جلسه ۱۲۹
5بنابراین فقط و فقط تنها کاری که انسان میتواند انجام دهد [این است که] ذهنش را از این مسائل بالکل بیرون بیاورد و کار خودش را بهدست خدا بسپارد و هرچه باداباد! وگرنه این را بخورم، آن را نخورم این را انجام دهم، آن را انجام ندهم، اینجا فلان، آنجا بهمان، اینجا بمانم، آنجا نمانم، اینها همه کشک است! فقط در یک حدّی که انسان بداند ضرر، ضرر [جدی است]؛ حالا سرخ بکند، سیاهش بکند این دیگر اشکال دارد، دخانیات و سیگار و امثالذلک و علاوه بر اینکه اسراف هست [حکم این را دارد که] تو داری سم میخوری. اما اینکه در هر چیزی بگویی: آی! الآن که این را میخورم به کجایم برخورد میکند؟! آقا اینکه همهاش آمدن در اینها است!
آقایی بود که سالک شده بود، هروقت ما به مغازهاش میرفتیم میدیدیم که یک گونی پسته، یک گونی فندق، شصت کیلو میگو و هفتاد کیلو ماهی [در آنجا بود]! گفتیم: اینها را میخواهی کجایت بریزی؟! میگفت که اینها را باید بخوریم تا قوی بشویم! اتفاقاً همهاش مرض و فلان [است]! نه اینها خیلیخوب است! داخل فریزرش هم ردیف هرچه که بخواهید بود که اگر تا شصت روز هم آنجا میماندید اوضاع روبهراه بود! بعد حالا دنبال این کتابهای قدیمی افتاد که قانون بوعلی را بخواند و اقاویل را درآورد و به اصفهان سفر کند و با دکترهای قدیمی ملاقات کند! یک دفعه از من اطعمه و اشربۀ مستدرک را خواست، گفتم که این مستدرک بهدرد شما نمیخورد، برای چه میخواهی؟! گفت: حالا اگر داری برای ما بیاور کارت نباشد! ما بردیم و به او دادیم، بعد گفتیم: پس بده لازمش داریم، خلاصه گرفتم و گفتم که حالا برای چه میخواستی؟! گفت: در فلان کتاب نوشته بود در مستدرک یک روایتی از امام صادق علیهالسّلام است که اگر فلان چیز را بخوری فلان میشود! گفتم: خدا شاهعباس را عقل بدهد! بده برویم آقا کارش داریم! این بدبخت فردا اینطور میشود پسفردا آنطور میشود، اینهم کار شد؟! بابا کارت را بکن، زندگیات را بکن، آنکه باید بیاید میآید، آنهم که نباید بیاید، نمیآید.

