جلسه ۱۱۵
توضیحات:
31. غرر في اعتبارات الماهية
جلسه ۱۱۵
7فَانفِ بِه أیْ بِالتَّقدیمِ أو بِالسَّلبِ الوجودَ ذَا التَّقییدِ أیْ لَیسَ الإنسانُ فی مرتبةِ ذاتِه موجوداً مِن حَیث هُو بِأنْ یَکونَ عیناً أو جزءاً له لا مُطلقَه أیْ مُطلقُ الوجودِ و لو بِنحوِ الاتِّصافِ مِن قِبَلِ الغَیرِ.1
به تقدیم یا سلب وجود مقیّد را نفی کن (یعنی وجود در مرتبه [نفی کن] نه وجود مطلق را) انسان در مرتبۀ ذاتش موجودی نیست از حیث اینکه انسان است (و حیوان ناطق است و یک ذاتی دارد از آن حیث دیگر وجود در ذات نیست) به اینکه این موجودیت عین ذات باشد یااینکه جزئی از ذات باشد (که بحثش در اصالت وجود یا اشتراک وجود و اینها قبلاً گذشته است) مطلق وجود را نفی نکن (چون اگر مطلق وجود را نفی کنی محالیت لازم میآید) ولو بهنحو اینکه از قِبَل غیر، متّصف به موجودیت شده باشد.
نگو: «الإنسانُ لیسَ بکاتبٍ مطلقاً» بگو: «الإنسانُ لیسَ بکاتبٍ بالکتابةِ التی فی المرتبة» به کتابتی که در ذاتش باشد، اگر در کتابت مطلق بگویی، باطل است، اینهمه انسان در خارج کاتب هستند، آن وجود را وجود مقیّد بگو یا بگو: «الإنسانُ لیسَ بموجودٍ بالوجودِ الذی فی المرتبة»، اگر بگویی: «الإنسان لیسَ بموجودٍ» باطل است، اینهایی که نشستهاند چه کسانی هستند؟! همۀ اینها انساناند! بقیه انسان نباشند حداقل اینها که اینها انساناند!
تلمیذ: میشود گفت: فی ماهیة.
استاد: بله، فی ماهیة، در ماهیت و مرتبۀ ذاتش، همه یک معنا دارد. در حدّش، در تعریفش.
«و لو بِنحوِ الاتِّصافِ مِن قِبَلِ الغَیرِ»؛ یعنی وجود بالغیر پیدا کرده باشد؛ از ناحیۀ علت وجود صورت گرفته باشد. اگر بگویی: «الإنسانُ لیسَ بِموجودٍ» خلاف است چون از ناحیۀ غیر، وجود به این افاضه شده است، شما چطور از او نفی وجود مطلق میکنید؟!
و اتَّخِذَنْهُ ـ مُؤکَّدٌ بِالنُّون الخَفیفةِ ـ مثلاً. فَأجره فی الوحدةِ فَقَدِّم السَّلبَ و انْفِ الوحدةَ التی مِن حَیثُ نَفسِ الماهیةِ لا مُطلَقَها و هکذا. و قَد یُقال فی فائدةِ تَقدیمِ السَّلبِ غیرُ ذلک. و ما ذَکَرنا أولیٰ.2
- منظومه، ج 2، ص 336.
- منظومه، ج 2، ص 336.

