جلسه ۲
7حالا فرض بکنید که من باب مثال صد سال، پنجاه سال در یک همچنین قضیهای مسائل بگذرد و امام هم حضور داشته باشد و رأیش خلاف حسینیه باشد در عین حال هیچ حرفی نزند! خب نمیشود این طور. بالاخره چند تا این طرف و آن طرف میگوید. اینجا خلاف است، اینجا اقدام نکنید، حسینیه در مقابل مسجد نباید ساخته بشود. اصل بر مسجد است. در زمان سابق اصلاً این مساله نبوده، لذا الان ما اگر یک همچنین مطلبی را بخواهیم مطرح بکنیم اشکالی نمیبینیم در اینکه فرض کنید که یک عدهای، حالا شما چرا میگویید درویش، یک عده فرض بکنید که از همین رفقا بیایند یک جایی را...، بنده خودم آن وقتی که منزل مرحوم آقا در طهران در معرض فروش قرار گرفته بود، یک مسائلی در آن موقع پیش آمد، واقعاً یکی از چیزهایی که در آن موقع برای من یک مسألهای بود این بود که این منزل منزلی است که سیزده چهارده سال مرحوم آقا در این منزل بودند، خوب به مساله توجه کنید، در تمام این اطاقهایش ایشان نماز خواندند، اتاق عقب، اتاق بالا کتابخانهشان بود و اصلاً محسوس بود رفتن در این کتابخانه برای افراد، مثلاً افراد میآمدند در آن کتابخانه، شماها که ندیدید؟ شما؟
تلمیذ: پیچ شمیران بود؟
استاد: شما دیده بودید؟ زمان مرحوم آقا که آنجا بودند که نبودید؟ بعداً...،
خب این اصلاً محسوس بود و به طور کلی، حتی یک دفعه مرحوم آقا، چون آن منزل در آخر به اسم من شد، مرحوم آقا به من توصیه میکردند که این منزل را نفروشید و بعد خودشان گفتند برو بفروش، یعنی یک مدتی که بعد ما در مشهد احتیاج به منزل پیدا کردیم، قبل از این ایشان به من توصیه میکردند مبادا این منزل را بفروشید. فلان کس گفته این منزل خیلی نورانی است و اینها، خودشان را نمیگفتند میگفتند فلان کس گفته. گفتم بابا فلان کس خیلی کارها! چه چیز خورده! خود شما این وسط چه کارهاید؟ حالا فلان کس گفته که این منزل نورانیه، بسیار خب، حالا الان این منزل در معرض فروش قرار میگیرد، واقعاً اگر تو کلۀ ما عقل بود که متأسفانه نیست! این رفقایی که در طهران بودند هر کدامشان یک مبلغ میگذاشتند و این منزل را میخریدند و محلّ برای اجتماعشان میکردند. ذکری که میخواهند بگویند اینجا میآمدند، فرض بکنید که جلساتشان را مرتب در آن منزل میانداختند، اگر میخواستند احیا بگیرند در آن منزل میانداختند، و این مطلب را اتفاقاً من گفتمها! در همان موقع این مطلب را گفتم. بعد یکی گفته بود اگر این قدر بدهد میگیریم، اگر آنقدر ندهد نمیگیریم! نمیدانم فلان! چی چی! به شرطی که طبقۀ زیرش ما بنشینیم، ما ...! یک چیزهایی در آوردند همان موقع که اصلاً به طور کلی ما...، یعنی آن جا یک مقطع مهمی بود در زندگی من، آن برهۀ خاص از این انتقال بسیار حساس بود، علی ایّ حال گذشت، دیگر آن مسائل و آنها گذشت. ولی من همین مطلب را فرض بکنید که خب دارم. البته مساله هست و درست است و ما از مبنایمان برنگشتیم منتهی خب حالا چه کسی و چی و به چه نحوی؟ مرد قضیه کیست؟ این مساله چیزی است که خب طبعاً بایست باشد و همین مطلب را من اتفاقاً در منزل مشهد دارم. یعنی همین الان هم نظر بنده نسبت به مسألۀ مشهد همین طور است، و اینها آمدند اصلاً به طور کلی خراب کردند! نظر بنده این بود که اصلاً بنده این منزل را بگیرم و اصلاً وقف رفقا بکنم که رفقا هر کسی جلسه دارد برود آنجا، میخواهد در آنجا بیتوته کند البته نه اینکه آنجا بشود فرض بکنید که دیگر...، و اصلاً به طور کلی از نظم و مسأله در بیاید، نه میخواهند بروند آنجا بیتوته...، در زمان خود مرحوم آقا، حالا [چون دیگر تمام شده من این مطلب را افشاء می کنم،] در بعضی از شبها رفقا میآمدند در آنجا تا صبح و در آنجا بیتوته میکردند و بیدار بودند. هم شب جمعه بود و هم شب سهشنبه. افراد خاصی در شب جمعه بودند. ما جزء گروه شب جمعهشان بودیم. شب سه شنبه هم بود. اصلاً میگفتیم میخندیدیم تا آقا میآمدند بلند میشدیم شروع میکردیم نماز خواندن! آقا از آن ته...! وآیین نامۀ خاصِّ به خودش را داشت. حتماً نماز شب میبایست از روی قرآن خوانده بشود و با قرآن خوانده بشود و با صدا، من شروع کردم[آقا فرمودند] بلند بخوان آقا و با صدا بخوان! ما هم داشتیم سورۀ اسراء میخواندیم گذاشتیم زیر آواز! زدیم روی دست آن چند نفری که آنجا بودند! خلاصه! التفات میکنید! اگر کسی خوابش میآید یک ربع استراحت بکند بعد بیاید، حتماً لباس باید سفید باشد،سجاده باید سفید باشد، عطر زده باشد و فلان باشد تا خودشان بعد میآمدند در وسط اعمال، مثلاً ساعت سه بعد از نصف شب حافظ میآوردند و می فرمودند خب حالا یک غزل بخوان برایمان! از مولانا میخواندیم، از حافظ میخواندیم، البته گاهی اوقات هم...، من کم شد یک دفعه مثل اینکه خواندم اما خب مثلاً میخواندند، یا الآن آن رفقایی که در آنجا هستند، بعضی از آنهایی که شرکت کرده بودند میگفتند که آقا به آنها ظاهراً مغربی هم داده بودند یا بعضی از فقرات را ایشان مینشستند و در ضمن صحبت میکردند، شرح میدادند. و این مسأله مستمر بوده و واقعاً عجیب بود، یعنی واقعاً شبهای عجیبی بود که خب ما دیگر پیدا نمیکنیم یک همچنین وضعی را. یعنی یک مطلبی است که دیگر هر کسی باید خودش به فکر باشد، راه را نشان دادند و مطلب را بیان کردند، و هر چیزی را که نمیشود انسان تذکر بدهد، نه ما به همین کیفیت خلاصه داریم میگذرانیم، علی کل حال. خب چه اشکال دارد که الآن یک همچنین قضیهای باشد و به دور از های و هوی و سر و صدای خانواده و بچههایی که میروند و میآیند و سر و صدا میکنند و گریه میکنند و... فرض بکنید که یک اجتماعی که خب فقط این باشد و خلاصه رعایت جلسه بشود در آن و الّا اگر قرار باشد بیایند آنجا و خلاصه[رعایت مسائل نشود]خب آن دیگر نه، آن نتیجۀ مطلوب را طبعاً ندارد، و اگر اینطور باشد خود انسان فوائدش را هم احساس میکند، کاملاً برایش مشهود است، مشهود است این شبی که بر او گذشت با شبهای دیگر تفاوت داشت. این چیزی نیست که انسان بخواهد تلقین به خودش بکند. برای ما آن شب مشهود بود. یعنی خیلی دو دو تا چهار تا روشن بود. و خود ایشان هم عبای سفید میانداختند و عمامۀ سبز می بستند و میآمدند و عبادت میکردند. خب علی کلّ حال این یک قضیه است. حالا این مسأله ما میتوانیم بگوییم که خب اشکالی ندارد اگر مطلب به صورت صحیحش باشد.

