اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۳۶

19
  •  در این حال، این فرد از مستمعین به آن می‌گوید، آن شخص به فرد دیگری می‌گوید و ... و همین طور مردم استقبال می‌كنند. با خود می‌گوید: الحمدلله مطالب و مبانی دارد نشر پیدا می‌كند! در این جا تمام صحبت‌هایی كه شما از او می‌شنوید، همه همین است: جمعیت ... الحمدلله! مردم! مردم! جمعیت ...! همه‌اش همین است موشیه! موشیه خوب قضیه‌ایه! بعد می‌بینید افراد پای منبر زیاد شدند، صد نفر شدند، دویست نفر شدند: عجب! صحبت‌ها را نگاه كن!

  •   ـ آقا صحبت‌هایی كه فلان مسجد می‌كنند، جای دیگری نیست!

  •   ـ خواهش می‌كنم! اختیار دارید! بله! مطلب از ما نیست! از بزرگان است دیگر! ما كه از خود چیزی نداریم! ما كه از خود چیزی نداریم، هرچه هست از بزرگان داریم نقل می‌كنیم. هرچه هست، داریم از آنها می‌گوییم! دستمان خالی است! ... خواهش می‌كنم!

  •  یك مقداری هم می‌خندیم و سرمان را پایین می آوریم و ...

  •   ـ چه آدم متواضعی است!

  •  بعد از مدتی یك قضیه اتفاق می‌افتد! یك مسأله‌ای پیش می آید. یك چیزی به ما می‌خورد، حالا هر چیزی. یك انگی مثلًا. حالا می‌گوئیم یك انگی. این به آن می‌گوید، آن به این می‌گوید، فردا می‌بینیم:

  •   ـ آقا چه می‌گویند؟ قضیه راجع به چیست و امثال این حرفها؟

  •  یك دفعه می‌بینید دویست نفر شد صد نفر، صد نفر شد پنجاه نفر. و به تدریج افراد كم می‌شوند!

  •  بعد شما نگاه می‌كنید می‌بینید از آن حرفها كم می‌شود. شب كه دارد مطالعه می‌كند، خیلی دلش مثل شبهای دیگر كه دویست نفر می‌آمدند به مطالعه نمی‌رود! آن مطالعه‌ای كه برای دویست نفر می‌كرد الان ندارد! سابقاً كه جمعیت زیاد بود می‌گفت: این صفحات را ورق بزنم ببینم چیز جدید گیر می‌آورم كه بیان كنم، اما وقتی كه جمعیت كم می‌شوند ... حالا می‌رویم آن را می‌گوئیم دیگر!. حالا فردا یك كاریش می‌كنیم!.

  •  تا وقتی كه جمعیت به ده نفر می‌رسند، دیگر اصلا كتاب‌ها گَرد می‌خورد!

  •  مگر كار برای خدا نبود؟ ـ آی موشیه! ـ مال خدا نبود؟ چرا كتاب را دیگر باز نمی‌كنی؟ چرا مطالعه نمی‌كنی؟ خودش را به موش مردگی زده! پس تا حالا، بازی در می‌آوردی عزیزم! این نفس سر تو را شیره مالیده بود، كلاه گذاشته بود، خیال می‌كردی برای خداست، خیال! حالا كه خلاف توقعت شد. حالا كه خدا بر خلاف توقعت انجام داد، هان؟! چكار می‌كنی؟ می‌زنی توی سرت و به این و آن حمله می‌كنی! و می‌اندازی گردنِ مردم: ـ عجب مردمی هستند! اصلا این مردم لایق صحبت‌های ما نیستند! دارم درس اخلاق می‌گویم كسی نمی‌آید! آقا چه شده است؟ آقا فلان شده است!