جلسه ۱۳۱
14و رُبَّما غایَتُها لا تَتَّحِد بغایةِ الشَّوقیة کما إذا تَصَوَّرَت مکاناً و تَحَرَّکت نَحوَه لِتَلقی فیهِ صدیقاً و حَینَئِذٍ فَغایةٌ لِقوةٍ فی العَضُلةِ مثلُ غایةِ الطبائعِ دواماً حاصلةٌ.1
چهبسا غایت این قوا با همدیگر متحد نباشند؛ غایت قوۀ عاملۀ مباشره با شوقیه متحد نیست مثل اینکه شما یک مکانی را تصور کنید تااینکه به دوست خود برسید پس غایت قوۀ عاملۀ ما إلیه الحرکة است و غایت قوۀ شوقیه لقاء صدیق است. و در این موقع غایتی که برای قوه در عضله است مثل غایتی است که برای طبایع همیشه حاصل میشود.
بخواهی یا نخواهی قوۀ قوای عضلۀ فاعلی ما به غایات خودشان میرسند بهخاطر اینکه ما إلیه الحرکة در هر حالی پیدا میشود بنابراین جزءالعله برای تحقّق این فعل انجام گرفته است.
فَتلکَ القُوة کأنَّها طبیعةٌ جمادیةٌ. و الطبیعةُ کأنَّها قوةٌ محرکةٌ حیوانیةٌ. فَکَما أنَّ المُتِوقِّعَ مِن تحریکِ الطبیعةِ حامِلَها لَیسَ إلاّ الإیصال إلی ما إلیهِ الحَرکة لا الأشیاء الأخر مِن أغراضِ ذوی الشعور فکذلِکَ المُتوقِّعَ مِن القوةِ المنبثةِ فی العَضُلات لَیسَ إلاّ الإیصال إلی ما إلیهِ الحَرکة. و أما تَرَتُّبُ غرضٍ آخر کَلِقاءِ صَدیقٍ فهو مِن أغراضِ الشوقیة. فلهذه القوةِ و للطبائعِ غایاتٌ.2
«این قوه مثل طبیعت جمادی میماند که از خودش شعور و اختیار ندارد. حالا طبیعتی که این قوا را بهکار میگیرد کأنّ که قوۀ محرکۀ حیوانیه است همانطوری که آنچه از تحریک طبیعت حاملش را متوقع است». مثلاً قوای هاضمه، قوای طبیعی ما هستند که این قوای هاضمه معده را بهکار میگیرند پس معده حامل قوۀ طبیعی است. کبد انسان حامل قوۀ طبیعی است. آن قوای طبیعی نفس که تعلّق به بدن دارند کبد را بهکار میگیرند معده را بهکار میگیرند روده را بهکار میگیرند قلب را بهکار میگیرند، تمام اینها حامل آن قوۀ طبیعیۀ حیوانی هستند که آن قوه در اینها مخفی است و اینها آن قوه را حمل میکنند البته آن قوه مجرد است ولی آن قوۀ مجرد اینها را بهکار میگیرد و منظورش هم این است که اینها را به مآل برساند. «اینکه طبیعت حاملش و موضع و آن عضو را تحریک میکند، برای این است که این غذا را هضم کند، این غذا را بچرخاند و از معده وارد روده کند، روده هم وارد جای دیگر کند. «این قوۀ تحریک طبیعت این است که إلیٰ ما إلیه الحرکة برساند، نه به چیزهای دیگر از اغراض و غرضهای ذویالشعور»، قوای طبیعیه که شعور ندارند، قوایی که در خود عضله هستند، قوایی که در عضلات انسان در دست و پا و امثالذلک هستند هدفشان این است که دستور مولا را انجام دهند مثل عبدی هستند که دستور انجام میدهند مثلاً پا این بدن را از اینجا به آنجا میرساند پس آن قوایی که در اینجا هست فقط ما إلیه الحرکة درنظر اینها است، دیگر غرض که در پا نیست که خود این پا هم بفهمد که دارد چهکار میکند «اما غرض دیگر مثل لقاء صدیق از اغراض قوۀ شوقیه است و به پا ربطی ندارد. برای این قوه و برای طبایع غایاتی هست که هرکدام از اینها به غایات خودشان میرسند».
- . همان.
- . منظومه، ج 2، ص 425.

