جلسه ۲۱۱
7«حالا اگر ما عالم حس را نسبت به قواهر طولیه بدهیم» یعنی به عقول طولیه بدهیم که عقل دوم است که باعث شده فلک بهوجود بیاید و فلک هم علت برای فلک دیگر شده است بهواسطۀ عقلی که آن علت برای او است «همانطوریکه مشائین گمان کردهاند لازم میآید که جسم برای جسم علت باشد» یعنی فلک اوّل علت برای جسم فلک دوم باشد و فلک دوم علت برای جسم فلک سوم باشد و هَلُمَّ جَرَّا . «زیرا بین علل خود افلاک ایضاً آن معلولیت وجود دارد پس باید بین اجسام و افلاک که آنها معالیل آن اجسام هستند یعنی افلاک علت برای اجسام خودشان هستند «ترتّب باشد چون باید بین علت و معلول تطابق باشد» یعنی در هرجایی که یک فلکی هست باید آن جسمیتش برای فلک دیگر علت بشود چون عقل او ایجاب میکند یک عقلی را و یک فلکی را با همدیگر. «لازم منتفی است یعنی ترتّب نمیتواند باشد چون جسم و جسمانی و آنچه که مربوط به یک جسم است اثرش اثر بالوضع است» یعنی در صورتی اثر میگذارد که وضعاً جسم دیگری در مقابل او وجود داشته باشد «و وضع نسبت به معدوم محال است که تطابق داشته باشد» بلکه باید یک شیء موجود باشد تا ما بعد در وضع او و در کیفیت قرار گرفتن او با این صحبت کنیم.
و أيضاً إن لِأعلَينِ انتسب عالم الحِس فَيلزم كونه أي كونُ جسمٍ كَالفلكِ الحاوي مِن كلِّ وجه أشرَفَاً مِن جسمٍ آخرَ معلولِه كَالمحوي و الحالُ أنَّ فلكَ الشمسِ مِن الفلكِ الَّذي يَحُفُّ و يُحيطُ به و هو فلكُ المريخِ و إن كان أصغَر و أمَا الشَّمس التي فيه فَهُوَ ذُو شرفٍ فَإنَّه الطلسمُ لِلسَهرِير و هو بِالفَهلَوِيَّة ....1
ایضاً اشکال دیگر اینکه اگر به اعلین عالم حس نسبت داده شود لازم میآید که کون و جسم، که فلک علت است و فلک محوی را شامل است یعنی فلک پایینتر را شامل است، از هر جهت اشرف باشد چون علت از معلول اشرف است، از جسم دیگری که معلول او است مثل محوی درحالیکه فلک شمس از آن فلکی که او را دارد و احاطه دارد و به فلک شمس که شمس مریخ است احاطه دارد و فلک مریخ بالاتر است اگرچه این فلک شمس اصغر است و اما آن شمسی که در او هست دارای شرافت است و این شمس، طلسم برای آن نور قاهری است (حالا اسم آن را ربالنوع نمیگذاریم بلکه نور قاهر میگذاریم) که عالم حس را خلق کرده است.
- . منظومه، ج 3، ص 693 و 694.

