اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۴۵

10
  •  ممكن است؟ یك روزی بیاید و بدهند دست انسان این پرونده خودمان را، بگویند آقا خودت برو بررسی كن، هفته دیگر دفاعیاتت را بیا در دادگاه دفاع كن. هفته دیگر كه آمدیم این پرونده فرض كنید كه چهل صفحه پنجاه صفحه ورق دارد. وقتی هفته دیگر آمدیم با چند ورق می‌آییم در دادگاه؟ با دو ورق، سه ورق. سی و هفت‌تایش را بر می‌داریم. می‌گوید بابا این پرونده دو كیلو وزنش بود، چرا الآن این پنج سیر است؟

  •  خب بهتر! سبكش كردیم برایت! راحت‌تر برسی! سبكش كردیم!

  •  می‌شود یك روزی بیاید، وقتی پرونده را به انسان بدهند، آدم كه بر می‌گردد در دادگاه، با همان تعداد ورق بیاورد بدهد: انقدر دادی، بیا این هم انقدر بیا و بگیر.

  •  آن‌هایی كه آن‌طرف قضیه‌اند، همین كار را می‌كنند. اگر به آنها یك پرونده بدهندها، اگر هفته بعد می‌گویند بیا، همان پرونده را صاف می‌آورد ... اصلا بازش هم نمی‌كند. همینطوری می‌گذارد آن‌جا. برای چه بازش كنم؟ بلند می‌شوم می‌روم چرا بازش كنم؟

  •  همانطوری پلمپ شده، صاف می‌آورد تحویل می‌دهد، می‌گوید: هركاری می‌خواهی بكنی بكن. چرا؟ چون ذهن آنطرف است. به این طرف اصلا فكر نمی‌كند. به این‌طرف به این قضیه اصلا توجهی ندارد. آدم وقتی حكایت‌های بعضی‌ها را می‌شنود بعضی مطالب برایش خیلی جالب است. خیلی برایش ... خیلی عجیب است و آموزنده.

  •  می‌گویند نشسته بودند چند نفر راجع به حقانیت علی و عمر با هم صحبت می‌كردند. یك مطلب این می‌گفت و او اصلاح می‌كرد و آن مجنون هم در میان جمع بود. حالا یا به واقع و یا غیر واقع، ولی همین هست. واقعیتش همین است. حالا چه بوده یا نبوده، خب حالا حكایات، تمثیل ها و امثال ذلك همه آموزنده است دیگر. ولی خب حالا بی‌هیچ‌چی هم نیست. بوده ظاهرا.

  •  بعد از مجنون می‌پرسند: حق با كه بود؟

  •  می‌گفت: حق با لیلی است!

  •  می‌گوید: شب تا صبح بابا ما خودمان را كشتیم، این می‌گوید حق این‌طرف است، آن می‌گفت حق اینطرف است، این دارد می‌گوید حق با لیلی است!