جلسه ۱۳۳
5یکی از این حکّام عرب شخصی را بیجهت گرفته و به زندان انداخته بود. آن شخص خیلی زندان کشیده بود و خیلی از دست او ناراحت بود و میخواست خودکشی کند.
حاکم یک اسب عربی عالی داشته و مریض میشود و چشمانش کور میشود و دیگر نمیبیند. او خیلی اسبش را [دوست داشت]، میگوید هر کس چشم این اسب من را خوب کند، من فلانش میکنم. آن شخص چون میخواسته بمیرد، [با خود] میگوید که من بیایم و چشمان این اسب را اصلاً کور کنم تا من را بکشد تا از این وضعی که من را نگه داشته [راحت شوم]!
میگوید: من اسب را خوب میکنم! میگویند: اگر خوب نکردی چه؟! ... بعد آهک و زرنیخ یا چیز دیگر را باهم قاطی میکند و در چشم اسب میریزد تا آهک چشمان آن اسب را بترکاند! شب میریزند و صبح بلند میشوند و میبینند که بَه! چشم از روز اوّلش بهتر است!
خلاصه دیگر نهتنها حاکم عرب او را آزادش میکند، خیلی هم عزت و احترام میکند و جزء نُدَمایش میشود.
مدتها که از این قضیه میگذرد یک روز به او میگوید که خلاصه تو چهکار کردی؟
گفت راستش اینقدر من از دست تو ناراحت بودم که میخواستم خودکشی کنم! گفتم: حالا که اینطور است بگذار ما اسبش را کور کنیم او هم ما را بکشد و راحت بشویم! دیگر همینطوری به قصد این من آهک را در چشم اسب ریختم ولی خوب شد!
خلاصه به اینها اتفاق میگویند. کاری که مثلاً باید کورش کند یکدفعه درستش میکند. نظایرش را خودتان میدانید و میدانیم إلیماشاءالله در این عالم اتفاق میافتد که بهخاطر مصادفه با یکجهتی مثلاً مریضی زنده میشود و شخص سالمی بهخاطر مصادفت با جهتی فوری میافتد و میمیرد.
این قضایای اتفاقیه باعث شده است که بهطورکلی نظام علت و معلولی در این عالم اصلاً پی کارش برود و اینکه نظامی که برای هر چیزی علت غایی است پی کارش برود. میگویند: نه آقا، هر چیزی که در این عالم انجام میشود روی حساب خاصی نیست برای اینکه میبینیم مثلاً این شخص یکدفعه به چیزی برخورد میکند و روی روال خاصش باید بمیرد ولی نمیمیرد و شخص دیگری روی روالی که طی میکند باید صد سال عمر کند اما یکدفعه میبینیم که در حال راه رفتن یک آجر از پشتبام کنده میشود و به وسط سرش میخورد و میمیرد. کجا این غایت است؟! کجایش حساب و کتاب است؟! [میگویند:] نهخیر، همهاش اتفاق است!

