جلسه ۲
13پس بنابراین به مقتضای این معنا در آیات قرآن ما استفاده میکنیم که برای حضرت موسی در اینجا این حکم قبل از رسالت آمده چون دارد که وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اِسْتَوىٰ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً، بعد میفرماید وَ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ و داخل مدینه شد در حین غفلت مِنْ أَهْلِهٰا فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلاٰنِ... در اینجا من اشتباه کردم، من خیال کردم این قضیه مربوط به مدین است، این قضیه مربوط به قبل از رفتن به مدین است که این آیه میآید پایین، فَأَصْبَحَ فِي اَلْمَدِينَةِ خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا اَلَّذِي اِسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قٰالَ لَهُ مُوسىٰ إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ ﴿القصص، ١٨﴾ و میآید پایینتر تا وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ قٰالَ عَسىٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ اَلسَّبِيلِ ﴿القصص، ٢٢﴾ بعد میآید تا اینجا قٰالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى اِبْنَتَيَّ هٰاتَيْنِ عَلىٰ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمٰانِيَ حِجَجٍ ... ﴿القصص، ٢٧﴾ به جاهای خوبش میرسد ، بعد همین طور میگذرد تا اینکه میرسد اینجا فَلَمّٰا قَضىٰ مُوسَى اَلْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ نٰاراً... ﴿القصص، ٢٩﴾ از اینجا به بعد میرود به مسائل نبوت و اینها میرسد.
روی این حساب ما متوجه میشویم که اصلاً مسألۀ حکم، به رسالت مربوط نیست. مسألۀ حکم به رسالت ربطی ندارد، ممکن است یک شخصی رسول نباشد و ممکن است نبی نباشد ولی دارای حکم باشد و دارای فصل خصومت باشد و این [هیچ بُعدی هم] ندارد. در قضیۀ حضرت لقمان که در آن اختلاف است که پیغمبر بود یا نبود، در آنجا هم مسأله، مسألۀ حکم آمده که ما به لقمان حکم دادیم، [ وَ لَقَدْ آتَيْنٰا لُقْمٰانَ اَلْحِكْمَةَ... ﴿لقمان، ١٢﴾] آن هم در آنجا منافاتی با رسالت ندارد. به طور کلی در مسألۀ رسالت فقط یک جنبۀ وحی و ابلاغ برای افراد است امّا این حکم، ممکن است برای افراد باشد و[شما این مطلب را] بدانید.
حالا آیه میفرماید که وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اِسْتَوىٰ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً وقتی که حضرت موسی به مرحلۀ اشُد رسید، خب اَشُدّ کی است؟ اگر شما الآن به تاریخ نگاه بکنید میبینید حضرت موسی در مرحلۀ اشُد، پانزده سالش که نبود، مدتی گذشته بود، یک جوان [قویّی] بود که وقتی یک مشت زد، [طرف مقابل] افتاد! پانزده ساله که نمیآید یک مشت بزند و یکی بیفتد! حتماً از بیست سال گذشته بود، یعنی برحسب متعارف یک جوان پانزده ساله نمیآید این کار را بکند و بعد هم این مسألۀ حضرت موسی یک مسألهای بود که در شهر پیچیده بود، به عنوان یک رجل میشناختندش، یک بچۀ پانزده ساله را که دیگر کسی اعتنایش نمیکند، به عنوان...! ... فَاسْتَغٰاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ یعنی یک مردی بود، متعارف بود، شیعه داشت، پیرو داشت، از پیروانش بود یعنی حالا نه از پیروانی که مبعوث شده بود، بالأخره از دوستانش، از افرادی که...، بالأخره شاید حزب هم تشکیل داده بود، گروه تشکیل داده بود، این طوری که از آیات برمیآید، بر علیه آنها قیام کرده بود، آیه این طور میخواهد بگوید، ... فَاسْتَغٰاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى اَلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسىٰ فَقَضىٰ عَلَيْهِ... ﴿القصص، ١٥﴾ خب بعد میفرماید که ... قٰالَ يٰا مُوسىٰ أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمٰا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ جَبّٰاراً فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ اَلْمُصْلِحِينَ ﴿القصص، ١٩﴾ با یک بچّۀ پانزده ساله که نمیآیند یک همچنین حرفی را بزنند! بیایند بگویند إِنْ تُرِيدُ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ جَبّٰاراً ؟ خب با یک آدم بزرگ حرف می زنند، یعنی الآن برحسب متعارف مثلاً بیست و چند ساله باید باشد که یک همچنین خطابی بخواهد دو نفر به [همدیگر] بکنند، ما این را میگوییم شَمُّ الفقاهه در تفسیر، یعنی به دست آوردن موقعیت آن موضوع از خلال آن مطالبی که از توی آیات استفاده میشود.

