جلسه ۱۱۸
10بله! اين خيلي مسأله مهمي است كه انسان وقتي كه ميخواهد يك كاري را نسبت به ديگران بكند، بايد خودش را به جاي آنها بگذارد و ببيند كه آيا اين را انجام ميدهد يا نه. آنوقت معلوم ميشود كه كارش چقدر مورد امضا است و چقدر نيست. در مورد مرض، انسان خواهي نخواهي ـ مخصوصا اگر به او بگويند كه آقا تا يك ماه ديگر ميميري، سرطان گرفتي ـ ديگر از الان قطع علاقه در او شده است، حال و فكر هم دارد، شعور هم دارد، عقلش هم كار ميكند، همه درست است.
اما اين كه شارع ميگويد كه آن مرض منتهي باشد، اين بيشتر به خاطر اين جهت است كه يغلب داريم، در جنبه غلبه اين بيشتر من خيال ميكنم باشد، يعني اين علت كه در حال مرض تعلق انسان نسبت به آن جوانب كم ميشود و وقتي كه كم شد، نميتواند درست آن جوانب را، حواشي را ارزيابي كند، نميتواند جايگاه خود افراد را واقعا ارزيابي كند، تعلق او كم است؛ اگر يكي با او صحبت كند [مال را میبخشد]. ولي اگر خوب باشد ميگويد نه و براي چه اين كار باشد. وقتيكه مرض است ما كه داريم ميميريم يا به او بدهيم يا به آن، ما كه در اين دنيا نيستيم كه استفاده كنيم. لذا آن افرادي كه تا حالا سرشان کلاه رفته و كلاه گذاشتند، افرادي نبودند كه عقلشان را از دست دادند در مرض؛ افرادي بودند كه همين مسأله را داشتند. يعني زودتر توانستند اختيار ديگران را براي خود كسب كنند و به اين جهت است كه شارع آن وصيت را در آنجا ممضي نميداند.
اين مسأله كه امروز خواستم خدمت رفقا عرض كنم كه در مسأله حقايق معاملات و عبادات بسیطیه و صحبت بسیطیه بودن آنها است، اين قضيه به خود آن چيز كار دارد نه به نيت طرف. نيت طرف كه به آن كار ندارد، طرف يا نيت درست انجام ميدهد يا خلاف انجام ميدهد، خود اين حقايق احكام در آن عالم بالا ـ در عالم ملاكات ـ به عنوان يك حقايق بسيطه است كه هر كدام از آنها با ديگري متفاوت است و هر كدام از آنها داراي خصوصيت خاص به خودش است.

