اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

جلسه ۷۷۸

11
  •  تازه آن آقا این‌طور می‌گفت كه اوّل آنها بودند و بعداً حضرت آمدند و وارد شدند. ـ مثل اینكه حضرت بدهكار هم شدند ـ مأمون ایشان را كشته است. قبلًا اینجا باغ بوده است. بگذارید آفتاب به سر زائر بخورد، حالا وقف را چه كار كنیم. ببینبد شما كه الآن به این مطالب می‌خندید چون به این مطالب آشنا هستید. مردم مبتلا هستند! طرفی كه این حرف را می‌زد، عمامه داشت این‌قدر!! به زور عمامه‌اش را بلند می‌كرد، تشكیلات داشت، ـ و للهیكل قسطٌ من الثمن ـ و طرف این‌طور حرف می‌زند كه این مردم اینجا بودند كه حضرت به اینجا آمدند، یعنی نمی‌فهمد و به اندازه این فنجان مخ ندارد! آدم چه بگوید؟ آن دریاست كه دارد حرف می‌زند و این فنجان است. ندارد دیگر چه كارش می‌شود كرد؟ فقط باید به او نگاه كرد و خندید و سر تكان داد.

  •  ما باید خیلی شاكر باشیم، خیلی باید شاكر باشیم كه این مطالب را بزرگان در اختیار ما قرار داده‌اند. چند شب پیش جایی بودم و تنهایی برای خودم فكر می‌كردم. جدّاً با خودم می‌گفتم اگر نبود این مطالبی كه این بزرگان در كتاب‌هایشان، صحبت هایشان و سخنرانی‌هایشان فرموده‌اند و این راه و روشی كه نشان داده‌اند، الان من كجا بودم؟! من خودم را مقایسه كردم با افراد و ذملاء و اشخاصی كه این‌طرف و آن‌طرف بودند. یك‌دفعه گفتم وای، وای! یعنی من اینجاها بودم؟! یعنی نمی‌توانستم اصلًا تصورش را هم بكنم كه یك روزی بیاید و خودم را در یك چنین موقعیتی ببینم. اصلًا برایم اعصاب خرد كن بود كه بخواهم تصور كنم. چه كسی اینها را به ما یاد داد؟ ما اینها را بلد نبودیم. چه كسی دنیا را به ما نشان داد؟ چه كسی اعتبارات را به ما نمایاند؟ الان شما نگاه كنید افرادی كه متشبّث به كجاها شدند؟! غیر از تأسف خوردن چه كار می توانیم بكنیم؟