جلسه ۱۷۰
3توجیه نظر اشعری راجع به صفات خداوند
آنچه که بهنظر میرسد این است که اگر بخواهیم از طرف اشعریها جواب بدهیم این است که اشعریها نفی علّیت ذات را برای صفات نمیکنند تااینکه قدمای ثمانیه بر آنها تحمیل شود بلکه اشعریها مرحلۀ ذات را جدای از مرحلۀ صفات میدانند بنابراین ذات منحاز از صفات است، نه انحیازی که افتراق است و بعد عروض این صفت موجب ترکّب و امثالذلک بشود بلکه افتراق رتبی است نه زمانی، همانطور که علت از نظر رتبه مقدّم بر معلول است اینجا هم از نقطهنظر تقدّم رتبی، ذات در مرحلۀ متقدّم از صفات است بنابراین عینیت ذات با صفات مورد تأمّل است و ازدیاد صفات بر ذات بهنحویکه موجب افتراق شود هم محل تأمّل است، از این نقطهنظر میتوانیم بگوییم که در مسلک اشعری میتوانیم بهنحوی مطلب را توجیه کنیم این [مطلب] مربوط به اینها [بود].
نظریۀ معتزلی راجع به صفات خداوند
آقایان معتزلیها میگویند که اصلاً در ذات صفتی وجود ندارد؛ نه علم است، نه قدرت است، نه حیات و نه خلق و نه اماته است، هیچ وجود ندارد بلکه خود ذات از این صفات نیابت میکند. به عبارت دیگر در خود ذات صفتی نیست، نه قدیم است و نه حادث، تنها ذات است، ـ اینها خیلی موّحد هستند! ـ اصلاً هیچگونه صفتی در آنجا وجود ندارد؛ نه ذات عالم است، نه قادر است، نه مرید است، نه خالق است، نه رازق است، اینها صفات فعل است، هیچ نیست، نه متکلم است، نه مبتهج است بلکه آثار این صفات و نتایج این صفات در ذات است یعنی ذات لو خُلّی و طَبعَه به کیفیتی است که ما انتزاع این صفات را از آن ذات میکنیم ولی در ذات صفتی وجود ندارد یعنی وقتی که شما به خلق ذات نگاه میکنید، میبینید که ذات این خلق خودش را چطور بهنحو إحکام و إتقان بهوجود آورده است و خلق کرده است و بسیار بسیار اینها را در آن ممشای قویم خودش نظام بخشیده است و امکان چنین نظامی بدون علم به خلق، محال است بنابراین شما وصفی را انتزاع میکنید، نهاینکه واقعاً خود آن وصف وجود دارد که آن ذات عالم است پس به مقتضای علمش این إحکام و إتقان را انجام داده است.

