
مقدمهای در باب مطلق و مقیّد
تعریف اطلاق و ماهیت مطلقه
مطلق و مقید در اصول فقه در این جلسه به تبیین معنای اطلاق، ماهیت مطلقه و تفاوت آن با اقسام ماهیات پرداخته میشود. در آغاز، اهمیت بسیار بالای بحث اطلاق و تقیید در مباحث الفاظ تبیین شده و اطلاق به معنای ارسال و عدم تقید معنا میشود و نسبت آن با ظهور لفظی بررسی میگردد. همچنین نسبت اطلاق با ماهیت مهمله و نقش مقسم در عدم فعلیت ماهیت نیز مورد تحلیل قرار میگیرد. سپس اقسام ماهیات مانند بشرط شیء، بشرط لا، ماهیت مجرده، مطلقه و مهمله مطرح شده و تفاوت لابشرط قسمی و مقسمی و نقش آن در فهم اطلاق توضیح داده میشود. در پایان، آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با تأکید بر خطای برخی بزرگان در خلط میان لابشرط قسمی و مقسمی، اهمیت این تفکیک را در استنباط صحیح احکام روشن میکند.
مقدمهای در باب مطلق و مقیّد
توضیحات:
مطلق و مقید در اصول فقه در این جلسه به تبیین معنای اطلاق، ماهیت مطلقه و تفاوت آن با اقسام ماهیات پرداخته میشود. در آغاز، اهمیت بسیار بالای بحث اطلاق و تقیید در مباحث الفاظ تبیین شده و اطلاق به معنای ارسال و عدم تقید معنا میشود و نسبت آن با ظهور لفظی بررسی میگردد. همچنین نسبت اطلاق با ماهیت مهمله و نقش مقسم در عدم فعلیت ماهیت نیز مورد تحلیل قرار میگیرد. سپس اقسام ماهیات مانند بشرط شیء، بشرط لا، ماهیت مجرده، مطلقه و مهمله مطرح شده و تفاوت لابشرط قسمی و مقسمی و نقش آن در فهم اطلاق توضیح داده میشود. در پایان، آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با تأکید بر خطای برخی بزرگان در خلط میان لابشرط قسمی و مقسمی، اهمیت این تفکیک را در استنباط صحیح احکام روشن میکند.
مقدمهای در باب مطلق و مقیّد
8میگویند وجود کلی طبیعی، وجود در خارج است. یعنی انسانی را که ما در اینجا ملاحظه میکنیم انسان را به لحاظ تحقق خارجی او ملاحظه میکنیم، نه تحقق فعلی او در خارج. یک وقت ما انسان را ملاحظه میکنیم به لحاظ وجود خارجی، این در اینجا مقید بهوجود خارج است؛ این کلی طبیعی نیست. کلی طبیعی به آن کلی میگویند که بتواند استعداد فعلیّت خارجی را داشته باشد؛ به این میگوییم کلی طبیعی و به این میگوییم طبیعت و ماهیت مطلقه.
ماهیت مطلقه و مرسله آن ماهیتی است که استعدادٌ لا فعلیةٌ؛ استعداد برای مصداقیّت افراد خارج را داشته باشد که بتواند در افراد خارج مصداق داشته باشد، بهنحوی که قیدی دخالت در آن نداشته باشد و عدم قیدی دخالت در آن نداشته باشد. اما ماهیتی که بتواند مقسم واقع بشود برای اقسام مختلفة الصنف، آن ماهیت مستعد برای حمل بر مصداق خارج نخواهد بود؛ چون در مقسم ـ لابشرط مقسمی ـ ما همیشه باید ابهام را لحاظ کنیم. مقسم هیچگاه جنبۀ فعلی ندارد؛ فعلیّت آن در قسم آن است، نه در نفس آن.
منبابمثال وقتی که من میگویم: الکلمة اسمٌ و فعلٌ و حرفٌ. الکلمه در اینجا مقسم است؛ ولی جنبۀ فعلی ندارد. فعلیّت آن، در ظهور آن است که اسمیّت و فعلیّت و حرفیّت است. اما خود کلمه جدای از اسمیّت یا فعلیّت یا حرفیّت هیچوقت جنبۀ فعلیّت خارجی پیدا نمیکند.
پس معنای ابهام باید همیشه در مقسم وجود داشته باشد، و ابهام لازمۀ ذات مقسم است ولازمۀ لابشرط مقسمی است و مقسم لابشرط است منتهیٰ لابشرط در اینجا اگر لابشرط مقسمی باشد مقسم میشود. بناءًعلیهذا هر ماهیتی که مقسم واقع شد، آن ماهیت جنبۀ فعلی نسبت به اقسام ندارد و هر ماهیتی که جنبۀ فعلی دارد آن ماهیت مقسم نخواهد بود. اگر یک ماهیتی مقسم واقع شد، بر آن ماهیت نمیتواند احکام فعلی بار بشود.
بله، اشکال ندارد، احکامی که متناسب با ابهام مقسم است بر مقسم حمل میشود؛ اما احکامیکه لازمۀ اقسام مقسم است که جنبۀ فعلی آن موردنظر است، آن احکام را ما هیچوقت نمیتوانیم بر مقسم حمل کنیم. آیا میتوانیم بگوییم که الکلمة هو المتدلّی إلی الغیر فی معنی؟! نه، اینطور نیست؛ این احکام اختصاص به حرف دارد. آیا میتوانیم بگوییم که الکلمة هو ما یخبر عن الماضی و الاستقبال؟! نه، نمیتوانیم بگویم. الکلمه را بعنوان الکلمه، نمیتوانیم اینطور تعریف کنیم؛ چون این احکام اختصاص به فعل دارد. آیا میتوانیم بگوییم که الکلمة ما یخبر عنه؟! نمیتوانیم بگوییم. چون این احکام اختصاص به اسم دارد.
