جلسه ۱۶۰
4مرحوم حاجی در اینجا دو مطلب را در باب خیر و شر بیان میکند. ایشان قبلاً از باب مقدمه میفرماید که بهطورکلی اگر ما موجود را درنظر بگیریم از باب تصور ذهنی ما، ـ نه از باب وجود خارجی ـ باید یکی از این سهتا باشد یااینکه خیر در آن به فعلیت محضه رسیده باشد و معنای خیر محض این است که این جهات عدم در او دیگر وجود نداشته باشد مانند عقول مجرده و امثالذلک که دیگر جنبۀ عدمی ندارند و آنها به فعلیّت تامّه رسیدهاند و حالا بعداً عرض میکنیم که این شرور از چه ناشی میشوند. این شرور از جهات عدمی ناشی میشوند، فیحدّنفسه اینها دیگر جهت عدمی ندارند و هیچ مرتبهای از وجود نیست که در آنها معدوم باشد، آنها حائز همۀ مراتب وجود هستند لذا آنها خیر محض هستند.
تلمیذ: واجبالوجود است که فقط خیر محض است.
استاد: عرض میشود که واجبالوجود نیستند بهخاطر اینکه واجبالوجود فقط علت است، بین این عقول مجرده یعنی عقل بسیط ـ حالا ما از آن یا به عقل بسیط تعبیر میکنیم یا به نور محمدیّه یا به لوح و قلم و امثالذلک تعبیر میکنیم ـ با واجبالوجود هیچ فرقی نیست مگر در مرحلۀ علّیت و معلولیّت والاّ اینها هیچ جنبۀ عدمی را ندارند یعنی جنبۀ استعدادی را ندارند تا بخواهند خود را به آن فعلیّت برسانند، ما جاهل هستیم ما علم نداریم، در ما جنبۀ فعلیّت خیلی کم است، همهاش جنبۀ استعداد است قوایمان بهاندازۀ این است که ده کیلو بار را برداریم برای اینکه خودمان را به پانزده کیلو برسانیم تلاش میکنیم، وقتی که به پانزده کیلو رسیدیم میگوییم که عجب! ما میتوانیم پانزده کیلو بار برداریم! اصلاً قهرمان هستیم! پانزده کیلو بار برداشتیم بعد خودمان را میخواهیم به برداشتن بیست کیلو برسانیم دوباره تلاش میکنیم زحمت میکشیم و همینطور تا به صد کیلو میرسیم، صد و پنجاه کیلو، منبابمثال قهرمان وزنهبرداری در کشور میشویم، یکدفعه میشنویم که فلان شخص در استرالیا صد و شصت کیلو [وزنه] برمیدارد، میگوییم که ای داد بیداد! احساس ناراحتی میکنیم خودمان را میخوریم که چرا باید اینطور باشد و من باید روی دست او بزنم! این جهت عدمی در ما چیزی است که میخواهیم از آن فرار کنیم، چطوری فرار میکنیم؟! خودمان را به آن مرتبۀ فعلیّت میرسانیم وقتی به آن مرتبۀ فعلیّت رساندیم، دیگر الحمدلله دیگر رو دست نداریم! اگر آن صد و شصت کیلو است ما صد و هفتاد کیلو برداشتیم! دیگر خیالمان راحت میشود. یک سال، دو سال میگذرد یکدفعه میبینیم عجب! از بیخ گوشمان در فلان کشور یکی آمده است و میگوید که من سیصد کیلو برمیدارم! [عجب]! هنوز صد و سی کیلو مانده است، دیگر اعصابمان داغان میشود پدرمان درمیآید! دیگر شب خواب نداریم! و تمام اینها ریشه دارد و ریشهاش این است که خداوند در انسان یک روح جستجوگر قرار داده است، یک روح تلاشگر قرار داده است یعنی این کسی هم که تلاش میکند بهخاطر همین جهت است خودش نمیفهمد! احمق! چرا این را اینجا بهکار میاندازی؟! تو که این درد را داری تو که میخواهی به فعلیّت برسی؛ بیا و به یک فعلیّت واقعی برسان، نه به این مسائل ظاهر و اعراض ظاهر و امثالذلک.

