اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(9) في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية ادامه نقد کلام سید (اول درس متفرقه) 17/12/1432

جلسه ۷۴۸

24
  •  ان‌شاءالله برای بعد.

  •  اما عجیب است‌ها! هرچه می‌آیند بر علیه این مولانا حرف می‌زنند، هی بر تعداد این ارادتمندانش اضافه می‌شود! من نمی‌دانم كه اضافه می‌كند؟ این یك چیز عجیبی است. هی بیایید مقاله بنویسید. چند تا را توانستید از مولانا بكَنید؟ چندتا؟ دنیا دارد می‌آید به سمتش. همه دارند ریزه‌خواری این سفره را می‌كنند.

  •  اما آقا درآمده بر بضاعت مزجات خودش دارد می‌آید راجع به مولانا حرف می‌زند. پاشو بیا دو خط مولانا را بگویم معنا كن؛ انقدر زیاده‌گویی نكن!

  •  آن اشكالی كه باعث شده است كه ما نتوانیم در تبلیغ خودمان موفق باشیم، در دنیا، این است كه حدّ خودمان را نشناخته‌ایم. این اشكال این. و پا را از حدّ خودمان فراتر گذاشته‌ایم. و در آن افق‌هایی كه نباید دخالت كنیم، دخالت كرده‌ایم. و توان خود را نسبت به مطالب، در نظر نگرفته‌ایم. و لباس و قبای دیگران را پوشیدیم. و ادّعای دیگران را می‌كنیم. و خود را در جای دیگران نشانده‌ایم؛ لذا باعث بی‌آبرویی خود و مدّعای خود شده‌ایم. هم خودمان آبرویمان رفته، و هم آنی را كه ادّعا كرده‌ایم. واقعا عجیب است. الآن انسان مطالبی را كه مشاهده می‌كند، مسائلی را كه می‌بیند، حرفهایی كه می‌زنند، از این‌طرف، از آن‌طرف، از این ... تمام این چیست؟ تمام چیست؟ آیا این بود، این ادعایی كه می‌شد؟ آیا این بود صداقت این بود؟ مسئله این بود؟ حرف این بود؟ كی‌ها؟ نصاری باید به ما ایراد بگیرند! نصاری! آدم‌های بی‌دین باید به ما ... بی‌دین‌ها باید به ما ایراد بگیرند! این‌ها كه پیغمبرشان را پیغمبر امین می‌دانستند. این‌ها كه پیغمبرشان را پیغمبر صادق می‌دانستند. این‌ها كه می‌گفتند واذکر فی الکتاب اسماعیل انّه کان صادق الوعد چه شد پس؟ چی است قضیه؟ و هی چی ما می‌بندیم! هی! این نقشه اوست! این زیرنویس اوست! چی چی اوست!

  •  هی بزنیم به این‌طرف و آن‌طرف. همیشه همینطور بوده. عرض كردم تاریخ همیشه یك سناریو را به اجرا در می‌آورد. بازیگرانش متفاوت‌اند. سناریو یكی است. چرا امیرالمؤمنین را كنار زدند. چرا امیرالمؤمنین را كنار زدند؟ چرا؟ چون امیرالمؤمنین صادق بود. كنار زدند. آن‌ها آدم حقه‌باز می‌خواستند. آن‌ها آدم كلك و متقلّب می‌خواستند. آن‌ها آدمی می‌خواستند كه وقتی كه رفت، مالك بن نویره، یك مسلمان را كشت، و با زنش شب زنای محصنه كرد، آوردند پیشش، گفت چون به مصلحت نظام ماست، ما قصاص نمی‌كنیم!