
جلسه ۴۱۷
اصل البرائة ـ بحث احتیاط ـ تنبیهات علی العلم الإجمالی ـ التنبیه الأول ـ 20 ذیحجة الحرام 1425
جلسه ۴۱۷
توضیحات:
اصل البرائة ـ بحث احتیاط ـ تنبیهات علی العلم الإجمالی ـ التنبیه الأول ـ 20 ذیحجة الحرام 1425
جلسه ۴۱۷
10ما که سهل است، ما که جای خود دارد اینهایی که اصلاً خارج از قضیه هستند دو نفر از یکی از کشورهای خارجی آمده بودند اینجا تا ببینند بعد از مرحوم آقا، وصی کیست؟ رفته بودند نیم ساعت بعد برگشته بودند گفتند که بعد از آقای طهرانی فاتحۀ همه چیز را بخوانید تمام شد! مردم جو نخوردند! خب میفهمند! یعنی چه؟! این چه حرفی است؟! دو نفر آدم اصلاً از اروپا آمده بودند از سوئد آمده بودند! آن یکی از آمریکا آمده بود! بابا اینها کتاب خواندهاند! همان شخصی که گفته بود که من با رسالۀ لب اللباب عشقبازی میکنم آمده بود در یک جلسه و وقتی که با او برخورد کردند گفت: خدا گرفتاریهای نفسانی همهمان را برطرف کند! بفرمایید! حالا خوب شد؟! این را هم من یادش دادم؟! گفت: خدا گرفتاریهای نفسانی همهمان را برطرف کند! دقیقاً همان را گفت که بنده میگویم! حالا این یک عبارتش بود. «سِحر با معجزه پهلو نزند»!1
امام حساب دارد، بروزات دارد، ظهورات دارد، ولایت و سیطره دارد و نفوس همه بهدست او است، ولیّ خدا همینطور است خب بنده بیایم بنشینم و فقط سر پایین بیندازم اینکه ولیّ خدا درست نمیشود نتیجهاش چیست؟! «عِرض خود میبری و زحمت ما میداری»!2
هم زحمت ما در این اوضاع زیاد شد و هم آبرو رفت. امام رضا علیهالسّلام وقتی که پیش مأمون رفت زنهای مأمون شیفتۀ امام شده بودند و به مأمون اعتراض میکردند و میگفتند که با این پسر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم درنیفت تو جهنم در پیش داری! این مسئلهاش با مسئلۀ حکّام و خلفا و اینها فرق میکند. خب اگر قرار باشد امام رضا مثل یکی از اعوان و اشراف مأمون باشد یا حداقل آدم صالح باشد، قضیه اینطوری نیست.
امام رضا یک نماز عید فطر رفت، تمام لشکر مأمون را بههم ریخت. جریانش را که دارید؟! پیاده راه افتاد و فلان3 مسئلۀ ولایت مگر بازی است مگر شوخی است؟! خب اینها برای خود ما عبرت است تا حواسمان را جمع کنیم شیطان گولمان نزند. همین دور و بریها، ولیّ تراشها! همینها میآیند برای آدم بدبختی درست میکنند! میبرند، میبرند، میبرند آدم را در جهنم میاندازند بعد میایستند هرهر میخندند! مرحوم آقا رضوان الله تعالیٰ علیه میفرمودند: این اطرافیان و مریدان میآیند دور آدم را میگیرند و میبرند با کله در جهنم میاندازند وقتی افتاد حالا میایستند میخندند! میگویند که حالا خوب تو را در جهنم انداختیم! هرچه داد میزند ای بیانصافها شما چه کردید؟! میگویند که میخواستی قبول نکنی! ما از تو تمجید و مدح و تعریف کردیم چرا قبول کردی؟! چه کسی گفت که قبول کنی؟! آنوقت هیچ جواب ندارد بگوید. میگویند: میخواستی قبول نکنی، گول نخوری!
- . دیوان حافظ، غزل 128:
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار *** سامرى كیست كه دست از ید بیضا ببرد - . دیوان حافظ، غزل 449:
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست *** عرض خود میبری و زحمت ما میداری - . عیون أخبار الرضا علیهالسّلام، ج ۲، ص ۱5۰، ح ۲۱.
- . دیوان حافظ، غزل 128:
