
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
آسیبشناسی دروس خشک و لزوم پیوند علم با عمل
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تأکید بر لزوم پیوند میان مباحث نظری و عملِ قلبی، به نقد رویکردهای صرفاً آکادمیک و خشک در علوم الهی میپردازند. ایشان با اشاره به اهمیت اتصال به منبعی خبیر و راهنما، هشدار میدهند که غوطهوری در مباحث فلسفی بدون داشتن استادِ راهبر، میتواند انسان را به انحرافات فکری و اخلاقی دچار کند. در ادامه، با بررسی دیدگاههای میرداماد درباره علم عنائى و لوح محفوظ، به تبیین دقیقِ نسبت میان اراده الهی، اختیار انسان و جایگاه ماده در مراتب وجود میپردازند. این سخنرانی با تأکید بر ضرورتِ صداقت و دوری از دورویی در روابط میان رفقای طریق، به عنوان یک درس اخلاقیِ کاربردی برای سالکان مسیر حق، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که حقیقتِ دین، نه در الفاظ و ادعاهای ظاهری، بلکه در انکشاف باطنی و رهایی از بندهای نفسانی نهفته است.
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
توضیحات:
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تأکید بر لزوم پیوند میان مباحث نظری و عملِ قلبی، به نقد رویکردهای صرفاً آکادمیک و خشک در علوم الهی میپردازند. ایشان با اشاره به اهمیت اتصال به منبعی خبیر و راهنما، هشدار میدهند که غوطهوری در مباحث فلسفی بدون داشتن استادِ راهبر، میتواند انسان را به انحرافات فکری و اخلاقی دچار کند. در ادامه، با بررسی دیدگاههای میرداماد درباره علم عنائى و لوح محفوظ، به تبیین دقیقِ نسبت میان اراده الهی، اختیار انسان و جایگاه ماده در مراتب وجود میپردازند. این سخنرانی با تأکید بر ضرورتِ صداقت و دوری از دورویی در روابط میان رفقای طریق، به عنوان یک درس اخلاقیِ کاربردی برای سالکان مسیر حق، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که حقیقتِ دین، نه در الفاظ و ادعاهای ظاهری، بلکه در انکشاف باطنی و رهایی از بندهای نفسانی نهفته است.
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
12البته کاه زیاد مىبینیم! هم کاه زیاد مىبینیم هم کاهخور زیاد مىبینیم! ولى کاهى ما اینجا نمىبینیم!
گفت: مىدانید این چیست؟! این کاخى بود و پادشاهى در اینجا بود که به او گفته بودند دخترش را مار مىگزد. حالا پیغمبرى به او گفته، منجّمى گفته، از این جمْبلممبلىها گفتند! خلاصه خواب دیده یا هرچه بوده، آمده وسط دریا ـ جزیرۀ کوچکى هم بود ـ کاخ درست کرده که دیگر آنجا معلوم است مار نیست. خب وسط دریا و یک جزیرۀ خشک، مار آن وسط چهکار مىکند؟! هان؟! یک کاخى درست کرد و... خیلى هم چیز نبود. بعد از آنجا غذا برایش مىفرستادند که دیگر قطع داشته باشد ماری نیست.
عجب! ما چه فکرهایى داریم! در روزنامه مىخواندم یا یک خبرى مىدیدم که چند سال پیش چند نفر از این هندىها سوار یکى از این وانتها شده بودند و داشتند مىرفتند یکدفعه از آن بالا یک مار روى کلهشان افتاد. مار افتاد آنجا و دو سه نفر را زد همانجا مردند! یک باز داشته یک مار را مىبرده نوش جان کند، مىآید از آن بالا رها مىکند! مأمور خدا به این مىگویند! آنوقت ما مىگوییم: حضرت خضر چرا آنطورى کرد؟! آن باز که مىآید مار را از آنجا برمىدارد مىاندازد ایراد ندارد و هیچ طورى نیست، بعد هم باز را مىگیریم و در قفس مىگذاریم و میگوییم: عجب بازى است! قشنگ است! قیمتش هم زیاد است! این را نگه مىداریم و فلان. یا نسبت به مار مىگوییم: خب مار حیوان است دیگر، حیوان کارش زدن است. [میگوییم که] اقتضاء طبیعتش این است. این را هیچکار نداریم. آنوقت وقتى حضرت خضر مىآید یکى را چیز مىکند، میگوییم: مگر مىشود آقا یک بىگناه را زد؟! مگر این مأمور خدا نبود؟! این مار را باید از اینجا بردارد بیاورد در وانت بیندازد! در وانت مار چهکار مىکند؟! از آن بالا مىاندازد سه نفر را مىکشد!
