جلسه ۳۳۸
2أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
1
تتمۀ بحث قدیم و اشکالی که بر آن مترتب است را عرض کنم که ماحصل صحبتها و بحثهای گذشته طبق تقریر مرحوم آقای خوئی این شد که در شبهات موضوعیه که شبهه در مورد لحوم و جلودی است که از خارج استیراد میشوند نظر ایشان بر حرمت جلود و لحوم و بر طهارت جلد و عدم جواز صلات در آن جلود بود. طبق آن تقریری که عرض شد و اشکالاتی که بر آن تقریر وارد شد و همانطوریکه خدمت رفقا عرض شد من در تقریر مرحوم آقا رضوان الله تعالیٰ علیه ـ حاشیهای که دالّ بر اشکال بر تقریر مرحوم آقای خوئی است ـ ندیدم و روی این جهت بااینکه اینطوری که نظر من هست ایشان هم قائل به نجاست جلود بودند ولی تعجب میکنم چطور در اینجا اشارهای به این مسئله نکردند!2
ایراد داشتن جمیع اقسام استصحاب میته
خلاف وجدان بودن صرف زهاق روح در استصحاب عدم میته
علیٰکلّحال آن چیزی که به نظر حقیر راجع به این مطلب رسید این بود که اولاً استصحاب میته به جمیع اقسامش دارای اشکال است و در استصحاب عدم میته اگر مقصود از میته صرف زهاق روح باشد که خلاف وجدان است و اگر استصحابِ امر ثبوتی باشد که عدم ذبح به شرایط غیر تذکیه است، معارضه دارد با استصحاب عدم ذبح با شرایط تذکیه که باهم تعارض و تساقط میکنند و در نتیجه یک استصحاب میتواند بماند و آن استصحاب عدم زهاق روح به غیر مباشر است. همانطوریکه عرض شد در این مورد آن چیزی که ثابت است این هست که این حیوان بهوسیلۀ مباشر ذبح شده است. اینکه بهوسیلۀ مباشر ذبح شده باشد اصلاً نیاز به استصحاب ندارد. خود شما هم اگر نگاه کنید یک یهودی یا نصرانی حیوانی را ذبح میکند چه حکمی در اینجا دارد؟! وقتی شارع حکم غیر مذکّیٰ را میته قرار داده است طبق روایت امام صادق علیهالسّلام که از حضرت سؤال میشود که ما در جبال هستیم و اغنام برای ثبوت در جبال با مشکل مواجه هستند، الیات این اغنام را ما قطع میکنیم. امام علیهالسّلام میفرمایند که اینها نجس است و قابل استفاده نیست و همینطور قطع اعضاء در حبائل و شبائک در اینجا هم حضرت میفرمایند که چون از حیوان حی در آنجا قطع شده است این نجس و حرام است.3
- . ... طهرانی... خیلی راحت بود هر وقت حوصله نداشت نمیآمد، شاگردانش هم به وضع و احوالش مطّلع بودند، میگفتند که چرا نیامدید؟! میگفت: دیروز دلم نیامد بیایم! یک وقت شاگردانش دیدند یکی دو روز نیامد، سه روز نیامد، درس را تعطیل کرده بودند به خانهاش رفتند و متوجه شدند او در خانه نیست ـ زن هم نداشت ـ خلاصه یکی برحسب اتفاق به مسجد کوفه رفته بود دیده بود که در یکی از این حجرات مسجد کوفه نشسته بود و یک حصیری هم پهن کرده بود، هوا گرم بود، به او گفتند که چرا درس نمیدهی؟! گفت که یک پولی از ایران به من رسیده است و تا تمام نشود درس نمیدهم! خیلی باحال بود! همۀ اینها را میداند ...تلمیذ: میدانست شاگردانش بهدرد نمیخورند!استاد: نه، شاگردهایش خوب و مستعد بودند، او درسهایش سنگین بود. من تقریراتش را که مطالعه میکردم خیلی آدم قوی بود اصلاً با عبارات شیخ انصاری انگار دارد بازی میکند.تتمهاش را إنشاءالله امروز میخوانیم و فردا بحث حسن احتیاط را مطرح میکنیم که خیال میکنم قدری کار دارد.تلمیذ: ...استاد: ...یعنی فرق نمیکند انسان در هر رشتهای باشد حتی عرفان هم درس بدهد حتی توحید را هم بخواهد بگوید، همانجا هم انحراف هست، همانجا هم تشتّت است و تفاوتی نمیکند. در هر چیزی و در هر راهی و در هر مسیری انسان حرکت بکند یک قِسمِ آن خداست و یک قسمِ آن شیطان است و هیچ تفاوتی نمیکند.امروز قبل از اینکه به درس بیایم چند نفر از طهران آمده بودند و صحبت و اینها مطرح شد و یک طرحهای خیلی بلندپروازانه داشتند، من گفتم که این دو سه روز دنیا برای چیست؟! یک لقمه نان که شما بهدست میآورید، این کاری که به قول خودت میخواهی بروی انجام بدهی ـ به قول خودت دویست میلیون دلار برای... ـ چه اثری برای شما دارد؟! اگر مقصود زندگی در این دنیا و گذران زندگی است، در همین حد متعارف کافی است چرا انسان بیاید به خودش این دغدغهها و مشکلات و مسافرتها را تحمیل کند؟! آخرش بندۀ خدا به ما گفت که یک استخاره بکنید اگر بد آمد من این کار را نمیکنم! ما گفتیم که باشد، بعد یک استخاره کردیم این آیه آمد:﴿مَّثَلُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمۡ أَعۡمَٰلُهُمۡ كَرَمَادٍ ٱشۡتَدَّتۡ بِهِ ٱلرِّيحُ فِي يَوۡمٍ عَاصِفٖ لَّا يَقۡدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَىٰ شَيۡءٖ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلضَّلَٰلُ ٱلۡبَعِيدُ﴾ *** گفتم که نگاه کنید و ببینید چه چیزی میگوید؟! بندۀ خدا منصرف شد! بعد به او گفتم که تصور نکنید این مربوط به شماست بلکه ما هم همین هستیم، زندگی ما هم همین است، انسان میآید یک قدمی برمیدارد و یک حرکتی انجام میدهد، شیطان شروع به وسوسه کردن میکند بعد کمکم آن مسیر اصلی فراموش میشود و در جاده میافتیم و همینطور به انحراف میرود، یکدفعه سر از یک جایی درمیآوریم که اسم و رسم، خدا، تبلیغ دین و شریعت [است] ولی همهاش برای نفس است، همهاش برای خودت است، همهاش برای مطرح شدن است لذا خیلی باید انسان زرنگ باشد، آن موقع که مسئله دارد مشخص میشود و میخواهد از مرز بین خدا و شیطان عدول کند همانجا را ببندد، سر بزنگاه متوجه باشد.گفتم که مرحوم پدر ما وقتی که در نجف بود شاگرد اول درسها بود، حتی اصلاً ایشان آسید علی سیستانی را قبول نداشت، آسید علی سیستانی پیش ایشان میآمدند التماس میکردند که بحث بگذارند، آقای خوئی به ایشان گفته بودند که اگر شما تنها به درس فقه من بیایی من درس را شروع میکنم ـ آقای خوئی اصول میگفتند ـ ایشان نرفت و گفت من نمیآیم فقه ایشان را نمیپسندید. اکثر علمای نجف به اتفاق میگفتند که آسید محمدحسین در نجف بماند مرجع وحید میشود، این را همه میگفتند ولی ایشان وقتی که به نجف رفت اول کاری که وارد عراق شد انجام داد این بود که به سرداب سامرا رفت و دو رکعت نماز خواند و استغاثه به امام عصر کرد که ما اینجا آمدیم نوکر تو باشیم، اگر قرار بر این است که این نجف آمدن، ما را به دنیا و بیا و برو و مرجعیت ـ اینطوری که داری میبینی ـ بیندازد همینجا ترتیب ما را بده و [ما را از هستی ساقط کن] خلاصه ما بمیریم بهتر است تا در این مسائل بیافتیم!بعد ایشان هفت سال در نجف بودند و دروس آقای خوئی، شاهرودی، حاج شیخ حسین حلّی، آشیخ آقابزرگ طهرانی شرکت میکردند و افرادی که در آنجا بودند مثل آسید عبدالهادی شیرازی، آسید جمالالدین گلپایگانی، آقای هاتف قوچانی و یک عدهای مشهور و اینها هم بودند. در تمام این مدت یک نماز جماعت شرکت نکرد، یک مجلس روضه نرفت، یک شبنشینیهای کذا ـ شما [عربها] میگویید: رِشِه ـ شرکت نکرد و فقط به درس مشغول بودند و شبهای پنجشنبه به مسجد سهله میرفتند، چون شب چهارشنبه شب درسی بود و شلوغ هم بود، امام زمان هم که چهارشنبه و پنجشنبه ندارد لذا اغلب شبهای پنجشنبه میرفتند. بعد از هفت سال در نجف ماندن و فلان یک مرتبه استادشان میفرمایند که شما باید به ایران بروید، همانجا بار را جمع میکند و به ایران میآید. حالا اگر ما بودیم چهکار میکردیم، کمکم بیا و بروها، سلام و صلواتها، حضرت آیةالله، برای عظمت اسلام وجود مبارک را از همۀ بلیّات مصون بفرماید و محفوظ بدارد! سایۀ مبارک و ظل ضلیل ـ ضلیل با صاد ضاد، نه با طاء ظاء ـ حضرتعالی را مستدام بدارد و...! یک بادی از اینطرف و یک بادی از آنطرف، اصلاً آن مسئله و حقیقت فراموش میشود و انسان به قشر و پوست و اینها گرفتار میشود و امروز را به فردا و فردا را به پسفردا میاندازد و به رتق و فتق امور [مردم] و جواب نامهها و استفتاء و مجلس و غیره گرفتار میشود. نتیجهاش چه چیزی میشود؟! نتیجه این میشود وقتی که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به دیدن فلان آقا در کوفه میروند یک نگاهی میکند و میگوید که آقای آسید محمدحسین شما خودت را نجات دادی و ما گرفتار شدیم. میخواستی نکنی آقا! مگر نامه از امام زمان علیهالسّلام برای شما آمده است که این کار را بکن؟! چه کسی گفته است که اگر بنده کناری بنشینم دین خدا ازبین میرود و خراب میشود؟! نه، دین صاحب دارد، هر که را بخواهد میآورد، من که صاحب دین نیستم، صاحب دین شخص دیگری است. میگویند که نه آقا اگر ما سنگر دین را خالی کنیم دین ازبین میرود! نه آقا دین صاحب دارد، چه کسی میگوید که ازبین میرود؟! تمام اینها گول زدن است و بعد از یک عمر به انسان میگویند که بفرمایید! پرونده بسته شد و رفت!یک آقایی در یکی از شهرستانها بود که اهل فلسفه و کتب و شروح بود. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ میفرمودند که وقتی ما در نجف بودیم اینها آمده بودند پیش ما زبان آلمانی بخوانند ـ این شخص و دو سه نفر دیگر ـ که آلمان برای تبلیغ بروند، گفتند که من حوصله نداشتم به اینها آلمانی درس بدهم لذا به آنها گفتم که پی کارتان بروید، ما آمدیم اینجا درس بخوانیم، خلاصه مأیوس شدند و رفتند و بعداً خودشان پیش افراد دیگر رفتند.یک روز من و مرحوم آقا در زمان شاه ـ من آنموقع پانزدهساله بودم ـ در یکی از خیابانهای طهران میرفتیم صبح زود بود این آقا را دیدیم و مرحوم آقا به او گفتند که چهکار میکنید؟ ایشان جواب دادند که الحمدلله مشغولیم آقا، مشغولیم آقا، مکاتباتی با فلاسفۀ غرب داریم، بعد ما رفتیم.به این آقا گفتند که شما سرطان گرفتید، این آقایی که درس اخلاق داشت و اهل کتاب و فلسفه و شروح بود و برو و بیا داشت دیگر نمیشد کسی با او حرف بزند و اصلاً کسی را به خانه راه نمیداد! به او گفتند که تو سرطان گرفتی و بعد از یک مدتی مُرد! قبل از زمانی که دکترها گفتند او مُرد! یکی هم مثل پدر ما است که به ایشان گفتند که آقا قلب شما از کار ایستاده است! آقا وضع شما خطیر است! ایشان فرمودند که عجب! نه، قلب دارد میزند! آنوریسم قلبی *** گرفته بودند و نبض نداشتند به ایشان گفتند که طرف راست شما نبض ندارد، فرمودند که نداشته باشد! اصلاً میخندیدند! چطور میشود اینها را باور کرد که یکی اینطور است و یکی آنطور است؟! او دیگر راحت است و بار خود را بسته است و بماند یا برود [برایش فرقی ندارد] میگوید که هر آنی زودتر برویم. ولی او نه، یک عمر دور خودش چرخیده است و خیال کرده است برای دیگری دارد کار میکند ولی برای خودش داشته کار میکرده است. این قلمهایی که نوشته است برای خودش بوده است. ای کاش بهجای نوشتنها به چیز دیگری میپرداخت. آنوقت موقع رفتن معلوم میشود که این حالش چطور است، آن حالش چطور است و این در چه وضعیتی است و آن در چه وضعیتی است. اینکه امروز خدمتتان مقداری نقادی و نقالی کردیم بهخاطر این است که بحث جدید را از جلسۀ بعد شروع کنیم. *** . نان و حلوا، شیخ بهایی، بخش 4 ـ فی التَّأسُّفِ وَ النّدامَةِ عَلیٰ صَرفِ العُمرِ فیما لا یَنفَعُ فی القیامَةِ و ... . *** . سوره ابراهیم (14) آیه 18. الله شناسی، ج 2، ص 25:«مثال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدهاند، اعمالشان همچون خاكسترى مىباشد كه در روز طوفانى، تندبادى بر آن بوزد. آنان قدرت بر نگه داشتن هيچچيزى از مكتسبات خود را ندارند. (اى پيغمبر) آن است عبارت از گمراهى بعيد.» *** . به بیرونزدگی و برآمدگی که در شریانها و سرخرگهای اصلی قلبی ایجاد میشود، آنوریسم قلبی گفته میشود. آنوریسمها میتوانند در رگهای داخل قفسه سینه یا در رگهای داخل عضلۀ قلب باشند. آنوریسمها مانند توپهای بادکنکی شکل هستند که در دیوارۀ سرخرگها به وجود میآیند و داخل این توپهای بادکنکی پر از خون است. در آنوریسمهای قلبی بسته به شدت برآمدگی و میزان خون جمع شده، احتمال پارگی آنها وجود دارد. (محقق)
علْم رسمی سر به سر قیل است و قال *** نه از او کیفیتی حاصل، نه حال - . مصباح الأصول، ج 2، ص 139 ـ 140.
- . الكافي، ج 6، كتابُ الأطعِمَة، بابُ ما یُقطَعُ مِن ألَیاتِ الضَّأن و ما یُقطَعُ من الصَّیدِ بنصفَین، ص 255، ح 3.
- . ... طهرانی... خیلی راحت بود هر وقت حوصله نداشت نمیآمد، شاگردانش هم به وضع و احوالش مطّلع بودند، میگفتند که چرا نیامدید؟! میگفت: دیروز دلم نیامد بیایم! یک وقت شاگردانش دیدند یکی دو روز نیامد، سه روز نیامد، درس را تعطیل کرده بودند به خانهاش رفتند و متوجه شدند او در خانه نیست ـ زن هم نداشت ـ خلاصه یکی برحسب اتفاق به مسجد کوفه رفته بود دیده بود که در یکی از این حجرات مسجد کوفه نشسته بود و یک حصیری هم پهن کرده بود، هوا گرم بود، به او گفتند که چرا درس نمیدهی؟! گفت که یک پولی از ایران به من رسیده است و تا تمام نشود درس نمیدهم! خیلی باحال بود! همۀ اینها را میداند ...تلمیذ: میدانست شاگردانش بهدرد نمیخورند!استاد: نه، شاگردهایش خوب و مستعد بودند، او درسهایش سنگین بود. من تقریراتش را که مطالعه میکردم خیلی آدم قوی بود اصلاً با عبارات شیخ انصاری انگار دارد بازی میکند.تتمهاش را إنشاءالله امروز میخوانیم و فردا بحث حسن احتیاط را مطرح میکنیم که خیال میکنم قدری کار دارد.تلمیذ: ...استاد: ...

