جلسه ۱۰۵
17خیلی جالب است! در این وصیت امیرالمؤمنین جای جای این وصیت حضرت میفرماید عبرت بگیرید، عبرت بگیرید، نگاه به بقیه کنید عبرت بگیرید، نگاه کنید از اوضاع عبرت بگیرید، عجیب است وقتی انسان در یک حال و هوای دیگر است نمیفهمد، اصلا نمیفهمد این مسئله را هر چه هم به او بگویند نمیفهمد، گیج است، نمیفهمد که بابا! آن کسی که الان فرض کنید که به یک همچنین روزی افتاد... یعنی در همان زمان شاه واقعا کسی تصور میکرد که شاه برود یعنی با آن اقتداری که داشت با آن نفوذی که داشت با آن دستگاههایی که واقعا داشتند ما احتمال نمیدادیم ولی وقتی قرار بر این باشد که مشیّت خدا بیاید، تو هم که از مشیّت خدا خبر نداری که آیا میآید یا نمیآید، یا به عمر تو کفاف میدهد یا نه، به عمر تو کفاف نمیدهد بعد از آن را تو خبر نداری ولی وقتی مشیّت خدا میآید آقا یک سال نشد دیگر به یک سال به یک سال طومار را در هم پیچید و این فرار کن و آن فرار کن و این بیا و چه بشود یکدفعه در یک شب همان شب چیز همه چیز زیر و رو شد و عوض شد اصلا همه چیز عوض شد.
من یادم است در وقتی که شاه فرار کرد از ایران رفته بود این رفقا که میآمدند گاهی نگران بودند که حالا این میرود دوباره برمیگردد، میخواهد چه شود، اوضاع چه شود، خلاصه یک مقداری تشویش و نگرانی داشتند ـ البته نگرانی ایشان هم بیخود بود ـ یک روز خدمت مرحوم والد رضوان اللَه علیه نشسته بودیم و صحبت این شد که خب شاه رفته و حالا چه خواهد شد و میگویند دوباره میخواهد برگردد و میگویند اینها میخواهند زمینه را آماده کنند برای بازگشت او، ایشان عصایشان آن جا بود روی زمین ایشان گفتند که شاه رفت و دیگر برنخواهد گشت همچنین محکم و اگر بخواهد برگردد با این عصا قلم پایش را خرد میکنیم آن جا دیگر همه خیال راحت دیگر گفتند این دیگر اصلا کلام را تمام کرد در آن یک اشارهای بود بر این که اوضاع عوض خواهد شد. البته تصریح نکردند اشاره بود اوضاع عوض خواهد شد اگر برگردد با این عصا قلم پایش را خرد خواهم کرد.

