جلسه ۱۵۲
توضیحات:
المقصد الثالث في الإلهيات بالمعنى الأخص الفريدة الأولى في أحكام ذات الواجب بهر برهانه 58. غرر في إثباته تعالى
جلسه ۱۵۲
10بله «”موجودٌ“ آنکه ”ما ذاته بذاته لذاته موجودٌ“ و مستحق برای حمل مفهوم وجود است، آن کیست؟! حقی است که صفات عُلیٰ دارد. این از قبیل اضافۀ صفت به معمولش است» العُلیٰ صفاته نمیگوییم بلکه «مثل ”الحسن وجه“ میگوییم که ”الحسن“ را به ”وجه“ اضافه کردیم تااینکه با آن رَوی ما جور دربیاید که آن در مصراع اوّل مکسور است.»
إذا ـ شرطیةٌ ـ الوجودُ المرادُ بِه حقیقةُ الوجودِ الذی ثبتَ أصالتُه و أنَّ به حقیقة کلِّ ذی حقیقةٍ کانَ واجباً فَهو المرادُ و معَ الإمکانِ بِمعنیَ الفقرِ و التعلقِ بالغیرِ لا بِمعنی سلبِ ضرورةِ الوجودِ و العدمِ لأنَّ ثبوتَ الوجودِ لِنفسِهِ ضروریٌ و لا بِمعنی تساوی نسبَتَیِ الوجود و العدمِ ... .1
«إذا شرطیه است». حالا چرا ما ذاتُهُ بذاتِهِ لِذاته، حق است؟! چرا این وجود روی پای خودش ایستاده است و حمل وجود بر آن ذات حمل هوهو است و نه حیثیت هوهوی نه حیثیت اطلاقی و نه حیثیت تقییدیه و امثالذلک دارد؟! چرا خداوند اینطور است؟! «مراد وجود حقیقت وجودی است که اصالتش ثابت شده است نه این وجودات خاصه بلکه حقیقت الوجود که به این حقیقت، حقیقت هر ذی حقیقتی هست و بهواسطۀ این وجود تمام آن وجودات خاصه حقیقت پیدا میکنند»، واقعیت پیدا میکنند و از عدم خارج میشوند. «حالا اگر وجود واجب باشد ما مسئلهای نداریم» پس اثبات واجبالوجود کردیم یعنی اثبات مفهوم واجبالوجود کردیم. حالا ایشان دارد صحبت میکند که چرا آن ذاتی که بِذاتِه و لِذاته هست باید واجب باشد؟! اگر این ذات واجب باشد فَهُو المراد این واجب، واجبالوجود است و خدا هم که واجبالوجود است ولی اگر ممکن باشد یعنی آنچه که روی پای خودش ایستاده است روی پای خود نایستاده و این چنین ذاتی که بذاته و لذاته هست اگر این آمد و ممکن بود؛ «امکان به معنای فقر و تعلق به غیر»؛ ـ البته در بحثهای سابق عرض شد که امکانی که به معنای فقر و تعلق باشد لازمهاش سلب ضرورت وجود و عدم است و ما در اینجا دو چیز نداریم اگر یادتان باشد ـ مانند همۀ اشیاء که اینها در ذات خودشان فقیر و متعلق بالغیر هستند، «این امکان نه به معنای سلب ضرورت وجود و عدم است»؛ نهاینکه ما امکان را به معنای این بگیریم که وجود و عدم از او مسلوب است مانند ماهیات. چرا ما امکان را به معنی سلب ضرورت وجود و عدم نمیگیریم؟! چون ما خود وجود را که از وجود نمیتوانیم سلب کنیم؛ وقتی که ما یک وجودی را ثابت کردیم و در عالم داریم حالا میخواهیم ببینیم این وجودی که ما در عالم داریم واجب است یا ممکن است؟! دیگر نمیتوانیم بگوییم که این وجود، سلب ضرورت وجود و عدم از خودش دارد. چرا؟! چون وقتی که ثابت کردید یک وجودی هست دیگر نفی وجود از خودش که نمیتوانید بکنید ارتباط بین این وجود و نفسش ارتباط ضروری است پس خود آن وجود فیحدنفسه برای خودش ثابت است. ممکن است بگویید که آن وجود نیاز به غیر دارد که آن یک حرف دیگر است مثلاً در ماهیات امکانی چه میگویید؟! در این وجوداتی که الآن هستند خود این وجود وقتی که تحقق پیدا میکند دیگر شما نمیتوانید از خودش سلب کنید لذا شما میگویید که واجبٌ، این وجودات؛ وجود زید، وجود عمر و وجود فرش تمام اینها واجب هستند یعنی دیگر از مرحلۀ سلب ضرورت وجود و عدم درآمدند، منتها این وجوبشان بالغیر است نهاینکه وقتی که این وجود هست باز در اینصورت عدم و وجود برایش سواء است آن ماهیت است که وقتی که وجود پیدا میکند باز وجود و عدم برایش سواء است اما خود آن وجودی که وجود پیدا میکند و ما داریم آن را در خارج میبینم و به آن دست میزنیم، ادراکش میکنیم دیگر نمیشود درعینحال که وجود است بگوییم که سلب ضرورت الوجود و العدم عن نفسه دارد، این نمیشود. مثل اینکه بگویید: «زیدٌ لیس بزیدٍ» شما زید را که نمیتوانید از زید سلب کنید. «زیدٌ»، «زیدٌ»، این وجودی که الآن در خارج هست وجود است و ما نمیتوانیم سلب کنیم. ما الآن اثبات کردیم که یک وجودی در خارج داریم و این وجود هم بذاته و لذاته هست، شما میگویید که بذاته و لذاته نیست این وجودی که هست بذاته و لذاته نیست بلکه متعلق بالغیر است خب ما نقل کلام در آن میکنیم که آن چیست؟! آیا آن لذاته و بذاته هست و روی پای خودش ایستاده است یا نه؟! اگر روی پای خودش ایستاده است میگوییم که آن واجبالوجود است اگر ایستاده نیست یا دور یا تسلسل است.
- . منظومه، ج 3، ص 505.

