اقسام علم اجمالی و مدرکیت آن برای فحص از مخصص
7تلمیذ: همان واحد من الخمسة کل پنجتا را مسجّل کرد.
استاد: نه، واحدٌ من الخمسة در صورتی مسجّل میکند که خود واحدٌ من الخمسة هم باقی باشد اگر باقی نباشد چه؟!
وجود و عدم حکم، دائر مدار بقاء موضوع
در بحثهای گذشته عرض کردم ـ چون میدانستم مسئله به اینجا میرسد دائماً روی این قضیه خیلی دور میزدم ـ که همیشه تکلیف به بقاء موضوع باقی است. وقتی که حکم به حرمت زنا میآید تا وقتی است که این زن در اینجا باشد، اگر این زن مُرد آیا دوباره حرمت زنا در اینجا میآید؟! موضوع دیگر نسبت به مورد خاص در بین نیست، حالا نسبت به کلی قبول داریم.
اصلاً یک مثال خیلی عادی بزنیم، شما وقتی که انگور برای سرکه میاندازید، مگر اول به خمر تبدیل نمیشود؟! وقتی که اول انگور را میاندازید ابتدا در اینجا حکم حلیت آمده است؛ چون انگور است، آب انگور است، یک هفته که از آن گذشت حکم به نجاست میآید چون تبدّل موضوع شد، دو هفته یا یک اربعین و امثالذلک که از آن گذشت، دوباره موضوع متبدّل میشود. همیشه حکم وجوداً و عدماً دائر مدار بقاء موضوع است. آن حکمی که بر وجوب احتراز از شبهۀ محصوره در اینجا آمده است واحدٌ من الخمسة بوده است؛ الآن واحد من الأربعة شده است؛ پس دیگر ما در اینجا مُلزِمی برای احتراز نداریم. حالا در اینجا هم همینطور است؛ در اینجا میدانیم بهواسطۀ رجوع به دفتر برای ما علم تفصیلی پیدا میشود، حالا چه کسی گفته است که مراجعه کنیم؟! هیچکس. ما یک علم اجمالی بین خمسه و عشره داریم، وقتی پنجتا را میپردازیم علم اجمالی ما منحل میشود، وقتی که منحل شد اصلاً مُلزِمی به وجوب رجوع به دفتر نیست؛ درحالیکه عقلا میگویند: باید به دفتر مراجعه کرد، این برای چیست؟! نکتهاش همین است.
این همان بزنگاهی است که مرحوم نائینی از آن نکته غافل است و خیال کرده است که با تعنون علم اجمالی به عنوان، وجوب فحص نسبت به موارد مشکوکه در اینجا برای انسان پیدا میشود. آقای خوئی و بعضی دیگر هم این مطلب را پذیرفتهاند ولی از ناحیۀ دیگر اشکال کردهاند.1 آنچه که در اینجا هست این است که از ابتدا علم اجمالی اولِ شما فانی در آن علم اجمالی است، اصلاً فایدهای در اینجا ندارد. شما دو علم اجمالی دارید؛ یک علم اجمالی که میبینید این دَین بین پنج و ده دائر است. یک علم اجمالی دیگر دارید که میدانید آن چیزی که در دفتر است واقعیت دارد پس آن چیزی که واقعیت دارد این پنج و ده را کنار زد و بیاثر کرد. وقتی که شما اولاً میدانید مطلب حق و واقع و اصابت به واقع در ما فی الدفتر است، هزارتا علم اجمالی هم داشته باشید ـ من علم اجمالی بین خمسه و عشره دارم، علم اجمالی بین خمسه و سته دارم، علم اجمالی بین خسمه و سبعه دارم ـ هیچ فایدهای ندارد، تا وقتی که شما میدانید آنچه که ما فی الدفتر است حق است؛ یعنی ذهن شما اولاًبلااول رفته است به آن چیزی که ما فی الدفتر است. میدانید آن چیزی که ما فی الدفتر است ممکن است خمسه باشد یا ممکن است سته باشد یا ممکن است عشره باشد یا ممکن است مائة باشد یا ممکن است مائتین یا امثالذلک باشد. پس درقبال آنچه که ما فی الدفتر است، آن علم تفصیلی بر این علم اجمالی حاکم شده است یعنی دیگر در اینجا این علم اجمالی را بیاثر کرده است؛ پس در واقع شما اصلاً علم اجمالی در اینجا ندارید. علم اولاًبلااول خورده است بر آن چیزی که ما فی الدفتر است، حالا با این وجود شما علم اجمالی هم داشته باشید این علم اجمالی دیگر فایده ندارد و این بهجهت این نیست که چون عنوان است اصلاً شما عنوان هم نداشته باشید. منبابمثال شما ابتدا علم اجمالی بین خمسه و عشره داشته باشید بعد در اینجا در ذهنتان میدانید آنچه که زید بگوید حق است ـ منظور نسبت به مانحنفیه نیست، عنوان در اینجا ندارد ـ کلام زید چه نسبت به موضوعات و چه نسبت به احکام و امثالذلک حق است. مثلاً حضرت شهادت خزیمة را بهجای شهادت عدلین بهحساب آوردند2 این هم به همین نحو میشود، حالا فرض کنید که خزیمة شهادت داد بر اینکه دَین تو نسبت به زید اینقدر است، دیگر ما عنوان در اینجا نداریم، شهادت داد بر اینکه این دار، دار زید است، این شهادت عدلین حساب میشود. اگر شارع در مانحنفیه بگوید یا ما از جای دیگر استنباط کردیم که مثلاً آنچه را که او بگوید، نه نسبت به این موضوع بلکه منظور کل قضیه است یا خوابی که ما ببینیم قضیهای را روشن کند یا هر چیزی که بهعنوان بهخصوص در اینجا نیست؛ ما فی الدفتر نیست، کتب بما فی أیدَینا نیست بلکه جنبهای کلی که فقط مثبِت حکم و مثبِت موضوع است، این برای ما مهم است نه عنوان داشتن، عنوان داشتن در اینجا برای ما مهم نیست. اگر ما در اینجا چنین چیزی داشته باشیم آن حاکم بر همۀ علوم اجمالی ما هست و همه را تحتالشعاع قرار میدهد، این باید در اینجا لحاظ شود.
- محاضرات في الأصول، ج 5، ص 255.
- الکافي، ج ۷، ص 4۰۰:
«... قال فعجب له رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم و قال: ”یا خزیمة شهادتك شهادة رجلین“.»

