جلسه ۳۳۲
5لذا قرینۀ بر مجاز و مسوّغات را هیجدهتا شمردهاند و بعضیها چهاردهتا شمردهاند و بعضیها دوازدهتا شمردهاند، اصلاً مسوّغات حد ندارد و حد مسوّغ فقط جواز فطرت انسان است.
در بعضی از اوقات انسان الفاظی را برای مواردی استعمال میکند که اصلاً تابهحال مردم استعمال نکردند و وقتی استعمال میکند مردم خیلی خوششان میآید و انگار تابهحال نشنیدهاند. چرا؟ بهخاطر اینکه همان حدّت و ذکاء موجب استعمال لفظ از مجاز هست، همان ذکاء و فطرت و عقل سلیم موارد دیگری را تعیین میکند و این دلیل نیست که شما نگویید. از آنطرف از کجا شما ندیدید که فقط در این موارد استینافیه فعل، فعل مضارع است؟! مگر تمام صیغههای نکاح و معاملات که میآید با فعل ماضی نیست؟! مثلاً أنکَحتُ موکلتی کذا، بااینکه جمله، جملۀ مستأنفه است دلالت بر انشاء نمیکند؟! بِعتُ هذا بِهذا جملۀ مستأنفه نیست؟! دلالت بر انشاء نمیکند؟! اینکه میگویند که جملات استینافیه با فعل مضارع میآید و این جمله دلالت بر انشاء میکند، نه یک همچنین چیزی نیست و این خلاف است.
اتفاقاً به عکس داریم؛ در اکثر از موارد در جملات استینافیه با فعل ماضی اخبار در مقام انشاء را میرساند نه با فعل مضارع. و این روایت مَن زارَ الحُسین حافیاً فَله کذا هم داخل در همین مسئله است. این فعلی که به اعتقاد شما حُسن فعلی بهواسطۀ بلوغ بر این فعل مترتب است، وقتی که مطلوب شارع شد دیگر دراینصورت شارع که میگوید: «فَفَعلَهُ» یعنی فلیَفعَله ...
حسن شرعی شد و شارع با بیان مَن بَلَغَهُ کذا فَفَعَلَهُ ثواب را مترتب بر فعل کرد و فَفَعَلَهُ در اینجا خود ترتّب ثواب قرینةٌ لفظیةٌ و حالیةٌ إلی أنَّ مقصود مَن فَعَلهُ فَلیفَعَله است، این چه اشکالی دارد؟! مثل «مَن زار الحسین» است منتها در «مَن زار الحسین حافیاً» حُسن، حسن ذاتی دارد در این موارد حُسن، حُسن ثانوی دارد. یعنی بهواسطۀ بلوغ در اینجا مترتب شده است البته بنا بر آن مبنا، اما بنا بر مختار ما که [حدیث مَن بَلَغ] ارشاد به حکم عقل است دراینصورت حسن عقلی دارد یعنی وقتی که شخصی عملی را انجام میدهد با توجه به شرایط اعتماد و وثاقت و حیازت شروط حجّیت؛ دراینصورت هم از طرف شارع ثواب بر آن مترتب میشود و هم عقل او را مدح میکند. بنابراین در این مسئله هم اشکال بر عدم ورود فَعَلَ در مقام انشاء وارد میشود.

