا پنج نفر یا ده نفر پای صحبتش میآیند. با خود میگوید كه هرچه خدا بخواهد، ما باید وظیفهمان را انجام بدهیم!.
در اینجا نفس احساس وظیفه میكند و به این حساب نمیگذارد كه فعلًا كسی خبر ندارد و كسی به تو اعتنا نمیكند. نفس به پای خدا میگذارد و اینجاها خوب مؤمن میشود، موحد میشود. اگر پنج نفر بیایند میگوید: ما وظیفه داریم انجام بدهیم! آره پدر سوخته! در حالی كه اگر پانصد نفر هم بیایند باز هم همین را میگویی؟!
مدام میگوید: وظیفه داریم، و باید وظیفهمان را انجام بدهیم، چه كم بیایند، چه زیاد، فرق ندارد. بعد فردا یك دفعه بیست یا سی نفر میآیند. فردا وقتی میآیند، چشمش یك جوری میشود! باز میگوید: وظیفه داریم، وظیفه داریم كه تكلیف را انجام بدهیم. بعد از مدتی پنجاه نفر پای صحبتهایش می آیند. چه شد؟! حالا دیگر ما وظیفه داریم را سفت و محكم نمیگوید بلكه میگوید: الحمدللَه مردم دارند استقبال میكنند.
- روح مجرد ص ٣٨٣
