
بررسی حدیث سعه (1)
و حقیقت عالم برزخ و عالم قیامت
حدیث سعه و قاعده برائت در اصول فقه به دلالت روایت «الناس فی سعة ما لا یعلمون» بر اصل برائت و نسبت آن با ادله احتیاط میپردازد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی با تحلیل «ما» در روایت، دو احتمال موصوله و مصدریه را بیان کرده و اشکال مرحوم شیخ انصاری در تعارض روایت با ادله اخباریان را توضیح میدهد. در پاسخ، تقریر مرحوم آخوند مبنی بر حمل «ما لا یعلمون» بر حکم واقعی مطرح میشود، اما نقد میگردد که در فروع فقهی، علم ما غالباً از خبر واحد و ظن معتبر حاصل است و این مبنا را دچار اشکال میکند. نتیجه جلسه این است که تعیین معنای علم و جهل، در سرنوشت تعارض میان برائت و احتیاط نقش اساسی دارد.
بررسی حدیث سعه (1)
2أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
بهعنوان مقدمه مطالبی را بیان میکنیم. یکی از ادلّهای را که مرحوم آخوند ذکر میکنند حدیث «الناسُ فی سعةِ ما لا یَعلمون»2 است.
بحثی ادبیاتی دربارۀ «ما»ی روایت «الناسُ فی سعةِ ما لا یَعلمون»
در این مطلب که «ما» چه مایی است یا «ما» را موصوله گرفتهاند یا «ما» را به معنای مصدریه گرفتهاند؛ اگر موصوله باشد که «سعة» به «ما» اضافه میشود؛ الناسُ فی سعةِ الذی لا یَعلمون، مرحوم آخوند میفرمایند که منظور از الذی حکم واقعی است یعنی مردم در سعۀ از حکم واقعی هستند، در سعۀ التزام به حکم واقعی هستند؛ چون این حکم واقعی برای آنها معلوم نیست، برای آنها مجهول است؛ پس مادامی که حکم واقعی مجهول باشد مردم در سعۀ ترک و در سعۀ اتیان آن حکم واقعی میباشند. این یک قسم است.
قسم دوم اینکه «فی سعةٍ ما لا یَعلمون» قرائت بشود و «ما» به معنای مای مصدریه باشد؛ «الناسُ فی سعةٍ» منظور این است که مردم در سعه هستند مادامی که نمیدانند. متعلق علم هم در اینجا بنا بر تفسیر مرحوم آخوند عبارت از همان حکم واقعی است.3
اشکال شیخ بر دلالت روایت سعه
مرحوم شیخ در رسائل ـ حالا إنشاءالله بهنحو مبسوط در جلسۀ بعد کلام مرحوم شیخ را عرض میکنیم ـ در بیان حکم اخباریین نسبت به احتیاط، تفسیری دارند؛ میفرمایند که این دلیل میتواند با ادلّۀ اخباریین به وجوب احتیاط تعارض کند و بلکه آن ادلّه میتوانند بر دلیلِ اختیار و بر دلیلِ سعه غلبه کنند؛ چون اخباریین ادلّۀ احتیاط را علمآور میدانند و قائل هستند بهاینکه آن ادلّه دلالت بر وجوب احتیاط ـ هم در شبهات وجوبیه و هم در شبهات تحریمیه ـ دارند. البته نوع آن احتیاط تفاوت میکند که بعداً اینها را عرض میکنیم که آیا در شبهات موضوعیه هم اینها دلیل احتیاط دارند یا نه؟ در شبهات حکمیه که قطعاً هست. آنها نسبت به شبهات موضوعیه خیلی سفت نیستند ولی در شبهات حکمیه هستند.
توضیحاتی در مورد حقیقت عالم برزخ...خود همین قبر صورت برزخی دارد که این صورت برزخیاش در عالم برزخ هست؛ عالم برزخ هم یک عالمی نیست که بالای این عوالم باشد بلکه همراه با ماست؛ یعنی همراه با همین قبر یک حقیقت نهفتۀ دیگری هم وجود دارد که به آن عالم برزخ میگویند، درست شد؟! پس این قبری که الآن در اینجا خاک و ماده است در همینجا یک حقیقتی از برزخ که عبارت از صورت برزخی است وجود دارد؛ نهاینکه الآن ما داخلش را نگاه کنیم داخلش چیزی غیر از همین سنگ و خاک و گِلی که الآن ریخته شده است نیست و ما چیزی در اینجا نمیبینیم، اگر تعلق پیدا بکنیم یعنی به آن صورت برزخی، آن تعلق به صورت برزخی موجب میشود که ما برزخ قبر را ببینیم و چون برزخ قبر همین است که الآن در اینجا هست، پس ما همان برزخ را در اینجا میبینیم، نه در جای دیگر.مثلاً الآن برزخ این اطاق کجاست؟ متعلق به همینجا است نهاینکه برزخ این اطاق، اطاق روبرو است، اطاق روبرو خودش برزخ دیگری دارد. اطاقها هرکدام برای خودشان یک برزخی دارند؛ این اطاق یک صورت مادی دارد که گچ و خاک است و یک صورت برزخی دارد که آن صورت برزخی مربوط به برزخی است که در اینجا هست یعنی برزخی که تعلق به این ماده دارد. برای دیدن این گچ و خاک این چشم را میخواهیم، برای دیدن آن صورت برزخی، آن چشم را میخواهیم.مشاهدۀ صور برزخی با انتقال روح در خواب یا در مکاشفهحالا آن چشم یا بهواسطۀ انتقال روح در خواب یا بهواسطۀ مکاشفه برای انسان آشکار و ظاهر میشود؛ آلیتش روشن میشود. وقتی که آن را دیدیم، این صورت برزخی را ما در اینجا میبینیم که بدن، بدن مثالی هست پس بدن مثالی در همین قبر مورد بازخواست ملائکه قرار میگیرد و کاری اصلاً به این بدن ندارد این بدن اصلاً مرده است و هیچ آثاری هم از آن متمشّی نیست.بیان حقیقت شب اول قبرفلهذا شب اول قبر شبی نیست که شخص را در قبر میگذارند؛ بلکه شبی است که مرده از دنیا میرود ولو مرده را به دار بزنند، شب اول قبرش است شب اول قبر فقط از باب اغلب و اعم است که معمولاً موتیٰ را بیش از یک روز نگه نمیدارند و دفن میکنند.تلمیذ: فشار قبر هم همان است؟استاد: فشار قبر هم همان است؛ فشار قبر اصلاً مربوط به این [بدن] نیست.تلمیذ: در روایت هست که پیغمبر در مورد سعد بن معاذ فرمودند که قبر آنقدر فشار آورد که صدای استخوانهایش... .1استاد: منظور از استخوان، استخوان ظاهر نیست بلکه همان صورت برزخی او است والاّ اگر در این قبر شما دستگاه بگذارید، تنگ نمیشود، بالأخره خاک باید تنگ شود تا بگیرد! اما شما یک میل هم نمیبینید که خاک این طرف آمده است. آنوقت بهواسطۀ همین تعلق روح به بدن در همینجا، آن صورت برزخی مورد سؤال و جواب واقع میشود، آنوقت انسان تصور میکند که در اینجا هست، درحالیکه در اینجای برزخی هست، نه در اینجای مادی.تلمیذ: ملکوتش هم همینطور است قیامتش و اینها هم همینطور است؟!استاد: نه به اینجا کار ندارد. آن چیز دیگر است.تلمیذ: همان برزخ را که الآن فرمودید اطاق برزخ دارد ملکوت سفلی و علیاء آن همین الآن هست؟!استاد: بله آنهم همینطور است.حقایقی از عالم قیامتتلمیذ: یعنی قیامتش هم همین الآن هست؟استاد: بله همهاش هست.تلمیذ: قضیۀ در صور دمیدن و اینها هم نسبت به هر شخصی است؟!استاد: نسبت به هر شخصی و هر کسی و تبدّل حال است.تلمیذ: یعنی قیامت بعداً بهپا نمیشود؟!استاد: تحوّل انسان است، انسان به قیامت متحوّل میشود نهاینکه قیامت درست بشود؛ یک وقتی شما را اینجا نگه میدارند بعد دوروبرتان مدرسه میسازند یک وقتی مدرسه را ساختهاند شما را وارد مدرسه میکنند. کسی را نگه نمیدارند مثلاً وسط این حوض بعد دوروبرش شروع به اطاق ساختن کنند و سه طبقه بسازند؛ بلکه اینها را میسازند بعد میگویند: آقا بفرمایید افتتاح کنید.تلمیذ: پس در روایات داریم که اولین و آخرین انسانها محشور میشوند پیغمبر میآید فلان کار را میکند اینها همه حکایت است یعنی در واقع اینطور اتفاق نخواهد افتاد مگر برای کسی که منکشف بشود و به این مسئله برسد.استاد: معنای محشور شدن همین است یعنی روشن و ظاهر شدن قضایا نهاینکه عالم قیامت ...ببینید عالم قیامت که میگوییم درست میشود معنایش این است که ما یک بهشتی داریم که خدا بعداً درست میکند الآن هیچ خبری نیست، مصالح را فعلاً کنار گذاشته است ارزان بشود بعد شروع به ساختن کند؟! یا مثلاً جهنم هنوز تکمیل نشده است و هنوز ﴿هَلۡ مِن مَّزِيدٖ﴾2 دارد حالا دیگر اینها را جمع میکنیم، بعد درست میکنیم؟! اینطور نیست! الآن بهشت درست شده است الآن قیامت درست شده است؛ «درست شده است» به معنای تحقق معیّت است وجودِ معی آن حقیقت با انسان است، این به این معنا است. بنابراین انسان الآن با خودش قیامت هست و با خودش بهشت و جهنم و عالم برزخ هست. همۀ اینها الآن هستند.معنای حشرونشر در قیامترفتن در آنجا و حشرونشر و اینها به معنای پرده برداشتن است والاّ الآن هستند اما ما نمیبینیم، یک پرده را برمیدارند ما به یک مرتبهاش میرسیم، نه اینکه مرتبه نیست بلکه ما به آن مرتبه میرسیم. پردۀ دوم را برمیدارند از برزخ به قیامت، به آنجایی که الآن وجود دارد میرسیم. مراحل عقل و حساب و کتاب هم از همین قبیل هستند.تلمیذ: پس در حقیقت کسانی که در عالم برزخ میروند و رشد میکنند خودبهخود قیامتشان را هم در همان عالم برزخ که هستند میرسند؟استاد: بله.تلمیذ: پرده برداشته میشود؟استاد: بله.تلمیذ: بعضیها از من سؤال کردند که دیده شده است که افرادی که در واقع مردهاند شخصی که در این دنیاست خواب میبیند که دوباره مرده است یا خواب میبیند سهبار مرده است اصلاً میداند مرده است ولی خواب میبیند بازهم مرده است. این چیست؟!استاد: این تکرار صورت قبل است، حالت قبل را الآن در اینجا مجدد میبیند.تلمیذ: به این معنا نیست که خود شخص عروج میکند؟! مثلاً شخص میّت کمال پیدا کرده است؟!استاد: نهخیر، صورت قبل برایش حادث میشود.تعلقات در عالم برزخ و عالم قیامتتلمیذ: با این بیانی که فرمودید، کسی که در برزخ هست هنوز در عالم کثرت غوطهور است بااینکه مرده است یعنی در کثرت داخل هست.استاد: بله، برزخ انسان را از کثرت بیرون نمیآورد.تلمیذ: یعنی آن تعلقات هنوز هست؟استاد: بله هنوز هست. کم میشود ولی هست.تلمیذ: باید تقویت بشود بعد به قیامتش برسد؟استاد: بله.تلمیذ: بعد تمام روابط و تعلقات در قیامت کلاً قطع میشود و صحنۀ قیامت میشود؟استاد: در قیامت دیگر بهطورکلی مسئلۀ تعلق نیست بلکه فقط خود انسان میماند؛ تنها و خودش ﴿وَلَوۡ تَرَىٰٓ إِذۡ وُقِفُواْ عَلَى ٱلنَّارِ فَقَالُواْ يَٰلَيۡتَنَا نُرَدُّ وَلَا نُكَذِّبَ بَِٔايَٰتِ رَبِّنَا وَنَكُونَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ﴾3 و ﴿يَوۡمَ يَفِرُّ ٱلۡمَرۡءُ مِنۡ أَخِيهِ﴾4 یعنی دیگر فقط خودش تنها میماند و به فکر خودش است و همهگونه اسباب و مسببّات در این دنیا برای او وجود و هستیشان را ازدست میدهند و خود را دیگر تنها احساس میکند و خود را بیکس و بیپناه احساس میکند و تمام آنچه را که در آن دنیا حق میپنداشته است همۀ آنها تبدیل به سراب میشود. اینجا دیگر خودش را میبیند که اوست و اعمال او، اوست و خدای او که در مقابلش هست و میخواهد از او حساب و کتاب بکشد.تلمیذ: اینجا انقطاع کامل میشود؟استاد: بله انقطاع کامل دیگر در اینجا هست.تلمیذ: این را با واسطه شنیدم که فرمودید: سختی کار انسان هم در قیامت است، همین است؟!استاد: بله دیگر.تلمیذ: این انقطاع حاصل میشود؟استاد: این انقطاع حاصل میشود ولی او هنوز ناقص است.تلمیذ: سختیاش به معنای نقصان است؟! خودش میآورداستاد: بله این را خود میآورد.تلمیذ: اینجاست که دست شفاعت میآید؟!استاد: بله دیگر یعنی اینجا میبینید هر آنچه را که حقیقت میپنداشته در اینجا دیگر دستگیرش نیست. پدر و مادر و امثالهم. انسان در همینجا اینها را تمام کند چرا بیخود دل ببندد؟! اینهمه اولیاء و امیرالمؤمنین و اینها همه فرمودند، اینها مسائل، مسائل اعتباری است، چرا انسان این اعتبار را در آنجا ادراک بکند؟! این اعتبار را در همینجا ادراک بکند و در همینجا کاملاً متوجه بشود که هیچکس از او نمیتواند دست بگیرد فقط او است. اما بهجای اینکه ما مدام بارمان را کم کنیم، مدام بارمان را زیاد میکنیم و دائماً تعلقاتمان را زیاد میکنیم، آنوقت هنگام مردن با یک باری از تعلقات داریم حرکت میکنیم و میخواهیم آنجا برویم. لذا داریم که افراد در آنجا بهدنبال هم میگردند و میگویند: تو در دنیا فلان بودی به من گفتی فلان میکنم؟! او میگوید: میخواستی به حرفم گوش ندهی، من خودم هشتم گرو چند است! از همه مهمتر این آیهای است که در سورۀ ابراهیم هست که میفرماید:﴿وَقَالَ ٱلشَّيۡطَٰنُ لَمَّا قُضِيَ ٱلۡأَمۡرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَكُمۡ وَعۡدَ ٱلۡحَقِّ وَوَعَدتُّكُمۡ فَأَخۡلَفۡتُكُمۡ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيۡكُم مِّن سُلۡطَٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوۡتُكُمۡ فَٱسۡتَجَبۡتُمۡ لِي فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوٓاْ أَنفُسَكُم مَّآ أَنَا۠ بِمُصۡرِخِكُمۡ وَمَآ أَنتُم بِمُصۡرِخِيَّ إِنِّي كَفَرۡتُ بِمَآ أَشۡرَكۡتُمُونِ مِن قَبۡلُ إِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٞ﴾.5﴿مَّآ أَنَا۠ بِمُصۡرِخِكُمۡ وَمَآ أَنتُم بِمُصۡرِخِيَّ﴾؛ نه من به داد شما میرسم و نه شما به داد من میرسید! از همه مهمتر همین کسی است که خودش ما را دعوت به این تعلقات میکرد اما جا خالی میکند! حالا خودش میگفت که بیا پیش این برو، پیش آن برو این فرد بهدردت میخورد؛ آن فرد بهدردت میخورد، این برای فردایت خوب است این برای چیز خوب است، خب این ما را میخواند! روز قیامت میگوییم: بابا چه شد؟! تو آن وسط پدرم را درآوردی! میگوید: دستت را نگرفتند! میخواستی گوش ندهی! خدا که به تو عقل داده بود، خدا که به تو عبرت داده بود، هر روز یک مرده جلوی چشمت میآورند تشییع میکنند میخواستی عبرت بگیری! خودت دنبال این جنازهها اینهمه رفتی خب نگاه کن، چرا عبرت نگرفتی؟! چرا وقتی به ذهنت خطور میکرد رد میشدی و نمیایستادی؟! وقتی خطور میکرد، چرا رد میشدی؟! بایست.ولی از آنطرف اگر واقعاً انسان بداند و نفهمد وعدۀ خدا حق است خدا با او کاری ندارد، دیگر مستضعف است. بدبختی و بیچارگی ما آنجایی است که میدانیم وعدۀ خدا حق است، میدانیم این مطالب، مطالب حق است؛ منتها صرفنظر میکنیم و توجه نمیکنیم. مثلاً میدانیم مطالبی را که امام صادق علیهالسّلام در همین حدیث عنوان بصری میفرماید حق است حضرت به ما دروغ نگفته است و یا سر ما را شیره نمالیده است که یک طوری از سر خودش باز کند بلکه حضرت دارد مطالب واقعی و حقیقی را بیان میکند.خب الآن اگر از ما سؤال بکنند، از من و شما سؤال کنند که آیا امام صادق این مطالبی را که فرموده است راست بود یا دروغ بود؟! همه باهم میگوییم که راست بود. شما که از امام صادق بالاتر کسی را سراغ ندارید، راست است پس چرا عمل نمیکنید؟! اینجا خدا یقۀ آدم را میگیرد. یعنی مسئله اینطور نیست که آدم بگوید و برود! نه! اگر امام صادق برای ما بیان نمیکرد ما به خدا میگفتیم که این جعفر بن محمد برای ما نگفت، میگوید: خب بیا گفت آقا هم در روح مجرد نوشتند خودت هم دیدی. خب آنوقت قضیه مشکل میشود.سلوک، فهمیدن اعتباری بودن دنیاعمدۀ مسئلۀ سلوک انسان و عمدۀ راه و آن عمود خیمه و آن موتور محرّکۀ سلوک فقط عبارت از این است که انسان بیاعتباری دنیا را بفهمد؛ اگر این را فهمید این موتور خودش انسان را حرکت میدهد و اگر این را نفهمید، یک خورده جلو میرود مدام برمیگردد، دو قدم جلو میرود مدام برمیگردد، مدام اینطرف و آنطرف میرود، سر خودش را گرم میکند.تلمیذ: یک آقایی جلوی من را گرفت گفت: یک سؤال از شما دارم یک سؤال میکنم کلک به ما نزن راست بگو! گفت که یک خدا به من معرفی کن که دستم را بگیرد! گفتم که خدا همراه توست! گفت: این خدا را همۀ آخوندها به من گفتند! اما تو یک خدایی را به من معرفی کن که وقتی صدایش میزنم دستم را بگیرد!استاد: دعاها همه لبیک او است! همینکه رها میکنند و شُل میشوند و میگویند: ای بابا، آن جواب ندادن است اما تا وقتی که شما میبینید در خودتان طلب دارید او دارد جواب میدهد! اما وقتی که دیدید طلب نیست آنوقت بیفتید ببینید چهکار باید کرد؟! چه چیزی پیش آمده است، چه قضیهای پیش آمده است که اینطور شده است، اتصال کم شده است.مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ این قضیه را گاهی میفرمودند:شخصی با غلامش داشت از کنار مسجدی میگذشت بعد غلامش گفتش که تا تو آنجا بروی من بروم دو رکعت در این مسجد نماز بخوانم و بیایم. رفت و آمد دید هنوز غلام بیرون نیامده است، مدتی کنار در ایستاد دید نمیآید، آخرش آمد گفت: چه کسی تو را اینجا گیر انداخته است که بیرون نمیآیی، گفت: همان کسی که تو را بیرون نگه داشته است که داخل نیایی!6ایشان این را زیاد میفرمودند! حالا یا تمثیل است یا واقعیت دارد یا هرچه هست. اینکه الآن شما نمیتوانید از قضیه دست بردارید برای چیست؟! این چه مسئلهای است؟ اینکه انسان دائماً این در فکرش خلجان میکند و با او دور میزند برای چیست؟! البته ما نمیتوانیم بگوییم که همۀ کارهایمان بی هوا و هوس است، نه، بالأخره همه نفس داریم و ممکن است که ... او هم میبخشد، از خدا هم میخواهیم که مسائل و اینها را خودش اصلاح کند؛ ولی علیٰایّحال بالأخره انسان میداند که افراد، رفقا، دوستان رها نمیکنند دارند پیگیری میکنند این بهخاطر این است که بالأخره یک حقیقتی در وجود اینها عجین و مخلوط است که نمیگذارد انسان راحت باشد.کوتاهنیامدن از حق، سیرۀ ائمهیک وقت مرحوم آقا شخصی را مسجد قائم دعوت میکردند ـ در زمان انقلاب، همان سیاست و آنجاها ـ خیلی شخص خطیبی بود، بلیغ بود. از آن قضایا گذشت و دیگر دعوت نکردند و از آن جریانات گذشت تا یک دفعه ظاهراً روز عید غدیر بود یا روز تولد امیرالمؤمنین یک مجلسی بود حالا یا میخواستند افتتاح بکنند یااینکه جشنی بود، دیدیم اینجا در یک مؤسسه صدا میآید و ما منزلمان در همان کوچه بود، دیدیم ایشان دارد صحبت میکند، خیلی برای ما تعجب بود که این شخص با آن سوابق انقلابی که دارد، چرا مثلاً در اینجاها باید منبر برود. آنوقت طلبه بودیم یعنی الآن هم هستیم! حالا ما طهران رفتیم از آقا با حال تعجب پرسیدیم که ما دیدیم فلانی اینجا دارد صحبت میکند، آنوقت خیلی برای ما مسئله معجب بود ـ ما در این جریان کلۀمان هم بوی قرمه سبزی میداد، در این چیزها بودیم خلاصه سازمانی داشتیم و سرک میکشیدیم و با یک عدهای ...، البته ما دیگر کنار گذاشتیم! دیدیم آقا اینها غیر از کدورت و اینها برای انسان هیچ چیزی نمیآورد رها کردیم! ولی خب منحیثالمجموع متوجه شدیم که نه خیلی از اینها با دربار ارتباط دارند با ساواک ارتباط دارند و خلاصه مسائل، مسائل صحیحی نیست ـ ایشان فرمودند که بله این آقا متأسفانه در قبال پول ضعف دارند! شما با آن سوابق با آن منبرهای تند منبرهای حاد و کذا ...، قضیه چطور میشود؟! حالا یک پیشنهادی به شما دادند آیا باید قبول کنید؟!این نشان میدهد که هدفی نیست اگر هدف باشد خب نباید برود. اگر تو داری برای امیرالمؤمنین عید غدیر منبر میروی و بالای منبر میگویی:
«یَنحَدِرُ عَنّی السَّیلُ و لاَ یَرقَى إلَیَّ الطَّیرُ»!8 این علی اولین حرفش دفاع از حق و مقابله با ظلم بود، آن دیگر اوّلی بود. یعنی اولین نمودار علی این قضیه بود و بهخاطر این زدند و کشتند و چه کردند این اولین مسئلهاش بود، آنوقت شما نسبت به این اولین ـ نمیگوییم حالا مسائل پیچیده ـ مسئلۀ علی را که بچۀ کلاس دوم و سوم میفهمد که امیرالمؤمنین بهخاطر همین دفاع از حق و مقابله با ظلم زنش را ازدست داد، دختر پیغمبر را ازدست داد، به آن وضع افتاد و چه کردند والاّ اگر از آن اول مثل شما بلند میشد میرفت تسلیم میشد اینقدر منصب به او میدانند؛ فرماندۀ سپاهش میکردند، نمیکردند؟! از علی شجاعتر کیست؟! فرماندۀ سپاهش میکردند حتی جانشینش هم میکردند، ابوبکر هم جانشین خودش میکرد. اما چرا نکردند؟! چون نیامد با اینها بسازد، گفت: من به پیغمبر خیانت نمیکنم، من به مکتبم خیانت نمیکنم، میخواهید زنم را بکشید بیاورید بکشید، من خیانت نمیکنم!مسئله این است دیگر، امام حسین چرا کشته شد؟! یزید که با امام حسین مشکل نداشت؛ بلکه با مکتب امام حسین مشکل داشت، اگر امام حسین میرفت تسلیم میشد، یزید میگفت: بهبه! سلام علیکم! ما باهم قوم و خویش هستیم! ما از کجا باهم رسیدیم! شما باید حاکم حجاز بشوید! و این کار را میکرد، امام حسین را حاکم حجار میکرد و خودش حاکم شام بود. تمام حرفها بر سر این است که تو باید باشی و ما نباشیم. اگر خود حضرت میگفت که نه آقا ما باهم حرفی نداریم اصلاً ما آشتی هستیم، چرا باهم بجنگیم؟! چرا خون همدیگر را بریزیم؟! باهم رفیق هستیم، حکومت حجاز را به من بده هیچ کارت نباشد! یزید هم میگفت: باشد، حکومت حجاز را به تو میدهم یمن را هم به تو میدهم مصر را هم به تو میدهم، هرچه بخواهی به تو میدهم فقط به کار ما کار نداشته باش!ثبات و استقامت در مسیر حقیقتتا بوده همین بوده است تمام این مسائل، تمام این کتمانها، تمام این قتلها همه بهخاطر این است که انسان نباید از حق کوتاه بیاید، این است. یک عدهای به ما اعتراض میکردند که فلانی تند است، فلانی در قبال مسائلی که مطرح میکند تند است گفتم: اگر قرار بر [عدم تندی] باشد خب میرویم اصل قضیه را درست میکنیم و میگوییم: آقا تمام شد، آقا ما اشتباه کردیم و حق با شماست و هرچه گفتیم را هم پس میگیریم صدتا هم به شما اضافه میکنیم، از هر کسی هم که تا حالا آمده، شما را بالاتر میگذاریم! چرا نرویم اصل را درست کنیم؟! وقتی قرار بر کوتاه آمدن است آدم میرود از اصل مسئله برمیگردد دیگر نه مشکلی نه فحشی، نه ناسزایی، نه ارتدادی، نه محاربهای، هیچی نیست!آیا این درست است؟! آیا این منطق واقعاً درست است؟! آنوقت اینجا دیگر آدم دیگر خلاصه باید که ببیند قضیه چیست؟! یعنی واقعاً چندمرده حلاج است؟! آیا بهصرف اینکه به انسان یک فشاری بیاید انسان میتواند کتمان حق بکند؟! آیا میشود؟! از بعضیها سؤال کرده بودند، گفته بودند که ما میدانیم حق با فلانی است ولی تقیه را برای چه وقتی گذاشتهاند؟! عجب! مگر با تفنگ در سرتان زدند که تقیه میکنید؟! چرا؟! چون کارم را ازدست میدهم! بده! آقا کارت را ازدست بده! یعنی چه که میگویی: اگر این را بگویم من را از دکان بیرون میکنند! من نمیفهمم! شما مطالبی را دارید مطرح میکنید که افراد کوچه و خیابان این حرفها را نمیزنند؛ چه برسد به کسی که بیست سال نزد چنین شخصی بود، بیست سال با چنین مکتبی آشنا بود. شما نزد کسی بودید که بهخاطر پول نگرفتن از بانک، به افراد میگفت: بروید سر چهار راه لبو بفروشید؛ پیش چنین آدمی بودید. کارم را از دست میدهم! خب بده، بنده پولت را میدهم! اینکه صحیح نیست.خلاصه قضیه مشکل است؛ یکی بهخاطر زنش، یک بهخاطر کارش، یکی بهخاطر رفیقش، یکی بهخاطر برادرش، خب پس چه کسی ماند؟! این وسط علی ماند و حوضش! هر کسی بالأخره یک جا قضیه ایراد دارد!یک بنده خدایی آمده بود یک مطالبی را به ما میگفت که با مطالب یک سال قبل تفاوت داشت. من به او گفتم که میدانم مشکل شما چیست، شما دختر شوهر دادید! گفتم: مشکل مشخص است میبینی زندگی دخترت بههم میخورد، خب چهکار کنیم؟! یک وقتی تو میگویی که بههم بخورد، بخورد. یک وقتی میگویی که من حق را نمیگویم تا زندگی من بههم نخورد، دیگر شما هم میشوی مثل همانهایی که در صدر اسلام بودند، او هم همین را میگفت که اگر حق را بگویم باغم را از من میگیرند و فلان میکنند خب ساکت مینشینیم و حرف نمیزنیم خب آنوقت ساکت مینشینی چهکار میکنی؟! اگر ساکت بنشینی و نروی، میگویند که مخالف است پس مجبوری که بروی، اگر هم بروی خب از کذا میشوی!آنوقت این را باید حفظ کنیم، این مطلب را ما باید حفظ کنیم. اگر واقعاً کسی تشخیص بدهد حق در یک جایی هست باید برود، کسی به او نمیتواند حرف بزند. تشخیص بدهد؛ مسئله مسئلۀ تشخیص است، اگر تشخیص بدهد، من دستش را هم میبوسم. واقعاً اگر تشخیص بدهد واقعاً مقدمات را درست چیده است و به این نتیجه رسیده است، باشد.من در همان یک جلسهای که یک عده آمدند صحبت کنند، رو کردم به یک نفر از آنها و گفتم که مگر من خودم به شما نگفتم که اگر شما حتی مثلاً بعضیها را پیغمبر بدانید، باید بروید اطاعت کنید؟! گفت: بله، گفتم: خب دیگر از این مسئله واضحتر شما چه میخواهید و صریحتر از این قضیه شما چه میخواهید؟! من خودم دارم میگویم که آقا شما مقدمات را درست بچینید، نتیجه ولو بلغ ما بلغ واجبالاتباع است. اما شما آمدید یک اصل فرضی را مفروغٌ عنه در ذهن قرار دادید و بر آن پایه مدام دارید دور میزنید خب من میگویم: آن اصل را چطور قرار دادید؟! شما میگویید: مثلاً فلانی وصی است خب به چه دلیل وصی است؟! آن خبر واحد است. خب اول را درست بگذار و بگو این مسئله به این دلیل و به این دلیل مسلّم است، حالا حدودش را هم دیگر خودت میدانی. حالا برفرض هم که فلانی وصی باشد، خب وصی ظاهر است، خودتان وصی باطن نمیگویید، میگویید: وصی ظاهر است. وصی ظاهر که واجبالاتباع نیست! البته این مطالب را مفصل در کتاب شرح میدهم. حالا اینها با بعضی از مسائل یک اصل مفروضی را قرار میدهند بعد دیگر در حولوحوش آن هر توجیهی که شما بخواهید میکنند یعنی دیگر از شرب خمر، زنا، سرقت و هر گناهی در دنیا باشد، قابلتوجیه است! چون آن محور و آن اصل مفروغٌ عنه به حال خودش باقی است.بله، مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم فرمودند که اگر شما بگویید که این لیوان خون است من میخورم؛ ولی به چه کسی گفتند؟! به آقای حداد گفتند! آیا به من گفتند؟! آیا مرحوم آقا این حرف را به شیخ عباس هم زدند یا نه؟! آیا گفتند: اگر شما بگویید که این لیوان خون است و بخور، من میخورم؟! چرا نگفتند؟! وصی که واجبالاتباع است چرا نگفتند؟! راجع به آقای انصاری که اصلاً ارتباطی با آقای آقا شیخ عباس ندارد چرا ایشان به من گفتند که من احتیاط میکردم؟! اما راجع به آقای حداد این قضیه نبود. میگویند: راجع به مسائل فقهی بود، مگر نجاست خون از مسائل فقهی نیست؟! پس چیست؟! مسائل سیاسی است؟!تلمیذ: معنای احتیاط در اینجا چیست؟استاد: چون از یک طرف اشراف بر مسائل و اینها محرز است و از یک طرف آن معنای جامعیت هنوز تثبیت نشده است لذا برای القای حکم واقعی دیگر بهنحوی انسان انجام بدهد که احراز آن حکم واقعی شده باشد.در مواردی که بداند الآن حکم شرعی این است و او یک دستوری میدهد آنوقت در آنجا میتواند جمع بین دستور او و معلوم او بکند. در آنجا احتیاط هست. در سایر مسائل هم انسان میبینید که موارد احتیاط چیست.منبابمثال پزشک نسخه میدهد و پزشک دیگر نسخۀ دیگر داده است و انسان احساس میکند جمع بین این دوتا افضل هست و این دوتا هم باهم تعارضی ندارند، خب هر دوتا قرص را میخورد. این یک چیزی است که بدیهی است. مسئله براساس صفای باطن دور میزند آنوقت به هر مقدار که انسان در این مسئله قویتر باشد، راهش تندتر و بیشتر است. بالأخره برای انسان امتحان پیش میآید ولی علیٰأیّحال این مطلب را انسان باید در ذهن خودش دائماً مرور بدهد.کسی گفته بود که بله حق با آقای سید محسن است؛ ولی ایشان در بیان حق تند است، گفته بود که ما اینها را میدانیم. مگر حق تندی و کندی دارد؟! آقا شیخ حق تندی و کندی ندارد! حالا بگذریم از اینکه شما اینجا بروید این را میگویید و جای دیگر بروید چیز دیگر میگویید. اصلاً اگر حق این است دیگر تندی و کندی ندارد بلکه بیایید صریحاً بایستید و دفاع کنید و از مفاسد جلوگیری کنید. حق کندی و تندی ندارد ولی میبینیم که قضایا اینطور نیست.1 جهت اطلاع به الأمالي، شیخ صدوق، ج 1، ص 469 و معاد شناسى، ج 2، ص 219 رجوع شود.2 سوره ق (50) آیه 30 .3 سوره انعام (6) آیه 27.ترجمه الهی قمشهای: «و اگر ببینی حال آنها را هنگامی که بر آتش دوزخشان بازدارند که در آن حال (با نهایت حسرت) گویند: ای کاش ما را به دنیا باز میگردانیدند تا دیگر آیات خدا را تکذیب نکرده و ایمان میآوردیم!»4 سوره عبس (80) آيات 34. معاد شناسى، ج 4، ص 306:«[روز بازپسين] روزى است كه انسان از برادرش فرار مىكند.»5 سوره ابراهیم (14) آیه 22. معاد شناسى، ج 4، ص 186:«چون حكم پروردگار براى به جهنّم رفتن متمرّدين و مستكبرين و تابعين آنها در روز قيامت جارى شود، در اين حال شيطان به جهنّميان ميگويد: خداوند به شما وعده حقّ نمود، و من نيز به شما وعدههایى دادم ليكن مخالفت آنها را نمودم؛ و من در دنيا عليه شما هيچگونه اعمال قدرت و سلطنتى نداشتم مگر آنكه فقط شما را به گناه خواندم و شما از من پيروى نموديد، بنابراين شما مرا سرزنش و ملامت نكنيد بلكه خود را سرزنش و ملامت نمائيد!من امروز فريادرس شما نيستم؛ و شما نيز فريادرس من نيستيد! در آن زمان كه شما در دنيا به من ميل مىنموديد و مرا براى خداى خود شريك قرار ميداديد، من به اين طرز عمل شما كافر بودم؛ بهدرستى كه ظالمان و ستمكاران در عذابى دردناك واقع ميشوند.»6) مثنوی معنوی، دفتر سوم، حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود و انس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق.7) لغتنامه دهخدا ذیل احوالات ابنسينا این شعر را از او بيان نموده است.8) نهج البلاغة (صبحی صالح)، خطبه 3: شقشقیه، ص 48. امام شناسى، ج 2، ص 81:«أما و اَللهِ لَقَد تَقَمَّصَها فُلاَنٌ و إنَّهُ لَیَعلَمُ أنَّ مَحَلّی مِنها مَحَلُّ اَلقُطبِ مِنَ الرَّحَى یَنحَدِرُ عَنّی السَّیلُ و لاَ یَرقَى إلَیَّ الطَّیرُ.»«سوگند به خدا كه فرزند ابوقحافه لباس خلافت را در بر كرد، با آنكه بهخوبى مىدانست كه منزلۀ من نسبت به خلافت مانند نسبت قطب است به سنگ آسيا. سيل و باران رحمت از اطراف و جوانب من فرومىريزد و هيچ مرغ و عنقاى بلندپروازى نمىتواند بر فراز سر من اوج گيرد.»با جان و روان بوعلى مِهرِ على *** چون شير و شكر به هم بر آميختهاند!7 - کفایة الأصول، ج 1، ص 342. عوالی اللئالی، ج 1، ص 424، ح 9:«قالَ النَّبیُّ صَلَّى اللهُ عَلیهِ و آلهِ و سلّم: إنَّ النّاسَ فی سَعَةٍ ما لَم یَعلَموا.»
- همان.
