جلسه ۱۱۴
توضیحات:
الفريدة الخامسة في الماهية و لواحقها 30. غرر في تعريفها و بعض أحكامها
جلسه ۱۱۴
8در مرتبه، نقائض منتفی است یعنی ارتفاع نقیضین در مرتبه، اشکالی ندارد، [کلمۀ مرتبةً] مفعولٌفیه برای مشتق بعدش است، نقائض در مرتبه منتفی است، ارتفاع نقیضین از مرتبه جایز است معنایش اینطور است که هرکدام از وجود و عدم، نه عین ماهیت است و نه جزئی از ماهیت است اگرچه در عالم خارج خالی از این دوتا نیست (یعنی هر ماهیتی در عالم خارج و واقع یا وجود دارد یا معدوم است ولی در ذات خودش این نیست).
چون ارتفاع نقیضین همه مربوط به وجود است، در مرتبه که بحث وجود نیست بحث مفهوم است و ارتفاع نقیضین در آنجا جایز است، قانون در آنجا آنطوری است.
عَلی أنَّ نَقیضَ الکِتابةِ فی المِرتبةِ عدمُ الکتابةِ فی المرتبةِ عَلی أنْ یَکونَ الظرفُ قیداً لِلمَنفیِّ لا لِلنَفی کما قُلنا و الکونُ أیْ کَونُ شیءٍ فی تلکَ المَرتبةِ انتفا المقیَّد ـ بِالإضافةِ ـ نَقیضُه لأنَّ نَقیضَ کُل شیءٍ رَفعُهُ دُونَ انتفا مقید، بالتوصیف.1
مطلب دیگر اینکه ایشان میخواهند بگویند که ـ همانطور که در بحث قبلی بود ـ اصلاً در اینجا ارتفاع نقیضین نیست. «نقیض کتابت در مرتبه، عدم کتابت در مرتبه است» یعنی وقتی که ما میگوییم: «الإنسان لیس بکاتبٍ» نقیضش «الإنسانُ کاتبٌ» میشود؛ وقتی که میگوییم: «الإنسانُ کاتبٌ» از نظر وجود خارجی نقیضش «الإنسانُ لیسَ بکاتبٍ» میشود، این زیدی که الآن در اینجا نشسته است یا کاتب است یا غیر کاتب، این کتابت، کتابت مرتبه نیست کتابت وجود خارجی است یعنی همین زیدی که الآن میبینید در جلوی من است از نظر وجود خارجی یا کاتب یا غیر کاتب است، درست شد؟! پس اگر بگویند که «زیدُ لیسَ بکاتبٍ» و اگر بگویند که «زیدُ لیسَ بِلاکاتبٍ» این ارتفاع نقیضین میشود؛ ارتفاع نقیضین از واقع. این عالم، عالم واقع است؛ در اینجا یا باید کتابت بر او صدق کند یا عدم کتابت و من الآن هم کتابت و هم عدم کتابت را از عالم واقع و عالم خارج برداشتم این ارتفاع نقیضین است که محال است، حالا از مرتبه برمیدارم و میگویم که «الإنسانُ مِن حیثُ هو انسانٌ لیسَ بکاتبٍ؛ در ذات انسان کتابت نیست» ـ «الإنسانُ مِن حیثُ هو انسانٌ» نه از نظر وجود خارجی ـ بعد بگویم که «الإنسانُ مِن حیثُ هو انسانٌ کاتبٌ؛ انسان از حیث اینکه انسان است کاتب است» یعنی در ذات انسان کتابت خوابیده است. میگوید که آقا قضیه دروغ است! در کجای انسان کتابت خوابیده است؟! انسان حیوان ناطق است، کتابتش کجاست؟! انسان حیوان ناطق است، اگر ثبوت آن قضیه ـ موجَبش ـ کاذب است نفی آن باید صادق شود، در اینجا قضیۀ موجبۀ ما کاذب است پس نقیض آن «الإنسانٌ لیسَ بکاتبٍ مِن حَیث هو انسانٌ» صادق میشود، حالا اگر من گفتم که «الإنسانُ مِن حیثُ هو انسانٌ لَیس بکاتبٍ؛ در ذات انسان کتابت نیست» این قضیۀ صادقه است، بعد عدم را هم برداشتم، الآن در اینجا وجود کتابت را از ذات انسان برداشتم، الآن عدمش را برمیدارم، عدم به این معنا نیست که عدم کتابت را بردارم، اگر عدم کتابت را بردارم این قضیه ارتفاع نقیضین میشود گرچه در اینجا ارتفاع نقیضین هم شود اشکالی ندارد چون کتابت و عدم کتابت در ذات انسان نیست ولی صحبت در این است که ما در اینجا عدم را به نفی میزنیم به منفی نمیزنیم، اگر به منفی زدیم ارتفاع نقیضین هست گرچه اشکال ندارد ولی در اینجا میگوییم که عدم کتابت بهعنوان مفهوم در ذات انسان نیست، نبود در ذات انسان نیست، مفهوم عدم در ذات انسان نیست؛ اینطور نیست که کتابت و عدم کتابت باشد؛ یکوقت میگوییم که کتابت در ذات انسان نیست و عدم کتابت هست یعنی آنکه بهجای کتابت در عدم مینشیند هست که نقیض این میشود؛ یکوقت میگویم که مفهوم عدم در ذات انسان نیست، نه اینکه کتابت نیست، عدم کتابت هست این منظورم است.
- منظومه، ج 2، ص 334.

