اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۴

0
فقه
جلسات

جلسه ۴

5
  • بله آن شخصی که خودش را تسلیم رضای الهی بکند؛ آن شخص دیگر بنابر آنچه را که خدا برایش [می‌خواهد،] نظامش تعیین می‌شود، گاهی اوقات سهل است و گاهی صعب است و گاهی اوقات ارتفاع است و گاهی حضیض است، گاهی صحت است و گاهی...، این دیگر بر حسب موقعیت و خصوصیت او کم و زیاد می‌شود. گاهی می‌شود حالت انبساطی برای انسان پیدا می‌شود، بعد یک دفعه حالت قبض می‌آید، این بخاطر این است که به حساب، حالت انبساط، زیادیش دیگر صلاح نبوده، زیادیش دیگر درست نیست. حالت قبض می‌آید، حالت قبض می‌آید انسان یک خورده همچنین دیگر دل شکسته می‌شود، سرد می‌شود، یک دفعه دوباره برمی‌گردد یک انبساط برای انسان پیدا می‌شود. می‌گویند آقا چرا این طوری هستیم؟ چرا آن طوری هستیم؟ چرا همه اش قبض می‌شود؟ البته در صورتی که خب خود انسان اشتباه نکند دیگر و اِلاّ خب بعضی اوقات اثرات وضعیۀ اشتباهات، همین مسائل هم ممکن است باشد.

  • حالا مسئله از همین قبیل است. حضرت یوسف وقتی که آمد آنجا پیشش این تخیل بود که...، آنجا تصورش این بود که یک همچنین چهره‌ای، یک همچنین جمالی، این را باید روی دست ببرند! یک همچین روایتی هم داریم، خدا او را انداخت در زندان، هفت سال کسی از او خبر نگرفت! اصلاً هیچ خبر! کسی از او خبر نگرفت! انگار نه انگار! آن وقت در زندان می‌رفت سجده ذکر یونسیه می گفت: لا اِله الا أَنت سبحانَکَ انی کُنت من الظالمین، تسبیح می‌انداخت، بیخود کردیم، جمال اختصاص به تو دارد، کمال مُختص به توست. ما آمدیم به خودمان نسبت دادیم، افتادیم اینجا تو حُلُفدونی! این عجیبه‌ها! این واقعیت‌ها عجیب است! منتهی خدا می‌آید به آن بنده‌اش که لطف داشته باشد، می‌آید حالی می‌کند. به آنی که لطف نداشته باشد نه، حالیش نمی‌کند، می‌گوید بگذار برود، فعلاً بگذار برود. اگر لطف داشته باشد متوجه‌اش می‌کند، حالیش می‌کند که تمام این ارزشها، تمام این تعلقها، تمام این محبتها، تمام اینها همه اش اختصاص به ذات او دارد ما بیخود به خودمان می‌بندیم. من چه بیانی دارم! من چه صحبت گیرایی دارم! مردم به دور من جمع می‌شوند! فردا همین مردم پا می‌شوند می‌روند یک جایی دیگر، اصلاً خداحافظی هم نمی‌کنند که اقلاً بگویند آقا خداحافظ شما، ما دیگر در مجلس شما نمی‌آییم، دلمان می‌خواهد برویم در مجلس آقا مشهد حسن. من چه قلمی دارم! من چه نوشته‌ایی دارم! نوشتۀ مرا...! آقا اصلاً کتاب باد می‌کند یک دانه‌اش هم فروش نمی‌رود، انگار نه انگار. من چه محبوبیتی دارم! من چه دارم! همه می‌آیند به طرف ما! همه چه می‌کنند و...! طرف می‌رود ده تا فحش هم به آدم می‌دهد! خب حالا برو دیگر چرا فحش می‌دهی؟ نه تا فحش ندهم دلم خالی نمی‌شود! ای فلان شده! ای کذا و کذا و کذا! این چی است؟ پس وقتی رفتنش این طور است، خب آمدنش هم همین است مثل رفتنش دیگر، رفتن و آمدن که یکی است. یکی است دیگر. چرا آدم بیاید به خود ببندد؟ چرا دیگر به خود ببندد؟ با همان دلیلی که یک عده می‌روند با همان دلیل هم یک عده می‌آیند. فردا آنها هم می‌شوند مثل آن قبلی‌ها؛ فردا همین است. دوباره پس فردا یک عدۀ دیگر، این وسط همین طور این موج ادامه دارد، این جریان ادامه دارد، این بالا و پایین ادامه دارد، ما که نباید با این جریان برویم بالا و بیاییم پایین، ما باید همین طور صاف باشیم. زیر ما خالی می‌شود بشود اما ما نرویم پایین!یک دفعه یک موج می‌آید زیر آدم...! بعضی از این امواج هستند شصت متر ارتفاع دارند، پنجاه شصت متر در دریا ارتفاعشان است! بعد یک دفعه وقتی که بعضی‌ها رویش موج سواری می‌کنند، خیلی عجیب می‌روند بالا! همراه با این موج می‌آیند زیر دریا دوباره می‌روند بالا! این خودش خیلی چیز عجیبی است! یک حکایتی دارد! یک عالمی دارد! آدم یک دفعه...، گاهی اوقات دیدید در دریا دارد شنا می‌کند ایستاده یک دفعه یک موج می‌آید زیر پای آدم خالی می‌شود، آن را بر می‌دارد می‌برد تا حالا ایستاده بود بالا حالا می‌رود زیر آب! اگر نیاید بگذارد او را کنار که شنا برود که غرق می‌شود دیگر، خیلی از اینها که غرق می‌شوند، یک دفعه این رمل و این چیزها همۀ خالی می‌شود و این می‌رود. در این ارتفاع و انخفاض، ما نباید ارتفاع و انخفاض پیدا کنیم. ما همین طوری بایستی که باشیم. فقط نگاه کنیم به قضیه ببینیم چی است؟...