جلسه ۹
10شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ما ای خوشتر از هزار مرتبه یقین، اشتباه ما
این شعر را در آنجا میگوید.
ایشان میرود در آنجا و گاه گاهی برای زیارت حضرت خفیتاً در دل شب میآمده و اذان صبح برمیگشته به همانجا. تا اینکه در یکی از این آمدنها افراد مشروطه ایشان را محاصره میکنند، چند نفر از آخوندهای آن زمان میآیند طومار به ایشان میدهند برای امضای مشروطه، ایشان اعتنا نمیکند و بعد شروع میکنند به ایشان سبّ کردن و فحش دادن و مردم را تحریک میکنند این آخوندها که تا قبل از اینکه از حرم خارج بشود با سنگ او را بزنند! این حرفها بوده ها! و افرادی را از دور آماده میکنند با تفنگ که وقتی ایشان میخواهد برود از دور نشانه بگیرند و ایشان را بزنند! میگویند از یک در دیگری غیر از آن در مرسوم ایشان میآید و میرود و بعد از چند ماه هم فوت میکند.
ما این جریانات را داشتیم ها! اینها چه کسانی بودند؟ آخوندها بودند! همین آخوندهای حوزه رفته! خیال نکنید رضاشاه و سبیل در رفتهها و این حرفها، نه آقاجان همین آخوندهای ... بودند! اینها بودند! التفات می کنید!
وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ معنایش این است که خدا موکول میکند اطاعت افراد را بر عدم هویٰ. میگوید شما هویٰ دارید پیغمبر که هویٰ ندارد، آن حق را میگوید او هویٰ ندارد. وقتی میگوید صاف است، صاف است. حتی فکر هم نمیکند بگویم یا نگویم بعد بگوید حالا ...! انسان گاهی اوقات خب این طور است دیگر، در مقام مجاهده است، هویٰ دارد ولی بالاخره بر هویٰ غلبه میکند، کم میکند زیاد میکند بگویم آبرویم میرود، من که قبلاً این حرف را زدم الان بگویم به من چه میگویند؟ بالا و پایین میکند بعد بالاخره بهشت را بر جهنم غلبه میدهد، بالاخره رضای الهی را بر عقاب غلبه میدهد و حق را میگوید. باز هم دستش درد نکند. باز هم بالاخره...، ولی اولیاء خدا اصلاً فکر نمیکنند، اصلاً فکر نمیکنند، فکر چه را بکنند؟ رسول خدا اصلاً فکر نمیکند این را بگویم یا آن را بگویم، همان چیزی که میآید همان را میگوید وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ.

