جلسه ۶۶
توضیحات:
12 غرر في أن المعدوم ليس بشيء و شروع في بعض أحكام العدم و المعدوم
جلسه ۶۶
12ثُمَّ أشَرنا إلی بُطلانِ هذا القَولِ بِقَولِنا:
نَفیٌ ثُبوتٌ ـ إمّا مِن قَبیلِ التَّعدادِ و إمّا مِن قَبیلِ إسقاطِ العاطِفِ لِلضَّرورَةِ ـ مَعَهُما أی مَعَ العَدَمِ و الوُجودِ مُرادِفَةٌ عَقلًا و إصطِلاحًا کَما هُما کذلک لُغَةً و عُرفًا. إفرادُهُ علی تَقدیرِ العَطفِ بِاعتِبارِ کُلِّ واحِدٍ، و تَأنیثُهُ بِاعتِبارِ أنَّ المَصدَرَ جائِزُ الوَجهَینِ و یُحتَمَلُ أن یَکونَ المُرادِفَةُ مَصدَرًا أی النَّفیُ و الثُّبوتُ یُصاحِبُهُما المُرادِفَةُ مَعَ العَدَمِ و الوُجودِ. و الحاصِلُ أنَّهُ کما أنَّ الواسِطَةَ بَینَ المَنفیِّ و الثّابِتِ غیرُ مَعقولَةٍ کذلک بَینَ المَعدومِ و المَوجودِ لِلتّرادُفِ؛1
«کاتبی بر این تعریف اعتراض کرده است؛ به اینکه این تعریف بنا بر مذهب معتزله صحیح نیست، زیرا آنها جوهریّت را از احوال میدانند (چون جوهریّت یک وصف انتزاعی از یک ذات است،) با اینکه صفت جوهریّت برای ذات در دو حالتِ وجود و عدم حاصل است. (شما گفتید که «حال» باید صفت برای موجود باشد، درحالتیکه شما جوهریّت را بر یک ماهیّت ممکنه که هنوز وجود پیدا نکرده است هم حمل میکنید و مثلاً میگویید که جوهریّت زیدی که هنوز به دنیا نیامده است حیوانِ ناطق است. پس الآن شما جوهریت را از یک ماهیّت معدومه انتزاع کردهاید، نه از ماهیّت موجوده. پس جوهریّت هم وصف برای موجود میشود و هم وصف برای معدوم، درحالتیکه شما جوهریّت را از احوال گرفتهاید.)
جواب شارح مواقف از اعتراض کاتبی
شارح مواقف از این اعتراض جواب داده است به اینکه مقصود از اینکه میگوییم: «حال» آن چیزی است که صفت برای شیءِ موجود باشد این است که فیالجملة بتواند صفتِ موجود واقع بشود، (حالا صفت برای معدوم هم واقع شد که چه بهتر! پس ما به همینقدر که صفت موجود واقع بشود درحالتیکه نه موجود باشد و نه معدوم، یعنی انتزاعی باشد، «حال» میگوییم، حالا اگر صفت برای معدوم هم واقع شد که چه بهتر!) نهاینکه باید همیشه صفت برای موجود باشد.
و همینطور این اشکال بر مذهب کسی وارد میشود که بگوید معدوم، ثابت است و در حال عدم، متّصف به احوال است (بهخاطر اینکه شما «حال» را صفت برای موجود گرفتید)، و اما بنا بر مذهب کسی که نگوید معدوم، ثابت است (یعنی میگوید که معدوم منفی است،) یا اینکه میگوید معدوم، ثابت است (و معدوم را اعمّ از نفی میگیرد) اما نمیگوید که معدوم متّصف به احوال است، (یعنی اگر ما ماهیّت ممکنهای داشته باشیم که هنوز تحقّق پیدا نکرده است، جوهریّت را نمیتوانیم از آن انتزاع بکنیم؛ نمیتوانیم بگوییم که جوهریّت زیدی که وجود ندارد چیست؟ زیدی که نیست اصلاً جوهریّتی ندارد، هر وقت وجود پیدا کرد باید از جوهریّتش بپرسی! اما چیزی که هنوز وجود پیدا نکرده است سؤال از جوهریّتش هم معنا ندارد یعنی چنین سؤالی اشتباه و غلط است، اعتراض در اینصورت از اصل ساقط است. بنابراین جوهریّت فقط وصف برای ماهیّت موجود میشود، نه ماهیّتی که هم موجود است و هم معدوم.)
- . شرح المنظومه، ج 2، ص 187.

