جلسه ۲۱۶
2أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در قاعدۀ امکان اشرف بود عرض شد که بحث امکان اشرف یک بحثی است که یک طرفش جنبۀ اجتماعی دارد و برگشتش به فلسفۀ اخلاق است و یک جنبهاش جنبۀ فلسفی است که منظور از امکان اشرف همان وجوب سبقتیّت اشرف بر اخس در ظرف وجود است. همانطور که قبلاً گفتیم این مطلب را مربوط به عالم کون و فساد بهحساب نمیآورند بلکه در مبدعات و در سلسلۀ طولیه است چون در عالم کون و فساد اینطور نیست که اشرف قبل از اخسّ تحقق داشته باشد بلکه ممکن است که اوّل اخسّ باشد بعد اشرف باشد. ما در سلسلۀ عرضیه میبینیم که منبابمثال وجود پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بعد از انبیاء هست درحالیکه مسبوق به انبیاء گذشته که اخسّ هستند میباشد ولی این بحث در سلسلۀ روحانیه و در سلسلۀ طولیه است.1
وَ إنِّى وَ إنْ كُنْتُ ابْنَ آدَمَ صُورَةً *** فَلِى فِيهِ مَعْنىً شَاهِدٌ بِأبُوَّتِى2 بأبوّتی در آنجا است. در سلسلۀ طولیه مسئله، مسئلۀ امکان اشرف است همانطور که دلیلی برایش ذکر میکنند که اگر قرار بر این باشد که اشرف، قبل نباشد، یا بعد است یعنی اخسّ علت برای او در سلسلۀ طولیه است یا اخسّ و اشرف هردو معلول هستند بر یک علت واحده و تکثر است، تعیّنات متعدده از یک علت واحده که آنهم محال است یااینکه اصلاً وجودش ممتنع است که در اینصورت آن اتفاق ماهوی در اخسّ و اشرف رفع امتناع در اینجا میکند پس اشرف باید وجود داشته باشد. این مطلبی است که ایشان در اینجا ذکر میکند.
صحبتی که ما در اینجا داریم این است که ما نیاز به این ادلّهای که ایشان در اینجا بر تقدّم اشرف بر اخسّ میآورند، اصلاً به این کیفیت نداریم بهجهت اینکه وقتی که ما در سلسلۀ طولیه معتقد به علت و معلول باشیم هر علتی موجب و موجِد برای وجود و وجوب یک معلولی است بنابراین از آنجایی که هر تعیّنی در اینجا لامحاله یک علت اقویٰ و اَشدّ از خود را میطلبد قطعاً در سلسلۀ طولیه باید اشرف مقدّم بر اخسّ باشد. دیگر نیاز به اینهمه مطالبی که ایشان در اینجا میگویند نداریم که یا در عرض هم هستند یا...
- .
... آن موقع اصلاً آقای حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ یک حالی داشتند بعد فرمودند که برای پیغمبر هم همین کار را میکردند. پیغمبر در خانهاش نشسته است، طرف حالا چه میداند که رسول خدا که در خانه هست... [میگوید:] حالا بیکار است دیگر، بلند شویم برویم! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مشهد که بودند بعضی از این طهرانیها مسجد قائمیها میآمدند در میزدند و... مرحوم آقا ـ میگفتند: آقا صبح بلند میشود بازار میرود خریدش را میکند ظهر میرود چلو کبابش را میخورد بعد میگوید: حالا تا عصر وقتمان را چطور بگذرانیم، میگوید: برویم آقا را هم ببینیم! میفرمودند: خبر ندارد من غذا را که میخورم باید یک ساعت بخوابم بعد بلند شوم شروع کنم کتابها را بنویسم. میگوید: برویم حالا آقا را هم ببینیم! چلوکبابش هم خورده و نظایره! شخص طهران که بود سال به سال پیش آقا نمیآمد حالا که مشهد آمد عزیز شده است؟! رفته طهران پخش کرده که رفتیم و راهمان ندادند! خواستیم صله رحم کنیم و از اینطور بازیها... سال به سال پیش آقا نمیآمد حالا هزارتا حرف هم پشتسر ایشان میزند! بعد میفرمودند: اینها بلند میشوند پیش پیغمبر میروند حالا او کار دارد، زندگی دارد، هزارتا گرفتاری دارد. بعد مرحوم آقا فرمودند: حالا آدم اگر نگاه کند ـ همانموقع ظاهراً آنطور داشتند میدیدند ـ گاهی اوقات آدم فکر میکند این آقای حداد از پیغمبر مظلومتر است! چون حداقل برای پیغمبر یک آیه آمد ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ إِلَّآ أَن يُؤۡذَنَ لَكُمۡ﴾* یا مثلاً ﴿فَقَدِّمُواْ بَيۡنَ يَدَيۡ نَجۡوَىٰكُمۡ صَدَقَةٗ﴾** ولی راجع به آقای حداد آیه نیامد! این پیرمرد باید بر اینها صبر کند و هیچ چیز نگوید، آنها هم بیایند و بروند و ... .
ولی مرحوم آقا خیلی عجیب اهل رعایت بودند ولی خلاصه از آنطرف هم جاشبهجاش که بود خیلی سفت میگرفتند. من یادم هست یک ماه رمضان ظاهراً ایشان داشتند معادشناسی یا امام شناسی را میگفتند و شبها هم مینوشتند، گفتند: هر کسی که آمد من وقت ندارم؛ هر کسی میخواهد باشد، به والده هم گفته بودند. یادم هست یک وقت این آقای... به دیدن ایشان آمده بود. بله، سالی یک دفعه این بنده خدا برای دیدن آقا میآمد آنهم همان شبی بود که در شمیران افطاری میخوردند تا مدتی از شب گذشته و... ساعت یازده که میخواست به خانهاش برود سر راهش در پیچ شمیران میآمد آقا را ببیند و خلاصه دیدن ایشان برود. یادم هست که آن شب این آقای... آمد و گفت که بروم آقا را ببینم. گفتیم که آقا در کتابخانه هستند و فرمودند که من هر کسی آمد، نمیتوانم ببینم. یک فکری کرد و گفت: سلام من را به او برسان حالا عیب ندارد که من یک دستشویی اینجا بروم؟! خدا بیامرزد آدم خوب و با صفایی بود! بعداً به آقا میگفتیم که چه کسی آمد و رفت. بعد ایشان تشکر میکردند و اینها. یک شب ـ همان زمان شاه بود ـ عموی مادر ما سرهنگ غلامرضا شیرازی آمد ایشان مسئول ارتش گرگان، گنبد، ساری و مازندران بود به آقا هم خیلی ارادت داشت آقا را هم خیلی دوست داشت آقا هم از او خوششان میآمد. ایشان در آنجا قوانینی وضع کرده بود مثلاً در باشگاهها شراب را ممنوع کرده بود، زمان شاه! برای همین خیلی برایش داشتند [توطئه میکردند]. مثلاً همۀ آدمهای کذا و کذا را شبهای احیاء به مسجد میکشاند. لذا آقا هم به او نمیگفتند که از ارتش بیرون بیا و وقتی هم که خواست برود [مسئولیت آنجا را بهعهده بگیرید] به ارتشبد اویسی که فرماندۀ نیروی زمینی بود گفت که [اگر] من بروم این کارها را میکنم؛ شراب را از باشگاهها کنار میگذارم، خلاصه مسجد و امثالذلک راه میاندازم، اویسی هم او را میشناخت، گفت که عیب ندارد دست علی به همراهت! بله خلاصه همهطور داشتند دیگر!
یک روز با یک سرلشگری درافتاد! درافتادن یک سرهنگ با سرلشگر خیلی است! سرلشگر هم بهایی بود. میگفت: در یک باشگاه به مناسبتی یک مجلسی داشتند [قبل از اینکه مشروب را ممنوع کند] از همین مناسبتهایی که ... ! میگفت که از طهران وارد شدم و اینها آمده بودند خیلی مفصل! دیدم یک سرلشگری است، بساط عرق و شراب و اینها جلویش است و هر کس جلو میرود خودش یک لیوان میریزد و تعارف میکند! همه یکدفعه گفتند: سرهنگ شیرازی آمده فرمانده ارتش گرگان و مازندران و همه اینها زدند بالا و بلند شدند! گفت که جلو رفتیم دیدیم اُه، مست کردهاند و... بعد [آن سرلشکر] جلو آمد و یک لیوان برای ما جلو آورد! گفتم آقا من سینهام درد میکند نمیتوانم بخورم. گفت که عیب ندارد بابا بفرمایید اشکالی ندارد! گفتم: من عرض کردم سینهام درد میکند. بعد گفت که من بهعنوان یک دستور نظامی به شما امر میکنم بخور! اینهم وقتی جوش بیاورد میزند به ... . همه! گفت که ما هم پیِ همه را به تن مالیدیم و گفتیم: شما غلط میکنید بهعنوان دستور ... ! یک سرهنگ به یک سرلشگر اینطور میگوید! همۀ رنگها پرید، میدانستند این چه پدرسوختهای هم هست، بهایی بود دیگر. گفت: این هیکل را پس برای چه بزرگ کردی؟! گفتم: برای اینکه تو و امثال تو از این گوه کاریها دست بردارید! [گفت:] بعد معلوم میشود چه کسی دست برمیدارد! گفت: مجلس بههم خورد و خیلی دیگر ... . گفتم که دیگر حتماً حساب ما را میرسند! خلاصه قضیه به طهران رسید. خب اوّلاً که این را خود اویسی [مسئول کرده بود] ولی برادرش... با تیمسار اشرفی و با اویسی رفیق بود رفیق خیلی چیز هم بودند خلاصه مثل اینکه اویسی جلوی قضیه را گرفته بود و بعد از آن جریان دیگر شراب را ممنوع کرد و خیلی چیز شد.
مرحوم آقا هم دوستش داشتند او یک شب از گرگان [به] طهران آمده بود تا آقا را ببیند ظاهراً از آقا تقلید میکرد چندتا سؤال و مسئله پرسید و مادرمان به او گفت که آقا اینطور است و ناراحت هم نشد و خلاصه رفت. بعد والدهمان به آقا گفته بود، آقا بعد برای ایشان چیز کردند ... . ایشان خیلی جدی بود. یعنی خب اگر اینطور نبودند، اینطور نمیشدند. مثلاً آن موقعی که مشهد بودند اگر یک خورده ایشان شُل میدادند اصلاً همۀ وقتشان به همین چیزها میگذشت؛ ملاقات و مذاکره و مصاحبه و نمیدانم از اینطرف و از آنطرف و نمیدانم بیا و برو. گردان گردان از جبهه میآمدند که آمدیم آقا را ببینیم و از اینطور چیزها.
* سوره احزاب (33) آیه 53. امام شناسى، ج 11، ص 59:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد؛ در خانۀ پيغمبر داخل مشويد؛ مگر زمانى كه به شما اجازه داده شود!»
** سوره مجادله (58) آیه 12. امام شناسى، ج 7، ص 19:
«[اى كسانى كه ايمان آوردهايد، زمانى كه بخواهيد با پيغمبر خدا نجوى كنيد (سخن به پنهانى و خُفْيه گوئيد)] قبل از اين عمل نجوى، صدقه و هديهاى به نزد رسول الله پيش بياوريد». - . منظومه، ج 2، ص 297. معاد شناسى، ج 8، ص 18:
«و حقّاً من اگرچه از نقطه نظر صورت فرزند آدم أبو البشر هستم؛ و ليكن از جهت باطن و حقيقت در من معنایى وجود دارد كه گواهى مىدهد كه من پدر او هستم.»
- .

