اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۴۵

13
  •  اصلا مشخص بود كه ... و بعد هم خب بیا و برو و این‌كارها را بكن و ... همه این‌ها از روی رسیدن به مقصد و مقصود همه این‌ها انجام می‌شد. افراد خب مختلف بودند. كاملا مشخص بود. تذبذب در افراد، گیجی و گنگی در افراد، آن‌هایی كه هنوز مطلب دستشان نیامده، كاملا ابهام در چهره‌شان پیدا بود. گنگی در چهره پیدا بود. گیجی پیدا بود.

  •  بعضی‌ها هم كه خب دیگر اصلا خلاصه به یك نوایی رسیدند و بله ... بتازانیم و ... در این‌ها بعضی‌ها را من می‌دیدم كه نه! تكان نخوردند! فرق نكرده! تكان نخوردند.

  •  من ایستاده بودم دم در، خلاصه آن روز اولی كه اتفاق افتاده بود، كه خب من برگشته بودم از بیمارستان، یك شخصی از دوستان آمد، ـ خدا رحمتش كند، ـ یواش در گوش من گفت: آنی كه تا به حال به تو می‌گفتم، الآن رسیده وقتش.

  •  یعنی آن ـ یك چیزهایی گفته بود ـ گفت الآن رسیده. گفتم: بله! می‌دانم خودم. اطلاع دارم!

  •  و خب بالاخره ... علی كلّ حال این قضایا برای همه هست. آدم باید مواظب باشد، و متوجه باشد كه در مبانی كه آن مبانی را برای خودش به عنوان اصل اوّلی در روش و در منش و در تفكر اتخاذ می‌كند، در آن مبانی خللی به وجود نیاید. مبانی، مبانی محكم باشد، متقن باشد، بعد هم ان‌شاءالله خدا دستگیری می‌كند. ولی اگر در همان‌ها، آمیخته بشود با احساسات و شعارو تخیلات و توهمات، یك جا او را زمین گیر می‌كند و بر زمین می‌گذارد همان‌جا یك جا این را حسابش را می‌رسد.

  •  اللهمَّ صلِّ عَلی محمَّد و آلِ مُحمَّد