جلسه ۱۴۶
10وَ اخْصُصْ بِهِ أیْ بِالکَمِّ ثَلاثةَ أحکام وُجودُ مَا یَعُدُّهُ أیْ شیءٌ یفنیه. فَالْکَمُّ الْمُنفَصِل یُوجَدُ فیهِ الواحد و هُو عادُّ جَمیعِ أنْواعِهِ مَعَ أنَّهُ قَد یَعُدُّ بَعضُها بَعضَاً. و المُتَصِلُ قَابلٌ لِلتَجزیةِ فَهُوَ قَابلٌ لِلتَعدیدِ و العَدَدُ مَبدَؤهُ الواحِد فهُوَ عادٌ لَه.1
«سه حکم را به کم اختصاص بده: وجود چیزی که کم را عدّ کند یعنی فانی کند و از بین ببرد و بردارد. عادّ در کم منفصل «واحد» است، جمیع انواع را عدّ میکند»؛ شما پنج را درنظر بگیرید، واحد یکییکی میآید و پنج را تمام میکند، شما از پنج، یک بردارید میشود چهار، دوباره یک بردارید میشود سه، یک بردارید میشود دو، یک بردارید هیچ نمیماند. واحد عدّ میکند، افنا میکند و چیزی نمیماند. این کم است. «بااینکه غیر از واحد هم داریم که بعضی از آنها بعض دیگر را عدّ میکنند» مثلاً در «شش» دو میآید و [آن را] عدّ میکند، دوتا دوتا بردارید تمام میشود. پس فقط تنها «واحد» نیست [که عدّ میکند]. «کمّ متصل مانند زمان یا خط قبول تجزیه میکند و خود تجزیه هم باعث عدّ آن است» یعنی وقتی که شما کم را قسمت کردید دیگر آن کم از بین میرود، وقتی شما تکهتکهاش کردید دیگر کمّی وجود ندارد، «عدد هم که مبدأش واحد است پس واحد، عدد را عدّ میکند».
کَمَا التَّساوی خَصَّهُ و ضِدُّهُ أی ضِدُّ التَّساوی أیضاً خَصَّهُ و هُوَ اللامساواة. و إطلاقُ الضِدّ عَلَیه مَعَ کُونِهِ عَدَمیاً بِاصطلاحِ المَنطِقیین لِأنَّهُم لا یَشتَرَطون فِی الضِّدینِ کونُهُما وُجودیَین.2
حکم دوم از احکام ثلاثه تساوی است، «تساوی اختصاص به کم دارد و ضد تساوی [هم اختصاص به آن دارد]»، همیشه در کم میگویند که این مساوی با آن است یا مساوی نیست ولی در کیف اینطور نیست و نمیگویند که مساوی است بلکه میگویند که مشابه است، [مثلاً در مورد] دوتا سفیدی نمیگویند که این مساوی دیگری است و اگر هم بگویند که مساوی [هستند] اشتباه است، باید بگویند که این مشابه این است. مساوات و عدم مساوات همیشه در کم مورد استفاده قرار میگیرد. «و ضد یا ضد تساوی اختصاص به کم دارد که ضدش هم لامساوات است (عدم تساوی ضد نیست و این مثل تناقض میماند) و اطلاق ضد بر لامساوات بااینکه لامساوات عدمی است و ضدین دو حکم وجودی هستند بهاصطلاح منطقیون است که در ضدین شرط نمیدانند که وجودی باشند» یعنی اگر عدمی هم باشد اینها ضدین میدانند مثل قیام و عدمالقیام. البته اینها هم که شرط نمیدانند این است که مساوی با وجود باشد نهاینکه همینطوری شرط ندانند بلکه ضدینی که مساوی با وجود است. یا مثل حرکت و عدم حرکت که مساوی با سکون است.
- . منظومه، ج 2، ص 477 و 478.
- . منظومه، ج 2، ص 478.

