جلسه ۱۷۶
توضیحات:
70. غرر في ذكر الأقوال في العلم و وجه الضبط لها
جلسه ۱۷۶
6علم ذات که به چنین معلولاتی تعلق گرفته است که یک وجود تبعی سوای وجود ذهنی دارند، محل بحث و خدشه است.
قَد قِیل القائلُ بعضُ الأقدَمِین مِنَ الفَلاسَفَة لا عِلمَ لَه بِذاتِهِ بَناءً عَلی أنَّ العِلمَ إمَّا إضافةٌ و هی لا یُتَصوَّرُ بَینَ الشَّیءِ و نَفسِهِ أو صُورةٌ مُساویةٌ لِلمَعلومِ فَیَلزَم تَعدُّدُ الواجبِ تعالیٰ.1
برخى از فلاسفه قديم گفتهاند: حق تعالىٰ به ذات خودش علم ندارد. مبنای اینها این است که علم یا اضافه است و اضافه بین شیء و خودش که معنا ندارد. یا صورتی است که با معلوم خارجی مساوی است پس تعدد واجب پیدا میشود.
بهجهت اینکه خداوند متعال باید یک صورتی از آن معلول خارجی و از آن معلوم خارجی همیشه داشته باشد پس خدا که ازل است این معلوم هم در خارج از ازل بوده است پس تعدد واجب لازم میآید.
و أنتَ تَعلَمُ أنَّ عِلمَ الشَّیء بِذاتِهِ حُضوریٌ لا یَستَدعِی شَیئاً مِنهما فَهذا مَعَ کونِهِ کُفراً أوهنُ مِن بیتِ العنکبوت و یُناسِبُ الدَّهرِیَّة ـ خَذَلَهمُ اللهُ تعالیٰ.2
«تو میدانی که علم شیء به ذاتش حضوری است و هیچکدام از این دو مبنا در اینجا وجود ندارد، علاوه بر اینکه این کفر است» و اقتضای جهل در خداوند متعال میکند «خیلی مبنای سستی دارد و [این مناسبت با دهریه ـ خذلهم الله تعالىٰ ـ دارد]» اصلاً با مفهوم علم در تغایر است و این با مذهب آنها که برای عالَم یک فاعل غیر ذیشعور و غیر مدیر و مدبری قائل هستند و قائل به بخت و اتفاق هستند مناسبت دارد.
و قیلَ لا یَعلَمُ مَعلولاتِهِ أیْ مَعَ عِلمِهِ بِذاتِهِ بِقَرینَةِ المقابلة.3
بعضیها گفتهاند: بااینکه علم به ذات دارد ولی معلولاتش را نمیداند و اطلاعی ندارد. چون این در مقابل آن است پس علم به ذات را مفروغٌ عنه گرفتند.
خلاصه نمیداند چهکار کرده است! بعضیها میگویند که خود خدا هم نمیداند که مثلاً چه چیزی درست کرده است و در خلقت آن مانده است! بعضیها که خیلی جاهل هستند میگویند: خود خدا هم مثلاً در خلقت آن مانده است که چهکار کرده! خودش خبر نداشته چه درمیآید! من گاهی اوقات میگویم که خدایا چه میشد یک ذره عقل به این زنها اضافه ـ آن موقع که درست میکردی ـ میکردی مگر کم میآوردی؟! یک ذره اضافه میکردی مشکل حل میشد! البته کلیت ندارد ما [غرضی] نداریم حالا بهطور اغلب اینطور هستند ولی کلیت ندارد.
- . منظومه، ج 3، ص 572.
- . همان.
- . منظومه، ج 3، ص 572.

