جلسه ۱۲۳
6بنابراین به این لحاظ، وحدت در پروردگار وحدت حقۀ حقیقی میشود؛ وحدت حقۀ حقیقیه یعنی وحدتی که عین ذات است و مشارِک غیر را ندارد و قابل برای شرکت غیر خودش نیست، به عبارت دیگر آن وحدت قابل صدق بر کثیرین نیست، آن وحدت مفهومی ما قابل صدق بر کثیرین است چون همانطوریکه «انسان» به من اطلاق میشود به دیگران هم اطلاق میشود إنشاءالله، همانطوریکه «واحد» به من اطلاق میشود به دیگران هم اطلاق میشود؛ هم به شما واحد میگویند و هم به کتاب، دفتر، ضبط صوت، چراغ و امثالذلک واحد اطلاق میشود و همۀ اینها واحد هستند گرچه وحدتی که هر شخصی دارد برای خودش است ولی از نظر مفهومی این مفهوم قابل صدق بر کثیرین است اما آیا وحدتی که برای پروردگار است هم قابل صدق بر کثیرین است؟! دیگر کثیری وجود ندارد.
اختصاص حقالوحدة به پروردگار
شما ذات پروردگار را درنظر بگیرید و اطلاق وحدت بر او کنید؛ خداوند واحد است، شریک خدا در وجود چیست تا این مفهوم بر آن هم صدق کند؟! وقتی وجود خدا همه چیز را گرفته است و هرچه در تصور بگنجد داخل در وجود خدا است پس دویی تصور نمیشود تا از نقطهنظر مفهومی مشارِک با این وحدت پروردگار باشد، از این نقطهنظر به این وحدت حقۀ حقیقیه میگویند یعنی حقالوحدة اختصاص به پروردگار دارد نه به آن قِسمی که حاجی در اینجا معنا کرده است.
تعریف مرحوم حاجی از اطلاق وحدت حقۀ حقیقیه به ذات و اشکال بر ایشان
حاجی در اینجا گفته است که چرا به خدا وحدت حقۀ حقیقیه میگویند؟ چون وحدت عین ذات است، نهاینکه عارض بر ذات بشود بنابراین وحدت در ذات پروردگار حقۀ حقیقیه میشود یعنی وحدت حقه آن وحدتی است که عارض بر ذات نشود و به عبارت دیگر خود ذات، وحدت باشد و وحدت عین ذات باشد ولی در ما اینطور نیست مثلاً ذات ما زید است وحدت عارض بر ما میشود و میگوییم که زیدٌ واحدٌ، میگوییم که وحدت بر این ذات عارض شده است.

