جلسه ۱۰۲
توضیحات:
الفریدة الثالثة فی القدم و الحدوث 24ـ غرر فی تعریفهما و تقسیمهما
جلسه ۱۰۲
12معنای «کان الله و لم یکن معه شیء»
بنابراین معلوم میشود که معنای «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» یعنی همین الآن؛ شما همین الآن تمام این صوری که در عالم موجودات و ممکنات میبینید، چه صور مادی، چه صور برزخی، چه صور ملکوتی، چه جبروتی تا به آنجایی که دیگر صورت ازبین میرود، تمام اینها تحت «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» است، چرا؟ بهخاطر اینکه تمام اینها معلول برای وجود بسیط هستند و وجود بسیط است که در ذات خودش بساطت دارد و درعینحال به صور درآمده است. پس همین الآن ما حدوث اسمی داریم، همین الآن حدوث رسمی داریم و همین الآن «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» و همین الآن «کان الله و تمام اشیاء با او»، البته اینطور نیست که اشیاء با او بهعنوان معیت باشند بلکه الآن خدا هست و هیچ چیز با او نیست و الآن خدا هست و همه چیز از اوست یعنی در عین اینکه این موجود، بسیط است و این وجود، بسیط است در همین الآن دارای صور است ولی این صور غیر از آن وجود بسیط چیز دیگری نیستند پس همین الآن انگار هیچ چیز غیر خدا نیست، نهاینکه انگار، بلکه واقعاً الآن هیچ چیزی نیست و فقط خدا هست و همین الآن خدا هست و هیچ چیزی نیست و همین الآن همۀ صور هم هستند. جملۀ «همین الآن همۀ صور هستند» اشاره به دفع دخلی است [بر کلام] بعضی از افراد متصوّفهای که خیلی حظّی ندارند؛ آنها اصلاً این صور را هم انکار کردهاند و گفتهاند که اصلاً صورتی در عالم نیست که البته این صددرصد غلط است، صورت در عالم هست ولی آن صورت غیر از وجود، چیزی نیست. شما نمیتوانید انکار بدیهیات کنید و بگویید که اصلاً صورتی در عالم نیست، نهخیر، عالم پُر از صورت است؛ صورت مُلکی و صورت ملکوتی و صورت جبروتی ولی ای آدمی که هنوز چشمت باز نشده است، شما صورت را غیر از وجود میبینی و میگویی که این صورت با آن وجود مخالفت دارد پس صورت نباید باشد و همۀ اینها سراب است. نه جانم! اینهمه صور، «اینهمه عکس می و نقش نگارین که نمود» ـ واقعاً نمود و در نفسالأمر نمود ـ تمام اینها، «یک فروغ رخ ساقی است [که در جام افتاد]»1 ولی آن فروغ رخ ساقی غیر از وجود، چیزی نیست، اینطور نیست که شما بخواهید بهخاطر اینکه ابرو را درست کنید چشمش را کور کنید. همانطوریکه من یک روز به شوخی عرض کردم به آن آقایی که میگوید: «غیر از صورت چیزی نیست» بگویید که شما در چایی بهجای شکر قرهقوروت بریز، صورت قرهقوروت با صورت شکر فرقی نمیکند همۀ اینها سراب است، فرض کنید که زهرمار بردار و بریز و بهجای شربت فلان بخور، [چون میگویید که] چیزی نیست! اینها سراب است دیگر! فرقی نمیکند! درحالیکه فریادت بالا میرود، از دلدرد میخواهی سقف را خراب کنی، اگر چیزی نیست پس چرا اینقدر به خودت میپیچی؟! همۀ اینها بهخاطر نفهمیدن است و دیگران هم حرف این بندگان خدا را اشتباه معنا میکنند و میگویند که عرفا اینطور میگویند، نه آقا! عرفا اینطور نمیگویند؛ عرفا بین پرتقال و نارنگی فرق میگذارند، چه برسد بین قرهقوروت و شکر، چه برسد بین چیز تلخ و شیرین! خوب هم فرق میگذارند، وقتی که به مغازه میروند، میگویند که درستش را سوا کن، آن بهتر را به ما بده، سرمان کلاه نگذار و امثالذلک! این چرتوپرتها چیست که میگویند: صورت نیست و امثالذلک که «صوفی خدا ندارد او نیست آفریده»2 است و امثالذلک؟! حالا آن اشاره به یک مقام غیبالغیوبی و هوهویت است اما اگر ما بخواهیم کلمات عرفا را اینطور معنا کنیم که عرفا میگویند که اصلاً صورتی در عالم وجود ندارد و یک موجود در عالم است و آن یک، موجود است و بقیه همه سراب هستند، از آنها سؤال میکنیم بقیه یعنی چه؟ اینکه بقیه سراب هستند یعنی آن موجود کدام است، بقیه کدام هستند؟! آن موجود خدا است قبول داریم و روی سرمان میگذاریم، بقیه یعنی چه؟! اینها سراب هستند؟! کجا آنها سراب هستند؟! بگذار من چنین سرابی به تو نشان دهم، چنین با یک پاره آجر به سرت بزنم که سراب را بفهمی، میگویی: آخ، آخ چیست؟! آخ خدا است، آجر خدا است! آخ ندارد، دادوبیداد ندارد!
- دیوان حافظ، غزل 111.
- ديوان شاه نعمت الله ولي، سؤال و جواب، شماره ١.

