جلسه ۳۳۲
2أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
1
با توجه به مسائل گذشته قطعاً همانطوریکه عرض شد به نظر میرسد که ـ و الله العالم ـ مسئلۀ جنبۀ ارشاد به حکم عقل دارد و مفاد و مقصود در روایات «مَن بَلَغ» ارشاد به ترتّب ثواب بر انقیاد فاعلی است. بنابراین در مسئله جنبۀ حُسن فعلی لحاظ نیست بلکه آنچه که لحاظ است حُسن فاعلی است و جداً اگر انسان بخواهد بدون توجه به امر دیگری با همان عقل سلیم و با همان فطرت اولیه به این روایات «مَن بَلَغ» توجه کند به این نکته میرسد که در روایات «مَن بَلَغ» حُسن فعلی مدّنظر قرار نگرفته است بلکه جنبه، جنبۀ حُسن فاعلی است. با توجه به این مسئله چطور ممکن است شارع حکم به استحباب بهعنوان بلوغ و بهعنوان حکم ثانوی بکند؟! لذا اصلاً طرح این مسئله بهعنوان استحباب شرعی از نقطهنظر مدرکات عقلی و مفاد ادلّۀ استحباب و ادلّۀ وثاقت و حجّیت در غایت بُعد است.
نکتهای که در اینجا نسبت به این مسئله هست، آراء مختلفی است که مطرح شده است؛ بعضیها قائل هستند به اینکه در روایات جنبۀ امریت لحاظ شده است یعنی آنچه که مطرح شده این است که شارع بهواسطۀ مَن بَلَغهُ و روایات «مَن بَلَغ» از لحاظ امریت حکم به استحباب نموده است یعنی جملۀ فَفَعلهُ به معنای فَلیفعله است و جملۀ خبریه در اینجا بهصورت انشائیه آمده است.2
موارد ظهور جملۀ خبریه در انشاء
نسبت به این قضیه اشکال شده که آنچه مسلّم است این است که جملۀ خبریه در موارد انشاء استفاده میشود اما در جایی که ظهور در انشاء داشته باشد و در دو مورد ظهور در انشاء دارد؛ یکی در موارد جملات استینافیه و دوم در جزاء جملات شرطیه نه در مقدمات از جملۀ شرطیه. اگر در جملات استینافیه مقصود مولا از بیان جملات خبریه انشاء نباشد، در اینجا احتمال کذب میرود و برای دفع کلام حکیم از لغویت، اضطراراً باید جملات خبریه را حمل بر انشاء کنیم. مثل اینکه مولا میگوید: تَذهَبُ السوق و تَشتَری اللَّحم، «تَذهبُ» فعل مستقبل و «تَشتَری» هم فعل مستقبل است و اگر حمل بر امر و جملات انشائیه نشود، احتمال کذب است. از کجا معلوم است که این بازار میرود؟! یااینکه بازار میرود ولی از کجا معلوم است که لحم میخرد؟! برای دفع احتمال کذب ما تَذهَبُ را بر إذهبَ و تَشتَری را بر إشترَ حمل میکنیم که کذب در اینجا لازم نیاید.
- اگر مطلبی ندارید سر بحث برویم، همۀ انظار ظاهراً متوجه آقای... است! حکیم قزوینی چطور نظری ندارد! قزوین حکمای خیلی خوبی داشته است؛ مرحوم آقا سید ابوالحسن رفیعی که خیلی بزرگ بود.
تلمیذ: شما او را دیده بودید؟
استاد: نهخیر، یک مرتبه در مسجد جامع طهران دیده بودم، مثل اینکه آنجا نماز میخواند. ایشان را از قزوین بیرون کردند؟! آنطور که در نظرم هست قزوینیها با ایشان کاری ـ یک مخالفتی ـ کردند که به طهران آمدند.
تلمیذ: نه، طهرانیها با اصرار او را آوردند.
استاد: بله؟!
تلمیذ: قزوین جهت ضد فلسفه دارد. آقا شیخ مجتبی قزوینی و اینها شدیداً ریشه در قزوین دارند و محبوبیت خودشان را هم داشتند ولی چون ضد فلسفه در آنجا زیاد است به طهران آمدند.
استاد: من شنیدم بهعنوان اعتراض قزوین را ترک کرده بود، حالا شاید این دو جهت باهم ضمیمه شده بود. و مثل اینکه قزوین یک [تضادّی] با مرحوم ملا احمد نراقی و اینها دارند، یک همچنین چیزهایی شنیدم. راجع به جنگی بوده و بعد از آن اعلان جنگ که داده بود با روس و فلان و این چیزها خلاصه قزوین مسئلهدار است یک کاریاش بکنید!
تلمیذ: اینکه الآن میگویید با جنگ روس و اینها، منظورتان شهید ثالث است؟
استاد: نه ملا احمد نراقی پسر مرحوم ملا مهدی نراقی که ظاهراً او مدتی در قزوین بوده است و بعد [مخالفت] میکنند و او به کاشان میرود و در آنجا میماند.
تلمیذ: اصلشان نراقی نبودند؟!
استاد: بله، بودند ولی آمدند و مدتی در قزوین بودند.
تلمیذ: مرکز علم بود.
استاد: بله دارالمؤمنین بود.
تلمیذ: الآن ...
استاد: این نورانیت با این قضیهای که نقل میکنند چطور با این مسئلۀ جور درمیآید من نمیدانم!
تلمیذ: آقا فروغ رخ ساقی است...
استاد: بله إنشاءالله خدا قسمت کند آن فروغی که بر آن جام افتاد به ما هم بیفتد تا ببینم چه خبر است!
یک دفعه مرحوم آقای حداد نشسته بودند و ما هم با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ بودیم. یکی اظهار ناراحتی میکرد و صحبت از این میکرد که آقا فلانجا نشستهاند و راجع به شما صحبت کردند. ایشان هم همانطور سرشان پایین بود. میگفت که حالا ما چهکار کنیم؟! برویم جوابشان را بدهیم و فلان کنیم؟! مدام گفت. از همین افراد عراقی بودند که این افراد از طهران به اینجا آمده بودند و در یک مجلس پشت سر ایشان صحبت میکردند. مثلاً میگفتند پشت سر ایشان از این حرفها میزدند که اینها همه دکّان و دستگاه است! ظاهر خودشان را فریبنده کردند! خلاصه یک چیزهایی میگفتند! باز هم صد رحمت به آنها، اینها که بعد آمدند که روی همه را سفید کردند! میگفتند که اینها ظاهر خودشان را فریبنده کردند که افراد را جذب کنند و از این مطالب! او همینطور میگفت و ایشان هم سرشان پایین بود، یکدفعه سرشان را بلند کردند و شروع کردند به خندیدن، مدام میخندیدند! بعد یک شعر خواندند یادم نیست چه شعری بود، [ظاهراً] همین بود که آن فروغی که بر دل ما افتاده است، بگذار هرچه میخواهند بگویند! خیلی همچنین با یک حالت خنده میگفتند، ایشان خیلی قشنگ میخندید مثلاً همینطور خندههای کشداری داشتند و میخندیدند! میگفتند که ما داریم چه میکنیم و مِی میزنیم و آنها نشستند و میگویند، بگذار هر کسی کار خودش را بکند!
این حکایت از پُری میکند! چون که پُر است هیچ توجهی ندارد! آن کسی که خالی و ناقص است و خلأ دارد مدام بهدنبال مستمسک برای رفع خلأ خودش است؛ بهجای اینکه این خلأ را ترمیم کند، ـ خب راه دارد برو خلأ را برطرف کن! ـ میخواهد آن خلأ را در دیگری اظهار کند!
مثل اینکه میگویند که آقا افراد خلاف میکنند و چه میکنند و فلان حاکم و فلان امیر خلاف میکنند، میگویند که در زمان علی علیهالسّلام هم بوده است! در زمان علی اینطوری بوده است؟! نمیرود آن نقصان را رفع کند، چرا نمیکند؟! چرا نقصان را رفع نمیکند؟! چون خودش هم ناقص است! اول باید خودش را کنار بگذارد! لطفاً خودتان تشریف بیاورید یکقدری استراحت کنید! میخواهد خودش را در این موقعیت تثبیت کند و تثبیت خودش در این موقعیت اقتضاء میکند که دیگران را هم تثبیت کند، تثبیت دیگران که به اشکال برخورد میکند، آنوقت مجبور میشود این نقص را روی فرد کاملی بیندازد! امیرالمؤمنین کامل بود حکومتش هم حکومت کاملی بود. میگوید که آنهم همینطور بود! عبدالله بن عباس هم کنیزها را برداشت و با پولها به مکه رفت!* خب چند دفعه از این قضیه اتفاق افتاد؟! چند دفعه در حکومت امیرالمؤمنین علیهالسّلام اتفاق افتاد؟! عثمان بن حنیف بدبخت خواست یک غذای سیر از گلویش پایین برود، سر سفرۀ اغنیا نشست، اوه اوه! امیرالمؤمنین او را به صلاّبه کشید! یک نامه برای او فرستاد که مرتیکۀ فلان! تو آنجا نشستی فلان میکنی و چه میکنی!
أ أقنَعُ مِن نَفسی بِأن یُقالَ هذا أمیرُ المُؤمنینَ و لا أُشارِكُهُم فی مكاره الدَّهر ِ أو أكونَ أُسوةً لَهُم فِى جُشوبَةِ العَیشِ؟!**
آدم مو بر بدنش راست میشود! آنوقت این امیرالمؤمنین علیهالسّلام اینطور بود. یک عبدالله بن عباس کنیزها ـ چندتا کنیز ـ را برداشت و با پولها به مکه رفت و یکی دو مورد دیگر بیشتر ثبت نمیکنند! الآن در هر ساعت دارند صدتا مورد ثبت میکنند! این میشود که میگویند علی هم همینطور بود! التفات میکنید؟! امروز شهرام کذا در میآید، فردا بهرام کذا در میآید، دیروز آقای کذا و فردا خانم کذا! همه یکی یکی!یکی از نشانههای پیشرفت انسان (ت)
یا خود ما، ما هزارتا نقص داریم و هزارتا [مسئله] داریم، یک قضیه اتفاق میافتد میگوییم که در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم همینطور بوده است! میخواهیم خلل و نقص خودمان را بپوشانیم و نمیخواهیم درصدد رفع نقص خودمان بربیاییم! باید نقص را پوشاند و نقص را درست و رفع کرد حالا در زمان آقا اینطور بوده است خب بوده که بوده، حالا الآن این نقص به این قضیه وارد هست یا وارد نیست؟! باید این مطلب را درست کنیم.
نسبت دادن امور به خدا برای فرار از اصلاح عیوب (ت)
اگر انسان اینطور باشد، پیشرفت میکند. اگر در زمان مرحوم آقا نقص پیدا نکرد، سراغ آقای حداد میرود و اگر در زمان آقای حداد پیدا نکرد، سراغ زمان آقای قاضی ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ میرود، آنطور نشد، میرود در زمان آقای آخوند جولا! همانطور بالا میرود تا زمان خود امام! میگوید که آنها هم همینطور و همین قسم هستند! وقتی نمیتوانیم عیب را برطرف کنیم میگوییم که اصلاً خدا میخواهد! خدا میخواهد؟! شما نمیخواهی عیب را برطرف کنی، میگویی که خدا اینطوری میخواهد؟! شما مگر وکیل خدا هستی؟! شما مگر قیّم خدا هستی که داری خبر میدهی خدا این را میخواهد؟! شما چهکارۀ خدایی؟! کجا خدا میخواهد؟! خدا نمیخواهد تو میخواهی! تو میخواهی! تو که زین را سفت گرفتهای میخواهی! تو که افسار را گرفتهای میخواهی! تو که نمیخواهی این قضیه ازدست برود میخواهی! چرا گردن خدا میاندازی؟! کجا خدا میخواهد؟! خدا نمیخواهد!
إنشاءالله یک فروغ رخ ساقی از آنهایی که به جام افتاده است، یک فروغ هم بیفتد و این زنگار جام را ازبین ببرد! آنوقت دیگر چطور میشود! شما که الحمدلله هستید!
* مصدر در حال بررسی.
** نهج البلاغة (صبحي صالح)، ص 417. مطلع انوار، ج 12، ص 355، تعلیقه:
«آيا از نفس خود به همين قانع و راضى باشم كه مرا اميرالمؤمنين گويند درحالىكه در مكاره و سختىهاى روزگار با آنان شريك نبوده و يا در خشونت و تلخى زندگى اسوه و الگوى آنان نباشم؟!» - . وسائل الشیعه، ج 1، ابواب مقدمة العبادات، باب 18 ـ بابُ استِحباب الإتیانِ بِكُلِّ عَمَلٍ مَشروعٍ رویَ له ثوابٌ عَنهُم علیهالسّلام، ص 81.
- اگر مطلبی ندارید سر بحث برویم، همۀ انظار ظاهراً متوجه آقای... است! حکیم قزوینی چطور نظری ندارد! قزوین حکمای خیلی خوبی داشته است؛ مرحوم آقا سید ابوالحسن رفیعی که خیلی بزرگ بود.

