جلسه ۶۴
توضیحات:
10ـ غرر فی أحکام سلبیة للوجود
جلسه ۶۴
12چونکه مُقَرَّر است که هر کدام از جنس و فصل عارض بر دیگری میشوند، (یعنی نه جنس میتواند دخالت در فصل بکند و نه فصل میتواند دخالت در جنس بکند، بلکه بر همدیگر عارض میشوند، مثلاً از ترکیب بین جنس و فصل یک انسانی درست میشود.) و احتیاج جنس به فصل در قوام ذاتش نیست، بلکه در تحصّل و تعیّنش نیاز به فصل دارد، فلذا فصل نسبت به جنس مقسّم است نه مقوّم. (بههمینخاطر شما حیوان را بدون تصوّر انواعش تصوّر میکنید، پس معلوم میشود که حیوان در وعاء خودش نیازی به انواع ندارد. بله، در تحصّل و تعیّنش نیاز به فصل دارد؛ اگر شما بخواهید انسان را تصوّر بکنید نیاز دارید به اینکه فصل را ضمیمۀ به حیوان بکنید تا اینکه انسان درست بشود. اما شما حیوان را بدون فصل تصوّر میکنید و میگویید که حیوانی در خانۀ ما هست و کار ندارید که گوسفند است یا شتر و یا چیز دیگر. شما در تصوّر حیوان نیاز به تصوّر انواعش ندارید، پس معلوم میشود که خود حیوان نیازی به فصل ندارد، بلکه در تحصّل نیاز به هم دارند.)
و این مقسّم بودن فصل برای جنس فقط در جنسی تصوّر میشود که ماهیّتش غیر از وجود است، اما جنسی که عین وجود است که بحث ما در همینجا است، پس همان چیزی که مفیدِ قوام و انیّت و تحصّل او است، همان است که ماهیّت او را فایده میدهد. و این همان قلبی است که قبلاً گفتیم، (در آنجایی که میگوییم: إذ قُلِبَ المُقَسِّمُ مُقَوِّما؛ یعنی آن فصل بهجای اینکه بیاید ماهیّت او را درست بکند و نوع او را مشخّص بکند، میآید اصلُ الوجود او را درست میکند و انّیّت به او میدهد. چون کار فصل، ماهیّت دادن، تقسیم کردن، نوع درست کردن است، نهاینکه بیاید به خود جنس، قوام و وجود بدهد. جنس و فصل هر کدام در جای خودشان هستند، و بعد وقتی که این فصل عارض بر جنس میشود، به آن، ماهیّت میدهد، یعنی یکییکی از آن، نوع بیرون میکشد؛ بقر بیرون میکشد، غَنَم بیرون میکشد، انسان بیرون میکشد، اما نهاینکه بهخود آن جنس، مفهوم و تحقّق بدهد. مفهوم جنس قبلاً بوده است یعنی شما حیوانیّت را قبل از فصل تصوّر کردهاید، چون همیشه اول جنس تصوّر میشود و بعد فصل.)

