جلسه ۶۲
توضیحات:
8ـ غرر فی تعریف المعقول الثانی و بیان اصطلاحین فیه
جلسه ۶۲
5بنابراین نوع ساختۀ ذهن است، یعنی ما در خارج مابإزائی برای آن نداریم. مصداق این نوع، انسان کلّی است، نه زید خارجی؛ لذا ما نمیتوانیم بگوییم: «زیدٌ نوعٌ»، یا نمیتوانیم بگوییم «عمروٌ نوعٌ»، بلکه باید بگوییم: «الانسانُ نوعٌ». پس هم خود نوع ساختۀ ذهن است، و هم مصداق این نوع ساختۀ ذهن است، که آن مصداق عبارت از انسانیّت است.1
برداشت اشتباه از عبارت مرحوم حاجی در درست شدن قضیّۀ ذهنیّه از معقول ثانی منطقی
پس اگر یک چنین مفهومی که جزء دستۀ اول است ـ یعنی از معقولات ثانیه منطقی است ـ بخواهد عارض بر موضوع ما بشود، از این مفهوم، قضایای ذهنیّه درست میشود. در اینجا به این قضیّۀ شرطیّه خوب دقّت بکنید؛ اگر بخواهیم از این مفهوم، قضیّه درست بکنیم، قضیّه ما قضیّۀ ذهنیّه میشود، نهاینکه شما خیال بکنید که هر چیزی که در ذهن ما میآید بهعنوان قضیّه است، چطور اینکه بعضی این را گفتهاند. چون ما یک وقت انسان را تصوّر میکنیم و هیچ قضیّهای هم در ذهنمان نیست، و همینطور مثلاً کلیّت یعنی خود مفهوم کلّی را تصوّر میکنیم بدون انتسابش به یک موضوعی، منبابمثال بدون انتسابش به انسان، بقر و امثالذلک.
و این مسئله ـ که در اینجا فقط مفهوم کلّی را تصوّر کردهایم بدون انتسابش به چیز دیگری ـ را تأیید میکند اینکه شما وقتی یک کلّی را درنظر میگیرید اگر حتماً باید این کلّی با پسوندی همراه باشد، پس چطور ما این کلّی را بر یک طبیعت دیگری حمل میکنیم؟ منبابمثال اگر ما یک معقول ثانی مثلاً نوع را در نظر بگیریم، یعنی معنا و مفهومِ نوعیّت با آن موضوعی که این نوعیّت میخواهد بر او عارض بشود مثلاً نوعیّتِ انسان، در ذهن ما بیاید، آنوقت چطور میتوانید بگویید که «البقرُ نوعٌ»؟ میبینیم که در این مفهوم یعنی در این نوعیّتِ بقر، نوعیّتِ انسان دخالت ندارد؛ بقر برای خودش یک نوع است، گوسفند هم برای خودش یک نوع است، انسان هم برای خودش یک نوع است، هر کدام از اینها برای خودشان انواعی هستند.
بررسی ورود لفظ «کل» بر کلّی طبیعی (ت)
. تلمیذ: ما هم میگوییم: «زیدٌ انسانٌ» و هم میگوییم: «الانسانُ نوعٌ»؛ پس آیا همانطور که صحیح است که بگوییم: «النوعُ کلّیٌّ»، صحیح است که بگوییم: «زیدٌ کلیٌّ»؟
استاد: شما در ترتیب قیاس خلط کردهاید؛ وقتی که شما میگویید: «زیدٌ انسانٌ»، زید در اینجا بهعنوان اینکه یک فرد خارجی از انسان است لحاظ شده است، ولی وقتی که میگویید: «الانسانُ نوعٌ»، انسان در اینجا فرد ذهنی از نوع است. پس شما بین این دو مقدّمه خلط کردهاید، چون زید را در یک مورد مصداق خارجی برای انسان قرار دادهاید ولی در مورد دیگر خود انسان، مصداق ذهنی برای نوع است، نه مصداق خارجی؛ چون ما انسان بهعنوان کلّی طبیعی که در خارج نداریم بلکه مصادیق داریم، که عبارت از زید، عمرو و بکر است.
لذا در اینجا در این دو مقدّمه خَلط شده است؛ یعنی اگر شما در مقدّمۀ اول زید را مصداق خارجی برای انسان قرار میدهید، در مقدّمۀ دوم هم باید همان مصداق خارجی را برای انسان لحاظ بکنید. و اگر در مقدّمۀ اول زید، مصداق ذهنی برای آن محمول است، در مقدّمۀ ثانی هم موضوع باید مصداق ذهنی برای محمول واقع بشود. درحالتیکه شما در این دو مقدّمه، دو مصداق متفاوت را بر همدیگر حمل کردهاید؛ یعنی در وقتی که گفتهاید: «زیدٌ انسانٌ»، منظورتان از این زید، مصداق خارجی برای انسان است، و در وقتی که که گفتهاید: «الانسانُ نوعٌ»، انسان را مصداق ذهنی برای مفهوم کلّی نوع قرار دادهاید، درحالیکه بین این دوتا تفاوت است، لذا نتیجه باطل است، پس نمیتوانیم بگوییم: ««زیدٌ کلیٌّ».
تلمیذ: آیا اینکه منبابمثال میگویند: «کُلُّ انسانٍ ضاحکٌ»، غلط است؛ چون در خود انسان معنای کلیّت وجود دارد پس دیگر صحیح نیست که «کل» را با آن بیاوریم؟
استاد: البتّه در اینجا میتوانیم بگوییم که منظور از «کُلُّ انسانٍ»، هر مفهوم انسانی است، نه انسان خارجی؛ یعنی شما هر مفهوم انسانی را که درنظر بگیرید، آن مفهوم انسان، کلّی است، هر طبیعت انسانی را که درنظر بگیرید، کلّی است. البتّه باز این تسامح است، و میتوانیم بگوییم که اشکال باقی است.
بحث قضایای حقیقیّه و خارجیّه و فرق میان آنها را قبلاً بیان کردیم، که گفتیم راجع به قضایای حقیقیّه دو اصطلاح وجود دارد؛ یکی اصطلاح مرحوم حاجی است، و دیگری اصطلاح بوعلی است. قضایایی را که مرحوم حاجی بهعنوان قضایای حقیقیّه بیان میفرمایند، بوعلی جزء قضایای خارجیّه بهحساب میآورد. ولی در اینجا ما یک حقیقت ما بیشتر نداریم، ولی میتوانیم به همان حقیقت، تکثّر بدهیم و بگوییم هر مفهوم انسانی را که شما درنظر بگیرید، میشود کلّی. آنوقت در اینصورت دیگر بیشتر لوازم درنظر میآید، یعنی انسانِ بهعنوان حیوان، انسانِ بهعنوان ناطق، انسانِ بهعنوان ضاحک، انسانِ بهعنوان ماشی. که در اینصورت یک مفاهیم کلّیۀ دیگری در این طبیعت تسری داده شده است. در اینصورت میتوانیم بگوییم که «کُلُّ انسانٍ» اشکال ندارد. اما اگر منظور متکلّم از اینکه میگوید: «کُلُّ انسانٍ»، فقط همین ماهیّت انسان باشد و بس، یعنی حیوان و ناطق؛ در اینصورت «کل» دیگر معنا ندارد، چون کلّی طبیعی دیگر «کل» و تعدّد برنمیدارد، و اشکال درست است.

