
جلسه ۷۴۸
فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه نقد کلام سید (اول درس متفرقه) 17/12/1432
جلسه ۷۴۸
13یكدفعه ما در تركیه بودیم، داشتیم میرفتیم از آن تنگه.... با همین چیزهایی كه داشتیم میرفتیم، با چند تا از دوستان بودیم چند سال پیش. رفته بودیم؛ یكی از آنجا چیز بود، مال همانجا بود. از دوستانِ ... از رفقا بود. در یك جزیره بودیم، كاخ بود. گفت: آقا آن كاه! كاه!
به كاخ، به خ میگفت ـ بنده خدا فارسی بلد نبود (....) ـ ها. میگفت: كاه. هی میگفت كاه! كاه را ببین! میگفتم: كاهی نمیبینیم!
البته كاه زیاد میبینیم! ولی حالا ... هم كاه زیاد میبینیم هم كاهخور زیاد میبینیم! ولی كاهی ما اینجا نمیبینیم! كاخ!
گفت اوناها! گفت این میدانید چیست؟ گفت این یك كاخی بوده، پادشاهی بوده اینجا، گفته بودند كه دخترش را مار میگزد. یك چیزی، حالا پیغمبری به او گفته؛ منجمی از این جمْبل ممبلی ها! خلاصه خواب دیده، هرچه بوده ... این دخترش را آمده وسط دریا، ـ جزیره كوچكی هم بوده ـ آمده وسط دریا، یك دانه كاخ درست كرده، كه دیگر آنجا دیگر معلوم است دیگر مار نیست. خب وسط دریا، یك جزیره خشكِ ... مار آن وسط چكار میكند؟ هان؟
آمده بوده رفته بوده یك كاخی درست كرده و به اصطلاح چیز. همچین خیلی هم چیز نبود. درست؟ بعد از آنجا غذا برایش میفرستاده كه از اینجا بیاید و غذا و اینها، بیاید اینها كه دیگر قطعا داشته باشد ـ عجب ما چه فكرهایی داریم! ـ
در روزنامه میخواندم، یا یك خبری میدیدم كه چند سال پیش، یك چیزی داشتند میبردند. چند نفر سوار شده بودند از این هندیها، سوار یكی از این وانتها شده بودند، داشتند میرفتند در جاده، یك دفعه از آن بالا یك مار افتاد روی كلهشان. مار افتاد آنجا و آقا دو سه نفر را زد همانجا مردند! این داشته، یك دانه از این باز، از این چیزها یك مار داشته میبرده خلاصه نوش جان كند، میآید از آن بالا ول میدهد پایین! این مأمور خدا به این میگویندها! آنوقت ما میآییم به حضرت خضر، میگوییم حضرت خضر چرا آنطوری كرد؟ حضرت خضر ...؟
