جلسه ۱۰۳
توضیحات:
الفریدة الثالثة فی القدم و الحدوث 24ـ غرر فی تعریفهما و تقسیمهما
جلسه ۱۰۳
9وجود علت در معلول بهعنوان حضور و شهود و تنازل
علت در معلول بهعنوان حضور و شهود و تنازل وجود دارد یعنی به مرحلۀ معلول نزول کرده است، روی این حساب ما در هیچ برههای نمیتوانیم عدمی برای معلول نسبت به علت تصور کنیم، تنها عدمی که در اینجا تصور میشود عدم رتبی است، عدم رتبی هم یک عدم عقلی و انتزاعی است، بله این وجودی را که معلول دارد از مرتبۀ علت گرفته است، ما هم این را قبول داریم. قبل از اینکه علت به این وجود افاضه کند وجودی ندارد ولی آیا میشود برههای را تصور کرد که علت افاضه نکرده است؟ نه، هروقتی که علت بوده است این معلول هم در آنجا بوده است چون عالم، عالم ثابتات ازلیه است، در اینصورت نمیشود.
بنابراین بهتر است که ما از حدوث دهری میرداماد به همین حدوث اسمی و رسمی که مرحوم حاجی در اینجا مطرح کردهاند تعبیر بیاوریم و حرف بسیار خوبی هم است و هیچ اشکالی بر این بار نمیشود گرچه بعضیها اشکال کردهاند.
تفاوت رتبی ذات با مقام اسماء و صفات
این حدوث اسمی و حدوث رسمی که مرحوم حاجی در اینجا عنوان کردهاند همین مطلبی است که عرفا گفتهاند؛ گفتهاند که ذات با مقام اسماء و صفات تفاوت دارد؛ این تفاوت رتبی است و تفاوت خارجی نیست، آنهایی که گفتهاند: ذات عین اسماء و صفات است، ذات را از نظر خارج در مرتبۀ متنازلی قرار دادهاند، ذات در مقام خودش آبی از هر اسم و نفس و تعیّن است، همانطور که وجود منبسط و آن وجود بسیط در مرحلۀ ذات خودش از هر تعیّن و از هر رنگ و تغیّری آبی است.
إباء وجود بسیط در ذات خودش از هر تعیّن
بعد خود این وجودِ منبسط و بسیط رنگ میگیرد عیناً شبیه آب است که خود این آب رنگپذیر نیست، تغیّر پذیر نیست، آب رنگ ندارد، تغیّر ندارد، سفتی و شلی ندارد، بخار و غیر بخار ندارد ولی همین آب میگوید که من وقتی بخواهم از مقام خودم تنازل کنم ـ «چون که بیرنگی اسیر رنگ شد»1 ـ به خودم رنگ میگیرم؛ تبدیل به یخ میشوم، تبدیل به برف میشوم، تبدیل به بخار میشوم، تبدیل به ابر میشوم، تبدیل به تگرگ میشوم و تبدیل به باران میشوم، این بهخاطر اقتضا ذاتی این آب است که میتواند خودش را به هر شکل و کیفیتی دربیاورد اما آیا به خود آب ـ فیحدّنفسه ـ میگوییم که شما سفت هستی؟ میگوید که من سفت نیستم، آیا بخار هستی؟ بخار نیستم، آیا تگرگ هستی؟ تگرگ نیستم، برف هستی؟ میگوید که برف نیستم، من همین هستم که شما الآن در این کاسه میبینید، من الآن این هستم، درست شد؟! درعینحال که این هستم به صور دیگر هم خودم را درمیآورم، وجود بسیط هم همین است، وجود بسیط در ذات خودش آبی از هر تعیّنی است، این را وجود اطلاقی میگویند، این را وجود صرف میگویند، این را میگویند: صرفُ الحَقیقةِ کلُّ الأشیاء و بَسیطُ الحَقیقةِ کلُّ الأشیاء، این را همان توحید ذاتی میگویند، این وجود بسیط است؛ این وجود بسیط وقتی که میخواهد صورت بگیرد یک اقتضائاتی در ذات خودش هست مثل اقتضای خالقیت، اقتضای قاهریت، اقتضای قدرت چون قدرت از وجود نشأت میگیرد در واقع خود قدرت یکی از شئون وجود است، خلق یکی از شئون وجود است، حیات یکی از شئون وجود است، علم یکی از شئون وجود است و آن وجود فقط نور محض است، نور مجرد محض است لذا انسان به مرتبهای میرسد که دیگر در آن مرتبه شکل نیست، رنگ نیست، صورت نیست، تعیّن نیست، در آنجا نور محض است و هیچ چیز دیگر نیست.
- مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش 121:
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد *** موسیی با موسیی در جنگ شد
- مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش 121:

