جلسه ۱۴۲
12تلمیذ: اگر اینطور معنا کنیم فقط واجبالوجود میشود، فقط خدا میشود.
استاد: بله بشود.
تلمیذ: علت دیگری نباشد.
استاد: نباشد، ما میخواهیم بگوییم: حالا که علت این شد حالا که علت این است که به فعلیت تامه رسیده باشد پس اگر ما در جایی چیزی پیدا کردیم که دیدیم از یک طرف علت است چون معلول از آن بهوجود آمده است ولی درعینحال دیدیم که خودش هم به غیر نیاز دارد پس معلول میشود که جنبۀ فعلیت را از غیر پیدا کرده است و خودش ندارد، دراینصورت ما باید بالذات برسیم چون در اینجا بالعرض است «کُلُّ مَا بِالعَرَضِ یَنتَهی إلی مَا بِالذَّات» پس ما باید لاجرم به یک مرحلهای برسیم که فعلیت در آن تمام باشد و معلولیت در آن وجود نداشته باشد. این قویترین برهانی است که هیچ خلط و شبههای در اینجا نمیشود حتی در بعضی از عبارات مرحوم آخوند صاحب کفایه دیدم که به تسلسل اشکال کردهاند1 ولی دیگر در این دلیل هیچگونه جای شک و شبههای وجود ندارد.
بله، ما به مبدأالمبادی میرسیم که فعلیت در آنجا فعلیت تامه است و او به جانب معلول افاضۀ فعلیت میکند وقتی افاضه کرد علاوه بر اینکه معلول خودش وجود پیدا میکند قابلیت برای تأثیر هم دارد، همینطور بهوجود میآورد و هَلُمَّ جَرَّا.
فَلا بُدَّ أنْ یَنتَهی إلی عِلةٍ مَحضةٍ.2
«باید به علت محض برسد» که فعلیت در آنجا فعلیت تامه است و دیگر در آنجا نیازی نیست چون اگر نیاز باشد مسئلۀ قانون علّیت ما خدشه پیدا کرده است پس علت این نیست، علت آن است که نیازش را از غیر بهدست میآورد همینکه شما میگویید: نیازش را از غیر بهدست میآورد پس یعنی فعلیتش را از غیر بهدست میآورد، آن غیر، علت برای این میشود. آن غیر، فعلیت برای این میشود پس ما باید به نقطهای برسیم که دیگر در آن نقطه این قانون علّیت تمام شود. آن نقطه چیست؟! آن است که علتی باشد و معلولی دیگر در آنجا نباشد.
- . کفایة الأصول، ج 1، ص 68.
- . منظومه، ج 2، ص 454.

