جلسه ۳۱۱
2أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
مرحوم نائینی، در حکومت اصل موضوعی بر اصول برائت و اشتغال به نقل از کلام شیخ در رسائل مطلبی را میفرمایند و بعد راجع به این قضیه توضیحی میدهند؛ مرحوم شیخ در رسائل دارد که اجرا اصل اشتغال و برائت و بهطورکلی اصالة الحل و طهارت در جایی است که اصلِ موضوعیِ حاکم نداشته باشیم و با وجود اصلِ موضوعیِ حاکم نوبت به برائت و اشتغال نمیرسد.1
نظر مرحوم نائینی بر عدم انحصار اصل حاکم در اصل موضوعی
مرحوم نائینی در اینجا اصل حاکم را منحصر در اصل موضوعی نمیداند بلکه اصل تنزیلی که متکفّل واقع است و آن اصل تنزیلی که هم شامل اصل موضوعی و هم شامل اصل حکمی میشود [را هم شامل میداند]. اصل موضوعی مثل عدالت، نهاریّت، لیلیّت، انوثیّت، رجولیّت، طفولیّت و امثالذلک یا استصحاب طفولیّت یا مثل استصحاب حیات و امثال اینها اصول موضوعی هستند که با وجود اینها نوبت به اصل برائت و اصل اشتغال نمیرسد، چون آنها از اصول حکمی هستند و همینطور اصل تنزیلی و تکفّلی واقع را نسبت به بعضی از اصول حکمیه ایشان معتقد هستند و از این باب اصل عدم تذکیه را جزو اصول موضوعی حاکم بر اصالة الحل و برائت میشمارند و میفرمایند که مقصود شیخ از اصل موضوعی حاکم، صرف اصل موضوعی مصطلح نیست بلکه هم شامل اصل موضوعی و هم اصل حکمی مانند تذکیه است. بنابراین این افرادی که فقط منظور و مقصود شیخ را منحصر در اصل موضوعی میدانند اشتباه میکنند.2
برای این مسئله آنچه که به نظر میرسد این است که ظاهراً مرحوم نائینی در اینجا دچار خبط و اشتباه شدند زیرا اصل [عدم] تذکیه را از اصول حکمیه دانستن دارای یک نوع تسامح است زیرا حکم عبارت از حکمی است که چه وضعی باشد چه تکلیفی باشد و هردوی اینها مسبّب از حکم شارع است در احکام تکلیفیه مانند وجوب و حرمت و استحباب که مسلّم تمام اینها از منشآت احکام شارع هستند و در احکام وضعیه هم یا بالواسطه یا بلاواسطه، یا نفس جعل بر احکام وضعیه تعلق میگیرد بنا بر یک قول مانند حلیت یا طهارت یا ملکیّت یا نکاح یا زوجیّت و امثالذلک که از احکام وضعیه هستند، حرمت نه بهعنوان حرمت تکلیفی بلکه بهعنوان حرمت وضعی مثل حرمت نکاح یا حرمت ناشی از رضاع و امثالذلک، در تمام این موارد نفس حکم شارع ـ بعضیها قائلاند که ـ تعلق به اصل وضعی میگیرد حکم یعنی به احکام وضعیه تعلق میگیرد.
- . أجود التقريرات، ج 2، ص 193؛ فرائد الأصول، ج 2، ص 109.
- . أجود التقريرات، ج 2، ص 193.

